مقاله ی میلیتانت شماره 16
سعيد آراز
ضربه 13 آذر 86 و تحليل آن میتواند يکی از اتفاقات و نکات مهم و راهبردی در آينده جنبش چپ ايران باشد. بررسی اين ضربه، فارغ از جنجالها و سوء استفادههای سياسی جريانات چپ منطقهای و خارج از کشور که بيش از هر چيز با هدف سهمخواهی از جنبش چپ دانشجويي به راه افتاده است (میتوان به حزب کمونيست ايران و به خصوص بهرام رحمانی اشاره کرد)، نه تنها بسياری از ضعفهای ساختاری جنبش چپ را در مقطع فعلی آشکار خواهد کرد بلکه میتواند محک و سنجهای باشد برای تحليل تاکتيکهای رژيم، نحوه عملکرد جنبش چپ و فعالين آن در شاخههای مختلف (کنونی و آتی)، راهکارهای شکستخورده، چشمانداز آينده و ...
ما برای تحليل ضربه 13 آذر قبل از هر چيز بايستی متوجه باشيم که اين ضربه را نه از منظر ضربهای که به بخشی از جنبش چپ دانشجويي («داب»- دانشجويان آزادیخواه و برابریطلب- و «چپ کارگری») وارد آمد بلکه از منظر ضربه و شکست راهکارها و روشهايي بررسی نماييم که هر چند سابقا در تحليل تئوريک برخی از گروهها و تکچهرههای جنبش چپ، بینتيجه بودن خود را نشان داده بودند اما همچنان به حيات خويش ادامه دادند.
اينک وظيفه ما اين است تا با بررسی تمام جوانب و پيامدهای اين ضربه، آغاز پايان و مرگ قطعی اين روشها را يکبار برای هميشه رقم زده و بکوشيم با درسگيری از ضربه مذکور، چشماندازها و وظايف آينده را بازترسيم کنيم.
سبک کار
پيشينه تاريخی (بستر شکلگيری)؛ عقبافتادگی سرمايهداری ايرانی از لحاظ اقتصادی و وابستگی آن به سيستم جهانی سرمايه، بلوکهای امپرياليستی، شرکتهای فرامليتی و ... باعث شکلگيری نوع متفاوتی از سرمايهداری در اين کشور شده است. اين وابستگی نه تنها از يک سو در سازوکار اقتصادی- اجتماعی کليت کشور اختلال ايجاد کرده است بلکه از سوی ديگر بسياری از نتايج و پيامدهايش به کلی متفاوت از سرمايهداریهای کلاسيک بوده است. عقبافتادگی اقتصادی و وابستگی به امپرياليسم جهانی موجب گشته است تا علاوه بر اينکه بورژوازی ايران نتوانسته بسياری از نقشهای تاريخی خويش را ايفا نمايد، به طور طبيعی در ساخت طبقات ديگر به خصوص طبقه کارگر و سازوکار عملکرد اجتماعی اين طبقه نيز تاثيرگذار باشد.
اين وابستگی ضمن اينکه عاملی بوده است تا سرمايهداری ايرانی در تحقق بسياری از دستاوردهای اقتصادی و پيشرفتهای تکنولوژيکی و به تبع آن بهبود شرايط اقتصادی جامعه ناکام بماند، موجب گشته:
الف) اين بورژوازی نتواند نقش تاريخی خود را ايفا نمايد و تحقق سرمايهداری از طريق تزريق از بالا ميسر گردد.
ب) ضعف تاريخی اين بورژوازی به طور طبيعی در ساخت سياسی جامعه اثرگذار بوده و سرمايهداری ايرانی بر خلاف همسلفان تاريخیاش در کشورهای پيشرفته نه از مسير دموکراتيزاسيون اجباری فضای جامعه (که شرط حياتی و لازمه اوجگيری بورژوازی و انقلابات آن در سرمايهداری کلاسيک میباشد) که از طريق هر چه استبدادیتر کردن شرايط سياسی ارتزاق نموده و ادامه حيات دهد.
ج) ساخت استبدادی جامعه و نياز بورژوازی به دولتی قدرتمند که توانايي سرکوب جنبشهای اجتماعی را در راستای تامين امنيت سرمايه، داشته باشد، سازمانيابی درونی و بيرونی طبقه کارگر را دچار اختلال نمايد و ...
و درست به تبع چنين اختلالاتی بوده است که سازمانها، گروهها، اتحاديهها و احزاب چپ ايران نيز همواره و اکثرا يا دچار بحران دائمی و انشعابات متعدد بودهاند، يا در تحليل نهايي در کنار طبقه حاکم قرار گرفتهاند و يا اساسا موفقيتی نداشته و به صورت يک سکت مضر باقی ماندهاند. چنين عوامل داخلیای (که در ادمه مختصرا و گذرا از برخی ديگر از آنها نيز ياد میشود) در کنار برخی عوامل خارجی به خصوص انحراف، اضمحلال تدريجی و نهايتا فروپاشی اتحاد جماهير شوروی و به تبع آن احزاب پرو مسکو، ناکامیهای تاکنونی را رقم زده است.
