تبليغاتX

کارگران جهان متحد شوید !

کارگران جهان متحد شوید !

 

فیلسوفی که در کوزه افتاد

امین قضایی ، فعال آزادی خواه و برابری طلب ، در پست آخر وبلاگ خویش لب به گلایه از کسانی گشوده است که به بهانه ارجاع به نوشته های او و یا در قالب نقد آنها او را به احزاب  اپوزیسیون خارج از کشور منتسب می سازند . این اظهار نظر در پی آن صورت می گیرد که امین قضایی اقدام به حذف پستی از وبلاگ خویش نمود که در آن ، دفاعیه ای کوتاه از چیزهایی که " استراتژی " و " برنامه " و " سبک کار " دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب می نامید  ارائه  می داد ( مقاله قضایی را می توانید در اینجا ببینید ) و مخالفان و منتقدان او و دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب نیز  به روال طبیعی و عادی کار همه وبلاگها در قالب کامنتهای آن پست نظرات خود را بیان نموده بودند ( برای اطلاع از نظرات برخی منتقدین در این مورد به این پست " تریبون مارکسیزم " رجوع کنید )  . امین قضایی ناراضی و نالان  از اظهار نظر مخالفین ،  آش شعله قلم کار خویش را با جایش از وبلاگ حذف کرد و پس از گذشت  چند روز از این حرکت سوال برانگیز لازم دید توضیحاتی را ارائه کند . قضایی می گوید :

 

" ... نمی دانم چگونه تصور شده است که عقاید فلسفی من ، شباهتی با خط مشی سیاسی فلان حزب یا دسته دارد. همچنین من نه چهره ی فکری( ایدئولوگ سابق!) دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب هستم و نه رهبر آنان.با توجه به آشنایی من با این جریان ، چنین القاب و سمت هایی در این جریان تعریف نشده است. انتساب چنین القابی ، جز تکمیل پرونده ی اتهامی دانشجویان کمکی بدانها نمی کند..." ( تاکیدها در نقل قولها از ماست )

 

و در ادامه شکواییه اش می گوید :

 

"... مخاطبین باید بدانند که من به عنوان یک نویسنده ی مارکسیست در داخل ایران هستم ، با این وصف همچنان با اسم واقعی خود قلم می زنم . بنابراین خارج از اخلاق سیاسی است که عده ای با اسم مستعار ، یا با عضویت علنی در یک حزب اپوزوسیون ، از عقاید من برای تبلیغات به نفع جریان خود بهره برده و یا برعکس در پوشش یک نقد ، تلویحا من را به جریان خاصی منتسب کنند... "

 

و در پایان :

 

"... البته من در اینجا قصد نقد کسی را ندارم اما تاسف من اینجاست که دانشجویان با برچسب های سیاسی که در محافل سکتاریستی می خورند ، به سادگی طعمه ی سرکوب قرار گرفته و یا سرخورده می شوند. این مسئله ای بود که من در مورد شخص خود  به خوبی احساس کردم.( توضیح درباره ی استقلال فکری من تبدیل به یکی از مشغله های هر روز من شده است . مثلا در یکی از کامنت ها ، به دروغ متنی به من نسبت داده شده بود و آنرا با متن لیدر حزب منشعب شده ی کمونیسم کارگری مطابقت داده بودند  در حالیکه من هرگز چنین متنی را ننوشته بودم. آیا یک نویسنده باید به این سادگی قربانی رقابت های سیاسی کودکانه شود؟ به همین سبب من پست های بعدی را بدون اجازه ی درج توضیحات در وبلاگ قرار دادم) اگر کسی همچنان به این برداشت سطحی از امر سیاسی وفادار است ترجیح می دهم  که اصلا من را موجودی سیاست گریز قلمداد کنند. بگذاریم آنها به همان تصور کلیشه ای خود از یک فیلسوف قناعت کنند که جای او را در کنج عزلت یا کتابخانه اش می پندارند... "

 