عدم توفيق سازمانها و احزاب چپ در برقراری ارتباط و سازمان دادن طبقه کارگر و سپس دوری آنها از کشور و عدم توانايي در برقراری ارتباط با فضای سياسی داخل به صورت چرخهای بسته در کنار انحرافات برنامهای- تشکيلاتی عمل کرده و جنگ برنامهها و اهداف که همگی توسط مشتی روشنفکر خانهنشين در اتاقهای دربسته و در عالم تخيل و به دور از هر گونه اکت (Act) در درون طبقه، شکل گرفتهاند را رقم زده است. اين عدم توفيق در ارتباط ارگانيک با طبقه در برخی موارد سازمانها و احزاب را به اين نتيجه رساند که عدم استقبال طبقه کارگر و پيشروان اين جنبش به دليل کمبودهای برنامهای ايشان بوده است (و لذا تغيير در برنامهها را توجيحپذير نمود) و برخی ديگر را به سوی فعاليت در ديگر جنبشهای اجتماعی و قطع ارتباط کاملشان (خواه آگاهانه و خواه ناآگاهانه) با طبقه کارگر سوق داد. عدم توانايي بورژوازی داخلی در تحقق آزادیهای دموکراتيک (بورژوايي) نيز مزيد بر علت شده و فضای بهتر و گستردهتری برای اين تغيير سمتگيری فراهم آورد.
از سوی ديگر رشد جنبشهای اجتماعیای همچون جنبش دانشجويي که ريشههای خود را بيش از آنکه از مناسبات اقتصادی گرفته باشند، در مناسبات سياسی ريشه داشتند و خواهان تحقق آرمانهای دموکراتيک در جامعه بودند، باعث شد تا محل سرمايهگذاری مناسبی برای سازمانها و احزاب فراهم آيد.
اما پيش از اين تغيير سمتگيری آنان نياز به تئوریهايي داشتند تا بتواند چنين تغيير مسيری را نه تنها در افکار عمومی که در نزد هوادارانشان هم توجيح نمايد. در اين راستا همچنين میبايست فضای جامعه به گونهای تحليل گردد تا بتواند انرژی موجود در جنبشهای اجتماعی را در خود جمع کرده و آن را به سوی سازمان يا حزب مربوطه هدايت نمايد. اين فضا از آنجا که تنها طبقه اجتماعیای که به صورت پيگير، مستمر و پيوسته در تعارض با مناسبات اقتصادی- سياسی جامعه قرار میگيرد و اجبارا تا انتها بايستی پيگير خواستههای خويش و به اصطلاح «تا انتها انقلابی» باشد، طبقه کارگر است، نمیتوانست فضايي باشد که حرکت آرام، حسابشده و پيوسته ارگانيگ مطلوب طبقه کارگر را طلب نمايد. لذا فضای جامعه بايستی همواره ملتهب و آماده تحقق خواستههای فوری جنبشهای اجتماعی میبود. ترسيم چنين فضايي از جامعه نه تنها کارکرد دو سويهای داشت (از يک طرف قشرهای بيرونی را به حزب میتوانست جذب کند و از طرف ديگر افکار پريشان اعضای داخلی را به خود مشغول کرده و انرژیای به آنان میداد) بلکه میتوانست با تاثير عوامل بيرونی تقويت نيز گردد (به شرطی که اين عوامل بيرونی مساعدت مینمودند).
عوامل بيرونی را نيز با استفاده از رونمای برخورد و حرکت سران نظام حاکم در داخل و خارج، به راحتی میتوانستند به دست آورند. تنش موجود ميان حکومت ايران و نظامهای امپرياليستی به راحتی با يک برداشت سطحی چنين فضايي را در اختيار قرار میداد.
از ديگر مختصات جامعه سرمايهداری ايران بدون شک بايستی به شکست جبری فضای ظاهرا باز سياسی در دوران به اصطلاح «اصلاحات سياسی» اشاره کرد. اين دوران نه تنها توانست به عنوان سوپاپ اطمينانی در يک مقطع تاريخی عمل نمايد و نيروی فزآينده نارضايتی فراگير را دمپ (تعديل- Damp) نمايد بلکه توانست شيوههايي از مبارزه را در درون جنبشهای اجتماعی تلقين و تبليغ نمايد که عمدهترين آن عبارت بود از ايجاد اين تصور که فعاليت علنی و قانونی در درون جامعهای با ساخت اقتصادی ايران نه تنها ممکن و متصور است بلکه گاها میتواند موثر نيز باشد. شکست اين دوران نيز کارکردی دو سويه داشت. از يک سو به درستی بر ضرورت تغيير انقلابی انگشت تاکيد میگذاشت و از سوی ديگر نااميدیهايي را رقم زد که میتوانست با ايجاد شوری کاذب و دميدن در بوق انقلابیگری، کارکردی مثبت برای احزاب پيش گفته داشته باشد.
بدين ترتيب دو شاخه اصلی جنبش چپ دانشجويي («داب» و «چپ کارگری») و ضربه 13 آذر 86 از چنين بستر تاريخی- اجتماعی برخاستند که يا ريشه در واقعيات جامعه داشت و يا ساخته و پرداخته جريانات مختلف سياسی بود.
مولفهها و مختصات کليدی دو جريان؛ دو شاخه به ظاهر متضاد جنبش چپ دانشجويي در حقيقت از آن رو اهميت بيشتری از واقعيت خود میيابند که اول، معرف و نمونهای از کليت جريان چپ مسلط در جامعه بودند؛ دوم، در ابتدای فعاليت خود موفق به برقراری ارتباطی مناسب با فعالين جنبشهای ديگر اجتماعی به خصوص با فعالين کارگری شدند (که بنا به دلايل متعددی از جمله سکتاريسم، بیبرنامگی، محافظهکاری، روند غيردموکراتيک و ... حاکم در ميان اکثريت فعالين فسيل شده جنبش کارگری که خود را سلاطين فعاليت کمونيستی نيز میدانستند و همچنين سياستهای دو جريان دانشجويي که در ادامه به آنها خواهيم پرداخت، اين ارتباط نيز پاره شده)؛ سوم، معرف مدلهای متفاوتی از فعاليت اجتماعی بودند؛ و چهارم، نحوه ضربه خوردن آنها و پيامدهايش اهميت داشته است. پس لازم است پيش از ادامه بحث برخی از مولفههای کليدی حاکم در فعاليت اين دو جريان را مورد شناسايي قرار دهيم.
الف) جريان مادر (چپ راديکال): «چپ راديکال» برای اولين بار و به گفته چهرههای تئوريکش در تقابل و با هدف مبارزه ايدئولوژيک و عملی با دو جريان دانشجويي ليبرال و چپ رفرميست يا همان سوسيال دموکراتهای امروزی شکل گرفت. و با مديريت و در دست گرفتن 16 آذر 85 که برای اولين بار پس از سالها منجر به برافراشتن پرچم سرخ در دانشگاهها گرديد، حضور موثر چپ را در دانشگاه اعلام داشت.
رشد بادکنکی حاصل از ارتباطات دوستانه، نارضايتی مشترک از وضعيت جامعه و دانشگاه، سرخوردگی بسياری از دانشجويان از جريان تحکيم وحدت، اشتراکات نهفته در سنت خلاصی فرهنگی (که خود از پيامدهای جامعه سرمايهداری و نبود محل و مجرای فعاليت ضدسرمايهداری و سازمانيافته میباشد و ...) و ... باعث گرديد تا طيف رنگارنگی از دانشجويان بدون تقريبا هيچگونه اشتراکات و موازين توافق شده فعاليت در «چپ راديکال» گرد هم جمع شوند. تنها اشتراک توافق شده اين افراد شايد در جمله گنگ و نامفهوم «مبارزه با چپ سنتی» تبلور میيافت. طبيعتا عدم حصول توافقات برنامهای، اصولی و عملکردی در ميان اين دانشجويان پس از موفقيت 16 آذر 85 چندان نمیتوانست دوامی داشته باشد. بدين ترتيب گروهی از اين دانشجويان با اعلام جدايي و انشعاب و نقدهايي به جريان ديگر باعث شکلگيری دو جريان «دانشجويان آزادیخواه و برابریطلب» (از اين به بعد «داب») و «چپ کارگری» شدند.
ب) «داب»: «داب» در حقيقت وارث حقيقی و ادامهدهنده راستين سنتها و روشهای حاکم بر جريان مادر بود. اين جريان که قسمت اعظم و بزرگتر افراد فعال در «چپ راديکال» را در بر میگرفت، در جهت مبارزه با عامل اصلی جدايي و جلوگيری از تکرار آن کوشيد تا عوامل پيوستگی را تقويت کند. ارتباطات دوستانه مبتنی بر روابط عاطفی و علاقه وافر به آکسيونيسم به ارث رسيده از 16 آذر 85 و قبل از آن به عنوان رموز اصلی ماندگاری تقويت شد.
برای از بين نرفتن نيروی زنده عملی موجود در ميان دانشجويان نياز به اميد را از طريق اتخاذ تاکتيکهايي چون احتمال قريبالوقوع بودن جنگ، شرايط انقلابی و ... که میتوانست همچنان مجرای فعاليت را باز بگذارد، تقويت کرد.
برای ايجاد وابستگی بيشتر، چهرههای اصلی جريان بايستی اشتراکات بيشتری میآفريدند. اين اشتراکات از طريق عضويت در يک سازمان خاص و تعلق سازمانی بيش از پيش تقويت میگشت. بهترين سازمانها، سازمانهايي بودند که هدف اصلی خود را از طبقه کارگر به جنبشهای اجتماعی تغيير داده بودند.
مکتب تئوريک در نزد ايشان میبايستی توجيح کننده و هوادار نقش پر رنگتر جنبشهای اجتماعی و قدرت اين جنبشها در تقابل با جنبشی که توانايي چندانی در فعاليت در آن نداشتند، باشد. لذا مبارزه بايستی به يک مبارزه علیالعموم در جهت تحقق آزادیهای دموکراتيک تبديل میشد اما رونما همچنان بايستی رنگ سرخ میداشت. زيربنای تئوريک بايستی امکان پيروزی با چنين فعاليتهايي را در قالب يک سازمان و با رشد فراگير گستردهتر فراهم میآورد.
حفظ بيشتر يکپارچگی را به شيوه معبودشان (و از درون سنتهای عقبمانده جامعه پدرسالار ايرانی) در بتسازی و آن هم بتی که تعرض به آن ممکن نباشد، يافتند. لذا نقش رهبری میبايستی غيرقابل انکار باشد.
در جهت تحقق بند 5 نمیتوانستند ساختاری دموکراتيک را به رسميت بشناسند چرا که ساختار دموکراتيک زمينه امکان تعرض به مواضع رهبر را فراهم میآورد و از اين طريق قداست او خدشهدار میشود.
هم به طور طبيعی در ساختار غيردموکراتيک و هم به صورت آگاهانه امکان رشد بيش از يک اندازه معين نمیتوانست برای تمام افراد گروه فراهم آيد، زيرا تهديد کننده نقش و جايگاه رهبران میبود.
در راستای تحقق منافع سازمان خويش و فراهم آوردن رشد بيشتر بادکنکی میبايست همواره در چشم باشند، تبليغات يا معرفهای هويدا داشته باشند و در يک کلام حد نهايي علنیکاری را تا حد امکان به کار بندند.
در جهت مبارزه با هر گونه مخالفتی و در جهت در نطفه خفه کردن آن بايد مستقيما از شيوههای خشن سازمانی (اخراج) يا بايکوت استفاده شود. اين بايکوت هم اغلب نه از طريق تئوری که از طريق باندبازی، دور زدن يکديگر و ... میتوانست محقق گردد. و ...