در بطن اظهارات امین قضایی نکته درستی نهفته است . اما مشکل او اینجاست که این ماجرا و معضل به همین یک پست ختم نمی شود . خود قضایی فیلسوف بهتر می داند درک صحیح پدیده ها  در جریان یک فرایند امکان پذیر است و نه در یک نقطه و یک لحظه ؛ آن هم تنها آن نقطه و لحظه ای که باعث رنجش قضایی شده و باب میل او نبوده است. بگذارید مثال مشخص و بسیار گویایی در این زمینه ارائه کنیم :  تمام کسانی که مجادلات ماههای گذشته در چپ دانشجویی را دنبال کرده اند از یاد نبرده اند که عابد توانچه فعال جریان چپ تحکیم وحدتی و از حامیان دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب در تیرماه  امسال در جریان یک کثافتکاری امنیتی با افتخار تمام و به صراحت و روشنی یکی از فعالین چپ در داخل کشور را بر مبنای یکسری اکاذیب و توهمات محض و با نام و نشان و صراحتا و نه تلویحا به برخی احزاب چپ اپوزیسیون خارج از کشور منتسب نمود . جالب است که لیستی که امروز امین قضایی تحت عنوان " بی اخلاقی سیاسی " و " سکتاریسم " و " بازیهای کودکانه " و ... ردیف می کند  مصادیق خود را  دقیقا در فهرست اعمالی می یابد که توانچه در جریان آن افتضاح امنیتی مرتکب شد ؛ یعنی علاوه بر انتساب صریح فعالین داخل به احزاب خارج از کشور ،  به دروغ متنهای نوشته شده در وبلاگی را نیز به یک شخصیت حقیقی و با نام و نشان نسبت داده بود  در حالیکه خود این فرد علنا بیان کرد که به راه انداختن چنان وبلاگی کار او نبوده است .  این عمل توانچه موجی از تشویق و شادی و هلهله را در بین برخی احزاب و برخی از دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب که " شعبان بی مخ " خود را یافته بودند برانگیخت . از جمله امین قضایی در پستی در همین وبلاگش یک مداحی تمام عیار آمیخته به مایه های فلسفی را نثار او نمود  و به قول خودش " برای اولین بار به توصیف یک نفر پرداخت " . او در مدح توانچه و اقدام پلیسی او چنین سرود :

 

"... انسانهای بزرگ را با کثرت دشمنانش می شناسند. و رفیق عابد  چه بس بسیار دشمنانی وقیح و زبون دارد... او قلب جاسوسان را نشانه گرفت. پس آیا می پندارید که ما شما  را نمی شناسیم و آیا نمی دانید که کینه ی شما پیش از دروغ هایتان سخن می گوید و رسوایتان می کند؟ هرآنچه رفیق عابد گفته است عین واقعیت  است. هرآنچه برعلیه او گویند عین حماقت است. شمایی که تا مغز استخوان خود را فروخته اید، برای ما کتابهایی باز هستید.

 برو عابد ! برو! بگذار زندانت دیوارها باشند نه انسانها... "

http://guru.blogfa.com/post-9.aspx

 

می بینیم که امین قضایی به فاصله چند ماه با ملاکها و مضامینی یکسره متفاوت سخن می گوید و از یک فیلسوف پرهیاهو به فیلسوف اخلاقی و با طمانینه تبدیل شده ، جامه نیچه را از تن درآورده و در ردای کانت خزیده است . اما به راستی دلیل این چرخش صد و هشتاد درجه ای و به کار بستن ملاکهای دو گانه و این درجه از ریاکاری سیاسی و اخلاقی چیست ؟ مداحی شورانگیز هوچی گران تحکیم وحدتی و پرونده سازیهای امنیتیشان کجا و شکایت از " بی اخلاقی سیاسی " و " سکتاریسم " و " پرونده سازی " و " بچه بازی " کجا ؟  آیا دلیل آن به سادگی این نیست که این بار قربانیان چنین روشهایی نه مخالفین و منتقدین که خود او و دوستانش بوده اند ؟ از فیلسوف هگلی مشرب و " دیالکتیسین " ما بعید است که برای قضاوت ، روشهایی تا به این حد تجربی و حسی را به کار بندد و تنها در مقابل مسایلی واکنش نشان دهد که " در مورد شخص خودش به خوبی حس کرده باشد " . آیا به کار بردن " اخلاق سیاسی " تنها برای مخالفین و منتقدین قضایی و دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب لازم الاجراست ؟ آیا " برچسبهای سکتاریستی " تنها در انبان مخالفین او یافت می شود ؟ آیا تنها منتقدین او و دانشجویان آزادی خواه برابری طلب به " کوته فکری سیاسی " مبتلا هستند ، " برداشت سطحی از امر سیاسی " دارند و دیگران را " قربانی رقابتهای سیاسی کودکانه " می کنند ؟  آیا تنها  قضایی و دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب مجاز و موظفند که به تکمیل پرونده های امنیتی مخالفان بپردازند ؟

 امین قضایی توهمی را که در مورد موقعیت خودش دارد در قالب تعریضی به توهم دیگران در مورد خودش به نمایش می گذارد . بعید است فرد تیزبینی  از  بین مخالفین و منتقدین پیدا شود که  قضایی را " رهبر " و " ایدئولوگ " و " نظریه پرداز " جریان آزادی خواه و برابری طلب بداند . کار قضایی تا کنون ارائه توجیهات شبه فلسفی از اعمال و تصمیمات رهبران اصلی جریان آزادی خواه و برابری طلب و پراتیک غالب آنان در هر دوره و جا انداختن نظراتشان با شعبده بازیهای پست مدرنیستی بوده و نه نظریه پردازی در راستای روشن ساختن  راهکارها و ترسیم چشم اندازهای پیش روی همان جریان . لذا خیال قضایی می تواند از بابت عدم وجود چنین توهمی در بین منتقدین راحت باشد .

البته همانطور که گفتیم در بطن حرفهای قضایی نکته درستی وجود دارد و تا همین حد ، موضع  و چرخش مثبتی است و باید آن را به فال نیک گرفت. امید است  این موضع قضایی از جمله  آغازی بر پایان سوء استفاده های سیاسی کسانی باشد که امین قضایی آنها را " لیدرهای جریان منشعب شده جریان کمونیسم کارگری " می نامد . آنهایی که در روز روشن و با صراحت و شفافیت در نوشته ها و سخنرانیهایشان و به پشتوانه اینکه چند تن از فعالین دانشجویی سابق و فعالین حزبی خارج از کشوری امروز را در کنار دست خود دارند ، آنچنان که در مورد سازمان جوانان حزبشان صحبت می کنند ، به تعیین تکلیف و خط مشی برای " دآب " می پردازند و  آن گونه که قضایی می گوید از مطالب نوشته شده توسط فعالین مستقل آزادی خواه و برابری طلب در داخل  " به نفع خود بهره برداری سیاسی می کنند " ، و " در خدمت اهدف و مقاصد خودشان تعبیر می کنند " و تلاش کرده و می کنند که هویت سیاسی فعالین مستقل دانشجویی در داخل کشور نظیر قضایی با نام آنها رقم بخورد . همانها که باعث شده اند یکی از مشغله های اصلی فردی مثل امین قضایی در این روزها توضیح در مورد استقلال فکری خودش باشد . مخاطبین واقعی متن امین قضایی به راستی همین جماعت هستند .

 علاوه بر این مشکل واقعی و اصلی  امین قضایی بی اخلاقی مخالفین ، بلاهت موافقان و مظلومیت خود او نیست . مشکل اصلی در حاکم شدن معیارها و فضایی آکنده از دورویی سیاسی و اخلاقی ، بی پرنسیبی و هوچی گری در مباحثات چپ دانشجویی است که خود امین قضایی و همفکرانش بیشترین و عمده ترین نقش را در به وجود آمدن آن داشته اند . خود کرده را تدبیر نیست.

برو امین قضایی ، بگذار زندانت " کنج عزلت و کتابخانه " ات باشد نه مغلطه های خود و هیاهوی اطرافیانت...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 11:44  توسط تریبون مارکسیسم  | 

 

توضیح

برخی از خوانندگان عزیز وبلاگ ملاحظاتی انتقادی را در رابطه با  درج مطلب مهرنوش موسوی در تریبون مارکسیزم و آن را مخدوش کننده مواضع کمونیستی تا کنونی ما دانسته بودند . ما در ابتدای آن مطلب توضیح داده بودیم که درج این مطلب تنها به منظور آگاهی خوانندگان از نظرات یکی از اعضای سابق رهبری حزب حکمتیست و فرجام مباحثات این جماعت می باشد و به معنای تایید محتوای این مطلب و زاویه نقد آن نیست . اما ضمن پذیرش انتقاد این دسته از خوانندگان مبتنی بر احتمال اختلاط مواضع تا کنونی ما با مواضع ابراز شده در مقاله مذکور ُ نسبت به حذف آن از وبلاگ اقدام گردید . از خوانندگانی که با ارسال نظرات انتقادی خود تلاش نمودند در حفظ  مسیر اصولی و انتقادی وبلاگ تاثیرگذار باشند ُ صمیمانه سژاسگزاری می کنیم .