با کار بست چنين فرمولهاي غير مارکسيستیای، «داب» زمينهای را فراهم آورد تا پيشرفت مبارزات، کند و نهايتا متوقف گردد؛ رشد بسياری از کسانی که میتوانستند با مطالعه بيشتر و فعاليت آگاهانهبه چهرههايي تاثيرگذار در جنبش چپ تبديل شوند، متوقف گردد يا حداقل برای دوره طولانیای سد شود؛ نيرو و زمان انبوهی از جنبش به هدر رود و ...
نهايتا با ضربه 13 آذر 86 علاوه بر روشن شدن بسياری از مسائل پشتپرده (البته به تصور خودشان)، مشخص گرديد که تمام تمهيدات «داب» و سازمان مربوطهشان ممکن است در برابر اعضايش مفيد فايده واقع شود اما نه تنها نمیتواند هيچ رشدی در جريان چپ داشته باشد، بلکه از ضربه پليس نيز در امان نخواهد بود.
ضربه 13 آذر و پيامد آن خط بطلانی بود بر علنیکاری صرف، امکان تحقق پيروزی بدون حضور قدرتمند و کليدی طبقه کارگر، اصل قرار دادن جنبشهای اجتماعی، سيستمهای غيردموکراتيک تشکيلاتی، امکان بقای مناسبات و همکاریهای غير برنامهای و گروههايي که نه بر حول شعارهای مشترک و در راستای يک هدف معين سازمان میيابند که مناسباتی سودمحور يا دوستانه يا ... را در دستور کار قرار میدهند، تئوریهای پوچ و رنگارنگ خردهبورژوايي همچون «حزب و جامعه»، «حزب شخصيتها» و ...
ج) «چپ کارگری»: اين جريان که در ابتدا با نقدی از شيوههای غيردموکراتيک و غيرکارگری حاکم شده توسط اکثريت جبهه «چپ راديکال» کار خود را آغاز کرد و کوشيد تا بر پايه برخی توافقات اصولی و برنامهای خود را سازمان دهد، بسيار زودتر از همسلفان خويش و قبل از ضربه 13 آذر عملا از هم پاشيده بود.
اين گروه در نقد شيوه غيردموکراتيک فعاليت «داب»، خود دچار يک اشتباه و کاستی ديگر شد که درست در نقطه مقابل اشتباهات «داب» قرار داشت. اين گروه با اتکا به تز دموکراسی درونی عملا امکان هر گونه تشکليابی و سازمانمند شدن را از خود سلب کرد و دموکراسی درونی را عملا مترداف با هرج و مرج درونی معنا کرد. اين جريان به همين دليل هيچگاه نتوانست ساختاری هماهنگ و يکسو در جهت يک فعاليت مشخص بيابد لذا از مسير ديگری به تک چهرههايش شناخته شد و متکی گرديد. به عبارت سادهتر در اين جريان، هر کس ساز خودش را میزد و گاه به راحتی میتوانستيم تناقضهای فراوانی در بروندادهای اين گروه بيابيم.
گروه در تلاش برای گسترش خويش و ربودن گوی سبقت از همسلفانش همان روش باز عضوگيری مرسوم در بسياری از گروههای ديگر را به کار بست. همين امر موجب گشت تا بر پراکندگیها و افتراقی که سعی شده بود تا در ابتدا و با توافقات برنامهای حل گردد، به تدريج از بين برود. اين امر هنگامی به موفقيت سريع دستيافت که مناسبات از حالت برنامهای به مناسبات دوستانه تغيير حالت میداد.
عدم وجود يک سازمان نسبتا هدفمند در ميان اين افراد، زمينه را برای نبردهای شخصی و تلاش در جهت بزرگ کردن خويش و چهره اصلی نشان دادن خويش فراهم آورد. اين تلاش به علت نداشتن يک نظام مشخص از طريق تمرکز اطلاعات و تداخل وظايف بسيار زود توانست موفق گردد.
همچنين برخی از عناصر اتفاقا معلومالحال گروه کوشيدند با ارتباطگيریهای غيراصولی و غير امنيتی، حامیای برای خود بيابند و گروه را به بازيچه دست اين و آن تبديل کنند.
اين گروه به دلايل فوق بسيار زود دچار مشکل شد و با يکی، دو انشعاب عملا از هم پاشيد. باقی مانده گروه تحت رهبری يک چهره خاص که قدرتطلبی و شيوههای عملکردی «دفتر تحکيم وحدت حوزه و دانشگاه» را با خود به جريان چپ آورده بود، در تدارک آکسيون 13 آذر (جالب اينکه اين گروه نيز میخواست آکسيون جداگانه برگزار کند که نتوانست و مجبور شد به «داب» بپيوندد)، دچار ضربه شد و پس از روشن شدن بسياری از مسائلی که در زندان گذشته بود، از بين رفت.
ضربه 13 آذر 86 اين بار خط بطلانی بود بر امکان موفقيت فعاليت غير سازمانی و نظاممند، بزرگ شدن به بهای فدا کردن اصول و ...
پس از ضربه
فارغ از ماجراهای رخ داده در زندان از جمله برخوردهای دانشجويان با بازجوييها، ميزان آمادگی در مقابله با سوالات غيرقابل پيشبينی بازجوها، عدم توانايي پاسخگويي تئوريک و آگاهانه دانشجويان به عملکرد خويش (يا به عبارت بهتر اينکه بسياری حتی خودشان هم نمیدانستند چرا درگير اين بازی شدهاند)، فدا کردن ديگران به قيمت رهايي خود حتی با دروغگفتن در مورد رفقای سابق و ... و نهايتا و مهمتر از همه ميزگرد کذايي که ظاهرا برخی برگزار کردهاند، که همگی جای بحث مفصل داشته و نشان از عدم تجربه کافی (به خودی خود ايراد ندارد. آن جايي ايراد پيدا میکند که يا ساده لوحانه انتظار ضربه را نداشته باشيم يا تلاشی برای آموختن و پاسخگويي نکرده باشيم) و ... است، جمعبندی از پيامدهای ضربه مذکور میتواند نه تنها بهای گزاف هر اشتباهی را روشن نمايد بلکه با روشن کردن وضعيت فعلی، نوری به آينده بياندازد.
تبعات ضربه بر جنبش چپ؛ ضربه 13 آذر که با آشکار شدن برخی مسائل پشتپرده، سنگينی بيشتری نيز يافت، نه صرفا ضربهای به «داب» که ضربه به کليت جنبش دانشجويي بود. پس از وقايع رخ داده در دانشگاه اميرکبير و جو پليسیای که بر آن حاکم شده بود و همچنين فشار خفقان حاکم بر دانشگاه علامه عملا حجم اعتراضات بيش از پيش در دانشگاه تهران متمرکز شده بود و از سه دانشگاه اصلی که همواره صحنه اعتراضات دانشجويي بودند، تنها دانشگاه تهران باقی مانده بود. از نظر ما بخشی از ضربه 13 آذر 86 برای به اختناق کشيدن همين دانشگاه طراحی شده بود (اتفاقات بعدی صحت اين موضوع را بيشتر به اثبات میرساند). فعاليتهای احمقانه و کودکانه «داب» و سازمان مربوطه، زمينه را برای چنين امری به خوبی فراهم کرده بود. پس از ضربه و انتساب «رهبر» (از عوامل سابق و رده بالای وزارت اطلاعات که به گزارش برخی منابع، يکی از مسئولان رسيدگی به پرونده سازمانها و افراد چپ در گذشته بوده است) به رياست دانشگاه تهران عملا فضايي به شدت امنيتی و خفقانآور بر دانشگاه حاکم شد. از نشانههای اين امر میتوان به تعطيلی تقريبا تمام نشريات دانشجويي طيف چپ (يا از طريق اداره نشريات و يا با تهديد و ارعاب)، نصب گيتهای (Gates) امنيتی، کنترل اتوماتيک ساعت ورود و خروج دانشجويان و ... اشاره کرد. در ضمن بايستی اشاره کرد که اگر تلاش و درک خودجوش دانشجويان در مقطع ضربه نمیبود که در گوشه گوشه دانشگاههای ايران با اعلام موجوديت گروههای خود و حمايتهايشان اجازه ندادند که صدای چپ در دانشگاهها خفه شود و رژيم کاملا به هدف خود نزديک شود، امروز شاهد تعطيلی تمام فعاليتها در تمام دانشگاههای فعال کشور بوديم.
همچنين بايستی يادآور شد که بعد و گستردگی تبعات ضربه از دانشگاههای کشور نيز فراتر رفته و به جنبشهای اجتماعی ديگر از جمله جنبش کارگری سرايت کرد. با حضوری کمرنگ در جنبش کارگری به راحتی میشد موج ترس و وحشت را در ميان فعالين آن مشاهده کرد و اين موضوع به صورت مستقيم بر روی تظاهرا اول ماه می تاثيرگذار بود. اين تاثيرگذاری دو جنبه داشته است: از يکسو ارتباطات فعالين کارگری و دانشجويي عامل اصلی احتياط و ترس فعالين کارگری شده بود و از سوی ديگر اين يک امر طبيعی است که هر پيشروی و يورشی نتيجه منطقی يک عقبنشينی و موضع تدافعی است.
به صورت خلاصه ضربه 13 آذر کليت جنبش چپ را در موضعی بيشتر تدافعی نسبت به گذشته قرار داد و امکان بسياری از فعاليتها را تا مدتی چند ماهه سلب کرد.
مهمترين نکته و درس حاصل از اين ضربه در اين بخش، بدون شک چنين است: هر اشتباه، کاستی و کجرویای میتواند تبعات بسيار سنگينی داشته باشد و جنبش را تا مدتها (حتی سالها) به عقب بازگرداند.
تبعات ضربه بر دو جريان؛ پس از ضربه 13 آذر بررسی وضعيت حاکم در ميان دو طيف دانشجويي از آن جهت اهميت میيابد که میتوان از آن به عنوان بازشناسی امکانات دانشجويان برای بازگشت به فعاليت و چگونگی اين بازگشت و فعاليت، ياد کرد. بسياری از اين دانشجويان نيروهای ارزشمندی هستند که میتوانند با درسگيری از تجربه گذشته، بازنگری در آرای گذشته، تغيير آگاهانه نوع فعاليتشان، بازنگری و بازخوانی پشتوانههای تئوريک تاکنونیشان و ... در آينده اين جنبش نقشهايي بسيار پررنگ بر عهده گيرند.
در اين زمينه از منظر ما هر شخصی میتواند در مقطعی از زندگی سياسیاش دچار اشتباه شده و با بازنگری صادقانه آن دوران و البته نقد بیغرض و آگاهانه گذشته خويش، در پی اصلاح اشتباهات خويش برآيد. پس از تحقق اين امر و هنگامی که شخص مورد نظر به راستی تغييراتی ايجاد کرده باشد، هيچ نهاد، گروه، دانشجو و ... آزادانديش، مارکسيست و ... نمیتواند با آغوش باز پذيرای اين دانشجويان يا هر فعال ديگری نباشد. برای اين دانشجويان همواره فضای فعاليت وجود خواهد داشت اگر ... در غير اين صورت يک جنبش چپ راستين موظف است، با نقد بیرحمانه مارکسيستی از عملکرد اينان، برای هميشه طردشان نمايد.