تریبون مارکسیزم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 11:37  توسط تریبون مارکسیسم  | 

 

گفتگوی سایت رضا کمانگر با محمود قزوینی در مورد نقش نیروی نظامی در حزب حکمتیست

 

رضا کمانگر:

اخیرا مطلبی از شما در نقد سیاست حزب حکمتیست در رابطه با سازماندهی گارد آزادی منتشر شده است. در همین رابطه رجوع کردم به نظرات منصور حکمت در قبال داشتن نیروی مسلح حزب کمونیست کارگری، در این رابطه اسناد فراوانی از منصور حکمت قابل استناد با سیاست های حزب حکمتیست یافت میشود، به چند نمونه از آن اشاره میکنم. منصور حکمت در تنظیم استراتژی ما در کردستان که به تصویب کنگره 6 کومله رسید از لزوم نیروی مسلح حزب کمونیست که در مرزبندی با سنتهای ناسیونالیستی باشد تاکید میکند .

منصور حکمت در زمان حزب کمونیست کارگری هم در قبال گشت سیاسی، نظامی نیروی مسلح حزب در مصاحبه با انترناسیونال چنین میگوئید.

انترناسيونال: نظرتان درباره اهميت گشت سياسى- نظامى اخير نيروى مسلح حزب در حومه مريوان و هدف فعاليتهاى اين نيرو در شرايط کنونى چيست؟

4

منصور حکمت: اهميت اين حرکت، علاوه بر نتايج مستقيم خودِ عمليات از نظر تحکيم رابطه حزب با مردم کردستان، در اين است که يک بُعد مهم فعاليت را که حزب در اين سالها در تدارک آن بوده است عملا آغاز ميکند. اين با توجه به اوضاع سياسى جارى ايران جايگاه تعيين کننده‌اى دارد. داشتن پتانسيل ابراز وجود به عنوان يک حزب مسلح در ابعاد وسيع، شرط حياتى هر نوع فعاليت جدى در کردستان است. با عمليات اخير، حزب کمونيست کارگرى اين بُعد فعاليت را گشوده است. در مورد بخش دوم سؤال بايد بگويم که وظايف نيروى مسلح کاملا تابعى از مشخصات دوره‌هايى است که در اوضاع سياسى ايران و کردستان طى ميشود. در اين مرحله از يکسو اين نيرو ابزار گسترش دخالت و حضور سياسى ما در همين دوره است. در همان حال پايه‌هاى يک نيروى مسلح وسيع است که بايد در دوره‌هاى ديگرى به همين عنوان، يعنى به عنوان يک نيروى نظامى با وظايف اساسا نظامى، نقش بازى کند .

5

انترناسيونال: در چشم انداز آتى اوضاع، جايگاه فعاليت نيروى مسلح را در چهارچوب استراتژى سياسى حزب کمونيست کارگرى چگونه ميبينيد؟

6

منصور حکمت: هر نيرويى بخواهد در آينده کردستان نقش بازى کند، بايد به بُعد نظامى فعاليت و به خصلت مسلح سازمان سياسى بطور جدى فکر کند. دولتهاى مرکزى در چند کشور، و رژيم اسلامى بطور اخص، نظاميگرى و اسلحه را وارد معادلات سياسى کردستان کرده‌اند. هر ابراز وجود سياسى مردم کردستان تاريخا به طرق نظامى سرکوب شده. دشمنان مردم در کردستان هميشه با تعلق به چند جريان مسلح اصلى تعريف شده‌اند. حزب کارگرى، هر قدر هم که در آرزوى يک تعيين تکليف سياسى و غيرنظامى باشد، در اين اوضاع بايد توان دخالت نظامى در بالاترين سطح را داشته باشد. شهرها، جنبش طبقه کارگر، اعتلاى سياسى و قيام شهرى مفاهيم اصلى در استراتژى حزب کمونيست کارگرى هستند. نيروى مسلح حزب بايد در خدمت اين روند باشد. اما اگر لازم شود، اگر شرايط به نحوى پيش برود که چنين ايجاب کند، نيروى مسلح حزب بايد بتواند ابزارى براى ايجاد يک ارتش کارگرى با وظايف اساسا نظامى باشد. اوضاع ايران و کردستان پيچيده است و حزب بايد براى هر احتمال و هر سير تحولى آماده باشد. اين بدون تلاش براى ساختن يک نيروى مسلح مؤثر و ايجاد پتانسيل حضور نظامى وسيع ممکن نيست . 

انترناسيونال، نشريه حزب کمونيست کارگرى ايران، شماره ٣١، مهر ١٣٧٨ (اکتبر ١٩٩٩) 

همچنین درهمین رابطه یعنی گشت سیاسی نظامی انجام گرفته طی نامه ای به اعضای حزب در مورد گشت نظامی و شروع بکار رادیو انترناسیونال در بخشی از نامه مینویسد : 

رفقاى عزيز، در چند هفته اخير دو خبر مهم و خوشحال کننده داشته‌ايم .

اول، گشت نظامى و سياسى چند روزه نيروهاى مسلح حزب به فرماندهى رفيق عبدالله دارابى در درون ايران و ميتينگها و ديدارهاى موفق اين رفقا با مردم حومه مريوان. جزئيات اين عمليات را قطعا خودتان از طريق اطلاعيه‌هاى حزبى دنبال کرده‌ايد. اهميت اين عمليات علاوه بر ارزش سياسى و تبليغى فورى‌اش، در شروع يک عرصه جديد فعاليت است. عرصه‌اى که براى پيشروى ما در کردستان و براى تحکيم موقعيت حزب در کل ايران حياتى است. اين اعلام ورود حزب به دوره جديدى از کار سياسى و حزبى در کردستان است. اينجا از طرف خودم و کميته مرکزى و همه شما دست رفقاى نيروى مسلح حزب، رفيق عبدالله دارابى و همه رفقاى کميته و تشکيلات کردستان حزب را ميفشارم .

دوم ....

منصورحکمت

١٥ اکتبر ١٩٩٩ 

آیا نقدی که از سیاست حزب حکمتیست در قبال سازماندهی گارد آزادی دارید، به معنایی نقد این نظرات منصور حکمت است؟ آیا شما به تجدید نظر در نظرات منصور حکمت در قبال نیروی مسلح حزب رسیده اید؟ 

محمود قزوینی :

داشتن نیروی مسلح با پروژه گارد آ زادی الزاماَ یکی نیست. شما میتوانید طرفدار داشتن نیروی مسلح باشید و مخالف پروژه گارد آ زادی. اینها یک چیز نیستند .

طرح گارد ازادی ربطی به مصوبات کنگره ٦ کومه له و بحثهای آن دوره ندارد. در آن دوره مبارزه مسلحانه و نیروی نظامی که میبایست این مبارزه مسلحانه را پیش ببرد هر دو موجود بودند و بحث بر سر چگونگی تداوم مبارزه مسلحانه بر مبنای یک سیاست کارگری و کمونیستی بوده است. امروز صحبت از تداوم آن مبارزه مسلحانه در کردستان نیست. اصلا بحث گارد آ زادی درباره منطقه کردستان نیست. حتی در سند گارد ازادی هم صحبتی از مبارزه مسلحانه در شرائط کنونی نیست. صحبت از دستیابی به پتانسیل نظامی و مسلح کردن مردم در سراسر ایران است، آنهم به عنوان یک شکل اصلی سازمانیابی مردم. از این نظر سوال شما به بحث من بر سر گارد آ زادی نزدیک نیست. به نظر من تشکیل گارد آزادی بر اساس سند گارد آزادی، یعنی سازمان دادن مسلح مردم در محیط زیست محال است. مگر اینکه شرائط و اوضاع سیاسی تغییر کند. من به طور مفصل چه بحثی که برای کنگره نوشتم و چه در بحثی که جدیدا به آن اضافه کردم این جنبه را مفصلا توضیح دادم، شما را دعوت میکنم با دقت آن مطالب را بخوانید، صحبت از نفی اسلحه و مسالمت در میان نیست .