پس از ضربه 13 آذر، «چپ کارگری» همان طور که در بالا نيز اشاره شد، عملا از بين رفت و حتی ديگر خبری از فعاليت تکچهرههای باقیمانده در آن نيز نشده است. اما «داب» پس از ضربه و با سرعت باورنکردنیای کوشيد تا نظام خود را بازيابد و از پراکندگی نيروهايش جلوگيری نمايد. هر چند اين تلاش مذبوحانه بود و نقدهای متفاوت از سوی جريانات مختلف، اين جريان را دچار بحران عميقتری از گذشته کرد و اجازه نداد تا با سرهمبندی و لاپوشانی وقايع (به سبک هميشگیشان) از رسوايي بيشتر جلوگيری نمايند. عکسالعملهای هيستريک و احمقانه برخی از آنان نيز مزيد بر علت شد تا عملا دامنه بحران گستردهتر شود.
نتيجه ضربه و بحران پس از آن را میتوان در بدنه «داب» در يک تقسيمبندی پنهان مشاهده کرد:
بخشی از اين دانشجويان با چهرههای شاخص خويش میکوشند تا با تمهيدات خاص از جمله استفاده از همان روابط دوستانه و عاطفی سابق، مهمانیهای خودمانی، ايجاد فعاليتهايي که باعث شود تا سايرين احساس کنند که در هر حال کاری برای انجام دارند و دچار بیعملی نشده و گروه هنوز برای آنان برنامه و جذابيت دارد و ... مانع از تشتت سردرگمی بيشتر شوند. اين گروه متاسفانه چندان علاقهای به بازنگری منطقی گذشته خويش و بررسی چرايي ضربه فرود آمده را ندارد (يا اگر چنين عزمی میکند آن را به جاسوس داخلی، جاسوسان خارجی و سازمانهای ديگر ربط میدهد) چرا که در اين صورت بايستی نه تنها پاسخگوی اعمال احمقانه خويش باشد بلکه بايستی موضع به ارث رسيده رهبری را نيز تخليه نمايد. نقد بیمحابای اين گروه بايستی همچنان به صورت پيگير ادامه داشته باشد. اين گروه هم برای کليت جنبش و هم برای خود دانشجويان آزادیخواه و برابریطلب خطرناک هستند.
دسته دوم افرادی را در بر میگيرد که يا تسليم ارعاب پليس شدهاند و يا به دلايل متعدد از جمله مسائل خانوادگی، سرخوردگی و فشار سنگين مسائل گذشته در داخل زندان و ... فعاليت سياسی را رها کردهاند (حال يا برای هميشه يا در مقطع فعلی). اين گروه هنوز چندان تکليف خود را روشن نکرده است.
دسته سوم متشکل از چهرههايي پراکنده است که هيچگونه نظام داخلیای ندارند. اين گروه از يکسو دچار ترديدهايي شده است اما از سوی ديگر همچنان درگير همان احساسات عاطفی گذشته، حس نوستالژيک، معذوريتهای اخلاقی کاذب و ... نيز میباشد. اين افراد در اين ميانه همچنان گيج و مبهوت باقی ماندهاند. به نظر میرسد تنها راه رهايي اينان در برخورد منطقی با واقعيات صلب و سخت باشد؛ به نظر میرسد اين افراد بايستی در مبارزهای درونی به خود بقبولانند که ضربهای فرود آمده و اين ضربه به يکباره و از آسمان نرسيده است بلکه نتيجه منطقی عملکرد درونی گروه بوده است؛ بايستی بپذيرند که روابط عاطفی اساسا ربطی به مسائل سياسی ندارد؛ آنها در سر دو راهی انتخاب فعاليت آگاهانه و صحيح سياسی يا درجا زدن قرار گرفتهاند. نقد صحيح از گروه و يادآوری مرتب موضوع به آنها میتواند کمک نمايد.
گروه چهارم که شايد نتوان بر آنها نام گروه نهاد و بيشتر از تکچهرههای گاها شاخص «داب» نيز تشکيل شده است، به صورت اساسی دچار شک و ترديدهايي با دامنه گستردهتر از فعاليت «داب» شدهاند. اين افراد بعضا حتی پيش از فرود ضربه با بسياری از مسائلی که در «داب» میگذشت، مشکل داشته و حتی به آستانه انتقادات اساسی نيز رسيده بودند. اين افراد در حال حاضر نه تنها به درستی در حال بازنگری گذشته خويش هستند بلکه میتوانند تاثير عميقتری نيز در درون خود «داب» داشته باشند البته در اين راه همچنان مشکلاتی نيز دارند. به عنوان مثال به نظر میرسد اين افراد عملا توسط بدنه و رهبران!!! بايکوت شده باشند.
نتايج و چشماندازها
بررسی و واشکافی و سعی در درسگيری از تجارب گذشته (150 سال تجربه بينالمللی که ظاهرا ما اصرار عجيبی به نديدنش داريم) و اين تجربههای اخير نه تنها میتواند درسهای خوبی برای ما داشته باشد بلکه بسياری از راهکارهای آينده را نيز به خودیخود (و گاه بینياز از هر تحليل پيچيدهای و قابل درک با يک تفکر عادی) در بر خواهد داشت.