بحث این است که از نظر دیدگاه گارد آ زادی یک شکل اصلی متشکل کردن مردم در تهران و سنندج و بندر عباس و بقیه شهرهای ایران در شرائط کنونی، سازماندهی هسته های مسلح است. سند گارد آزادی میگوید: "گارد آزادي هسته تسليح عمومي مردم و تشکيل ميليس توده اي است و يکي از اشکال اصلي سازمان يابي جوانان و مردم بخصوص در محلات و شهر ها است." من میگویم این شکل از سازماندهی مردم با اوضاع سیاسی نمیخورد، آنهم به عنوان شکل اصلی سازمان یابی مردم و گارد آ زادی سازماندهی بر اساس امکان اتفاق یک شرائط خاص، یعنی شرائط سناریوی تنظیم شده است. اما هیچ حزب سیاسی تاکتیک، اشکال سازماندهی و وظایف روز خود را بر اساس یک حالت ممکن در آینده استوار نمیکند. چنانچه یک حالت ممکن در ایران شورش و قیام مردم است. هیچ حزبی امروز کمیته و سازمان برای شورش و قیام مردم در آینده درست نمیکند. مگر جریاناتی که خیلی پرت باشند .

کسی از رفقای حکمتیست پیدا شود و برای ما توضیح دهد که چگونه یک کارگر و دانشجو و انسان زحمتکش میتواند در شرائط کنونی در مشهد و بندر عباس و تهران و سنندج اسلحه ای را ٥ سال، ١٠ سال و یا ١٥ سال در خانه خود و یا جای دیگر مخفی نگهدارد؟ وارد هسته نظامی شود؟ گاه به گاه با سر و روی پوشیده در یک خیابان شهر ظاهر شود و اطلاعیه پخش کند و آن را کنترل خیابان و شهر بنامد...به نظر من کار این انسان زحمتکش کمونیست این میشود که فقط امنیت خود را حفظ کند، ده سال ١٥ سال اگر اسلحه ای گیر آورد آن را رنگ و روغن بزند و جلا دهد. اگر قرار نیست اسلحه ای را در شرائط کنونی و یا در آینده نزدیک بکار ببریم، خوب برای چه باید دسته های نظامی مسلح درست کرد. شرائطی که منجر به مبارزه مسلحانه و سازماندهی مبارزه مسلحانه میشود، شرائطی نیست که ما بنا به اراده مان بتوانیم آن را بسازیم. با تغییر اوضاع سیاسی احزاب سیاسی باید به سرعت آرایش دیگری به خود بگیرند. آن وقت یک حزب کمونیستی با تمام نیرو و به سرعت به طرف مسلح کردن مردم و مبارزه نظامی میرود. اگر شما وظیفه ای را که موقع اش نرسیده است را در دستور خود بگذارید، نه تنها از اهداف روز خود عقب افتاده اید و آن را انجام نمیدهید، بلکه به آن ضربه میزنید. فعال و کادر کمونیست به وظایفی مشغول میشود که وظایف امروزش نیست. هم نیروی خودش را هدر میرود و هم با نشان دادن قهرمانگری خود به مردم، آنها را از نیروی متحد و متشکل خود غافل میکند. بیخود نیست که هیچ فعال کارگری در ایران و کردستان ایران پدیده گارد آزادی را با دید مثبت نگاه نکرده است و به آن جلب نشد .

گارد آزادی با فعالیت سیاسی و تشکیلاتی یک حزب کمونیستی در ایران تناقض دارد و آن را بر باد میدهد. بر اساس اسناد گارد آزادی، گارد آزادی را باید کمیته های کمونیستی تشکیل دهند و کمیته های کمونیستی در ارتباط دائم با آن باشند. این یعنی بر باد دادن هسته های کمونیستی که در محلهای کار و دانشگاه تشکیل میشوند به همراه هسته های مسلح .

گفته میشود گارد ازادی سازمان مسلح است، اما میتوان هسته های گارد ازادی هم تشکیل داد که مسلح نباشند. اما اگر کسی امروزوارد سازمانی شود که سازمان مسلح تعریف شده است، دیگر برایش علی السویه است که اسلحه داشته باشد یا نه. مسئله این است که مردم در این شرائط وارد سازمان مسلح نمیشوند و در سازمان مسلح سازمانیابی نمییابند. آنهم سازمانی که باید یک شکل اصلی سازمانیابی مردم باشد. رفقای ما کارکرد سازمانهای توده ای مسلح چه ارتجاعی و چه انقلابی را دیده اند، اما مثل اینکه دوست ندارند بدانند که آنها چگونه پدید آمدند. سازمانهای مسلح توده ای انواع و اقسام فعالیتهای اجتماعی و سیاسی را هم در دستور کارشان دارند. اما آنها مانند حزب حکمتیست از فصل آخر شروع نکردند، مگر اینکه در شرائطی نظیر فلسطین و لبنان شکل نظامی مبارزه از قبل به یک شکل اصلی مبارزه و اظهار وجود توده ها و نیروهای سیاسی تبدیل شده باشد .

من در نوشته ای در ٢٦ مه ٢٠٠٦ در نقد گارد ازادی نوشتم: "یکی از مشکلات اساسی ما در برخورد به گارد آزادی در کردستان و خارج کردستان این است که کادرهای خوب ما که امروز در سازماندهی فعالیت اجتماعی و سیاسی و حزبی نقش دارند نباید در فعالیت گارد آزادی شرکت کنند. و واقعا شرکت در فعالیت گارد آزادی میتواند برای تشکیلات ما مرگبار باشد. افرادی که در فعالیت اجتماعی و سیاسی امروز شرکت دارند نمیتوانند و نباید وارد سازماندهی گارد آزادی شوند. شرکت هر فعال کارگری، هر فعال حقوق زن، هر فعال حقوق کودک، هر دانشجوی مبارز دانشگاه در گارد آزادی، به معنی فاصله گرفتن از فعالیت روزمره خود میباشد. در حالی که همین فعالین و کادرهای کمونیست ما در ایران که تشکیلات ما را امروز میسازند هستند که میتوانند موفقیت و یا عدم موفقیت هر پروژه ما در ایران را رقم بزنند. از اول ماه مه امروز تا مسلح شدن مردم و قیام فردا به همین کادرها گره خورده است. در حالی که ما باید هشیار باشیم تا این کادرها و تشکیلات ما با این بخش تشکیلات تماس حاصل نکنند. البته در همین مورد هم تناقض کم نیست. مثلا قرار است سازمان گارد آزادي در شرایط فعلی از سازمان حزب در محيط کار و زيست جدا باشد و مبناي سازمان دهي آن واحد هاي منفصل باشد که مستقيما به کمیته کل کشور مرتبط هستند. اما از طرف دیگر تشکیل گارد آزادی به کمیته های کمونیستی سپرده میشود که البته اگر در شرائط کنونی چنین شود ما نه کمیته کمونیستی خواهیم داشت و نه گارد آزادی، نه در فعالیت اجتماعی و سیاسی موفق خواهیم بودو نه در فعالیت نظامی ...."

اگر کسی مفتون وجه نظامی مسئله نشده باشد این تناقضات را خواهد دید و به آن فکر خواهد کرد .

به نظر من طرح گارد ازادی و فعالیتهای که بر اساس آن میشود بیگانه از هر نوع فعالیت سیاسی و اجتماعی است. متاسفانه یک نقطه قدرت کمونیستها در کردستان، یعنی سابقه و تجربه فعالیت نظامی و مسلحانه در این مورد به یک نقطه ضعف تبدیل شده است. چون بسیاری از رفقا در این مورد مفتون جنبه نظامی قضیه و اینکه به هر حال چاره ای برای ابراز وجود نظامی شده است میشوند و دقت زیادی روی مسئله و انتقادهایی که میشود ندارند .