قدرت و برخورد دو سويه رژيم؛ تجربههای اخير و به خصوص ضربه 13 آذر با توجه به مسائلی که در آن مشخص گرديد، توجه ما را به نحوه برخورد رژيم با اين قضايا جلب میکند. سابقا چنين فعاليتهايي بدون هيچ گفتگو مجازاتی برابر اعدام يا نهايتا حبسهای بسيار طويلالمدت داشت. بر خلاف بزرگنمايي بسياری، وثيقهها اصلا سنگين نبودند. چرا که جرم گروگانگيری نيز اصلا سبک نبوده است. بريدن وثيقه 300ميليونی برای جرمی که مجازاتش اعدام است و طبيعتا فراهم کردن امکان گريز از کشور برای شخص مذکور نمیتواند چندان اتفاقی يا از روی حماقت جمهوری اسلامی باشد. در ساير موارد نيز شاهديم که امروز جرمی را که سابقا مجازات اعدام داشت با زندانهای چند ساله و وثيقه پاسخ میدهند. اين يک واقعيت است که جمهوری اسلامی با توجه به تغييرات در ساخت حکومتیاش و هدف پيوستنش به بازارهای جهانی و همچنين تحت تاثير افکار عمومی جهانی (هر چقدر هم به آن بیتوجه باشد، باز هم نمیتواند آن را ناديده بگيرد) و فشار همفکران ما در سراسر جهان و ... نمیتواند مانند گذشته شدت عمل فراوانی به خرج دهد. توجه داشته باشيم که توحش اخير جمهوری اسلامی در اعدامها نيز تنها با چسباندن انگ مبارزه مسلحانه، ترور و ... هموار گرديده است.
اگر در سال 67 در حدود 12000 تن از مبارزين راه آزادی به نابودی کشانده شدند و هيچ صدايي هنوز از مجامع جهانی برنخاسته است، امروز شاهديم که با دستگيری تعدادی دانشجو، همه دنيا حساسيت نشان میدهد و حمايتهای گسترده داخلی و جهانی فشار مضاعفی بر جمهوری اسلامی وارد مینمايد.
امروز سرمايهداری ايرانی، هر چند بخشی از آن میکوشد تا خود را به سيستم جهانی سرمايه تحميل نمايد، اما تحت هر شرايطی میخواهد تا برای بقای بيشتر به سازمانها و نهادهای اقتصادی- اجتماعی جهانی بپيوندد. در اين راستا آنها مجبورند حتی به شکل صوری برخی از مسائل را اجرا نمايند (هر چند در تحليل نهايي جامعه جهانی سرمايه حامی تمام بخشهای بزرگ و کوچک خود است). اين مسائل وضعيتی را فراهم آورده است تا جمهوری اسلامی بکوشد با يک تاکتيک دوسويه اهداف خويش را عملی سازد. از يک سو آنها میکوشند ناتوانی امروز خويش را به جای اعدام و کشتار، با خسته کردن و ارعاب مخالفين تعقيب نمايند. اين تاکتيک تاکنون نتايج مثبتی نيز برای آنها فراهم آورده و در بسياری مواقع فعالين را دچار خردهکاری، کارهای بیخطر و ... نموده است. از سوی ديگر تاکتيک حاضر از آنجا که خشونت کمتری در آن وجود دارد، میتواند توجيحگر افکار عمومی جهانی باشد و طبيعتا سيستم سرمايه جهانی نيز همين را از جمهوری اسلامی میخواهد.
به نظر میرسد، فعالين چپ میتوانند از اين فرصت بيشترين استفادهها را البته با رعايت مسائل امنيتی ببرند.
پشتوانه جهانی؛ حمايتهای گسترده جهانی در مسئله اخير که تقريبا توانست يکی از گستردهترين ابعاد خبری را در سطح جهان در مورد مسائل اين چنينی در ايران فراهم آورد، ثابت کرده است که جنبش چپ ايران میتواند به عنوان بخشی از جنبش جهانی چپ روی کمک و حمايتهای متحدين بينالمللیاش حساب نمايد. اين متحدين و رفقای خارج در موردهای اخير تمام تلاش خود را به کار بستهاند تا با استفاده از امکاناتشان در مجامع ملی و بينالمللی افکار عمومی را متوجه ظلمی که بر ما میرود، نمايند. بیشک آنها نيز همانند ما توهمی نسبت به سيستم عملکردی جمهوری اسلامی ندارند اما همان طور که در بالا گفتيم اين حمايتها و افکار عمومی جهان تاثير خود را باقی خواهد گذارد.
به نظر میرسد ما بايستی پيوستگی بيشتری با رفقای خود در خارج داشته باشيم و مطابق سنتهای انترناسيوناليستی چپ با کارگران و سوسياليستهای ساير ملل به مبارزه جهانی عليه سرمايهداریهای داخلی و سرمايه جهانی برخيزيم.
مسائل تشکيلاتی؛ تجربه ضربه 13 آذر و همچنين تجارب متعدد کارگری در زمينه تشکيل اتحاديهها، کميتهها و ... نشان داده است که مسئله چگونگی تشکيلات در بعدهای مختلف آن از جمله دموکراسی درونی، مسائل امنيتی، نظم و انضباط لازم و ... از مهمترين مسائل جنبش چپ در سرتاسر جهان و از جمله در شرايط خفقانآور ايران است. يک تشکيلات غيردموکراتيک و از بالا به پايين مطابق الگوی «داب» و سازمان مربوطه و يا يک تشکيلات بیانضباط و بیمقرارات و گلوگشاد مطابق الگوی «چپ کارگری» و گروههايي از اين دست، هر دو، از سموم مهلک در فرآيند فعاليت در چنين فضاهايي هستند.
به نظر میرسد بايستی مطابق با تجربههای جهانی بدون هيچ افراط و تفريطی نسبت به بازنگری مسئله تشکيلاتی در جنبش چپ اقدام گردد. به نظر میرسد رجوع مجدد به «چه بايد کرد؟» يا کتب مشابه لازم و ضروری است.
توافقات برنامهای؛ از لازمههای هر فعاليت سياسیای بدون شک تفاهم و توافق اعضا و گروهای درگير بر سر اهداف، اصول و برنامههای مورد توافق است. اين چنين اتحادهايي بدون شک از آنجا که بر آرمانها و نظرات اعضا استوار است، کمتر تحت تاثير جذر و مدها قرار میگيرد و دوام بيشتری خواهد داشت تا توافقاتی که بر اساس مناسبات عاطفی، دوستانه و ... استوار میگردد و هيچ گونه پايه و اساس عينی و صلب و سختی ندارد. عدم توجه و اهميت به اين مسئله به دلايل مختلف، از ديگر سموم مهلک فعاليت کمونيستی است. اهميت اين مسئله آنقدر هست که مارکس، لنين و ... بارها روی آن تاکيد کرده و لنين حتی حزب بلشويک را تهديد به انشعاب نموده است.
«پيش از آنکه متحد شويد و برای آنکه متحد شويد ابتدا اصول خويش را مشخص سازيد».
فعاليت مخفی و علنی؛ در شرايط اختناق و در شرايطی که نظام در حالت تهاجمی خود قرار دارد، پرداختن به فعاليت علنی صرف، ديوانگی محض است؛ از لازمههای فعاليت کمونيستی در هر جامعهای (با هر درجهای از دموکراسی) توجه به تلفيق کار علنی و مخفی است. اين تلفيق همواره بايستی وجود داشته باشد و رها کردن يکی و پرداختن به ديگری، سادهلوحی محض است. رها کردن کار علنی، نتيجهای جز در جا زدن و سکتاريسم نخواهد داشت و رها کردن کار مخفی ما را مستقيما در معرض حمله پليس قرار خواهد داد و کليت يک فعاليت را تهديد میکند. اين تلفيق از آنجا که کمونيستها برای سرنگونی نظام سرمايهداری مبارزه میکنند جتی در دموکراتترين کشورهای جهان نيز لازم و ضروری است چه برسد به شرايط ايران.
يکی از رموز موفقيت فعاليت کمونيستی، تلفيق کار علنی و مخفی است. درصد اين مخفیکاری يا علنیکاری تابعی است از ميزان دموکراسی حاکم بر جامعه و گستردگی فعاليتهای يک جريان سياسی.
فعاليت در جنبشهای اجتماعی؛ بازنگری تجربههای اخير بر لزوم بازنگری و بررسی مجدد دلايل فعاليت کمونيستها در جنبشهای اجتماعی انگشت تاکيد گذارده است. فعاليت کمونيستها در جنبشهای اجتماعی از سه جنبه قابل بررسی است.
اول، در جامعهای با ساخت اقتصادی- سياسی ايران که بورژوازی قادر به تحقق هيچ يک از خواستهای دموکراتيک جامعه نيست و اين وظيفه بر دوش طبقه کارگر قرار گرفته است، حضور فعالين طبقه کارگر و کمونيستها در ساير جنبشهای اجتماعی در جهت سازمان دادن خواستههای دموکراتيک و جلوگيری از ابتر کردن اين خواستها توسط خردهبورژوازی ناپيگير (مانند کمپين يکميليون امضا) لازم و ضروری است. کمونيستها بايستی بکوشند تا اين جنبشها را با محوريت طبقه کارگر سازمان دهند و خواستههای آنان را که تنها در جامعه پس از انقلاب کارگری امکان تحقق دارد با توجه به اهداف سوسياليسم، نمايندگی نمايند.
دوم، فعاليت صرف در جنبشهای اجتماعی از آنجا که اين جنبشها بنا به ذات طبقاتی خويش همواره يا بخش کوچکی از اجتماع را در بر میگيرند و يا همواره پس از تحقق حتی نصفهنيمهخواستهايشان، به عقب مینگرند، به طور علمی و طبيعی هيچ نتيجه بزرگی در راستای اهداف سوسياليسم و انقلاب کارگری به بار نخواهد آورد.
سوم، فعاليت کمونيستها در جنبشهای اجتماعی از سوی ديگر با هدف بسيار خاص و مهم ديگری صورت میپذيرد. کمونيستها میکوشند تا با جذب مستعدترين، آگاهترين و انقلابیترين قشرها يا چهرههای اين جنبشها آنان را به درجهای ارتقا دهند تا به عنوان يک فعال حرفهای انقلابی عمل نمايند. کمونيستها همواره موظفند تا افرادی همانند خود را باز توليد نمايند. جنبشهای اجتماعیای همچون جنبش دانشجويي، چنين زمينهای را به خوبی میتواند فراهم کند.
بیتوجهی به هر يک از اين موارد و فرض گرفتن يکی و حذف ديگری، ما را به سرنوشت احزاب سکتاريست خارج از کشور (کمونيست کارگری، احزاب سهگانه منشعب از آن و ...) گرفتار خواهد آورد.
در پايان يادآور میشويم که نقد تجربههای گذشته همواره چراغ راه آينده خواهد بود. ما بايستی در هر مرحله با بازنگری گذشته از نکات مثبت درس گرفته و آنها را با توجه به شرايط، روزآمد نماييم و ناقوس مرگ اشتباهات را نيز به صدا درآوريم.
پس پيش به سوی فراهم کردن زمينه تحقق عالیترين نوع سازماندهی کمونيستی با کاربست تئوریهای پايهای
تبليغ، ترويج، سازماندهی