همانطور که در مقاله ام هم نوشتم حزب کمونیستی میتواند در کردستان نیروی مسلح داشته باشد و این نیرو همانطور که رفیق حکمت هم گفته است میتواند پایه های یک نیروی مسلح وسیع در آینده باشد که او هم همه اینها را تابع مشخصات دوره سیاسی حال و آینده دانسته است. باید توجه داشت که ضرورت داشتن نیروی مسلح در کردستان به این معنا نیست که باید به هر شکلی شده حزب کمونیستی این ضرورت را متحقق کند. این ضرورت همیشه در کردستان ایران وجود دارد اما حزب کمونیست کارگری مدت ده سال مجبور بود این وظیفه را کنار بگذارد. ضرورت مسلح شدن چیزی در باره دامنه ابعاد آن نمیگوید .

نظر منصور حکمت در باره نیروی مسلح حزب

ببینید گشت سیاسی و نظامی رهبران شناخته شده مردم کردستان با سند گارد ازادی دو چیز مختلف است، این دو را نمیشود با هم مقایسه کرد. در کردستان با گشت سیاسی و نظامی و یا با ابتکارات دیگر میتوان به حزب چهره و پتانسیل نظامی داد. اسلحه در دست و بال مردم کردستان است. اگر حزب سیاسی کمونیستی با نفوذی در کردستان ایران قعالیت داشته باشد و مردم را در انواع و اقسام تشکل سازمان داده باشد، میتواند نیروی مسلح قویی را هم سازمان دهد. من در نقدم نوشتم نمیتوان از نیروی مسلح به سراغ متشکل کردن مردمی رفت که سازماندهی نظامی و مبارزه مسلحانه ای در حرکتشان در حال حاضر وجود ندارد، بلکه بر عکس باید از سازماندهی مردم به سراغ سازماندهی مسلح مردم رفت. حزب حکمتیست با گاد آزادی همه اینها را قاطی کرده است و شیپور را از سر گشادش میزند .

منصور حکمت از زمان جدائی از حزب کمونیست ایران تا مقطع همین گشت سیاسی و نظامی هم معتقد به مسلح بودن حزب در کردستان بوده است، اما هیچگاه از طرح و وظیفه مشخص برای سازماندهی مسلح مردم حرفی نزده است. علت آن روشن است. شرائط آن فراهم نبود. نه شرائط سیاسی ایران و نه نیروها و شرائط سیاسی منطقه و نه وظایف پیش روی حزب اجازه سازماندهی نیروی مسلح حزب را به ما میداد. یک جائی منصور حکمت چشم انداز سازماندهی نیروی مسلح حزب در کردستان را میبیند. نیروی مسلح حزب به درجه ای در آن زمان سازمان داده شد. آن امکانات امروز هم موجود است و میشود از آن در جهت سازماندهی نیروی مسلح بهره برداری کرد. اما سازماندهی در محیط زیست به فاکتورهایی بستگی دارد که هم اکنون برای یک کمونیست فراهم نیست. وقتی منصور حکمت در باره نیروی مسلح حزب حرف میزند اشاره اش به همان نیروی مسلحی پارتیزانی بود که آن زمان شکل گرفته بود و با گشت سیاسی و نظامی رفقا عبدالله دارابی و مجید حسینی اعلام موجودیت کرد. به نظر من منصور حکمت هیچگاه به طرف طرحی مانند طرح گارد ازادی نمیرفت. او نیروی مسلح حزب در کردستان را ابزار دخالت و حضور سیاسی ما در شرائط کنونی میدانست که میتواند با تغییر اوضاع سیاسی به یک نیروی مسلح وسیع تبدیل شود و در دوره ای مانند قیام و یا تغییر و تحولات سریع دیگر وظایفش به وظایف اختصاصا نظامی تغییر یابد .

به نظر من گارد آزادی اصلا ادامه خط کمونیسم کارگری نیست. طرح گارد آزادی به هیچ سنت اجتماعی در جامعه متکی نیست. برای همین به جائی هم نمیرسد .

تشکیل گارد آزادی در خارج از کردستان غیر ممکن است و حزب حکمتیست هیچگاه به طرفش نرفت و در کردستان هم تبلیغات اغراق آمیز جای کار و سازماندهی واقعی را گرفته است. سازماندهی واقعی بر اساس سند گارد آزادی ممکن نیست. پس با تبلیغ و آزیتاسیون حول یک و یا دو نمایش که تازه ربطی هم به طرح گارد آزادی ندارد، میخواهند نشان دهند که گارد آزادی ساخته شده است. اینها برای سرپانگه داشتن روحیه تشکیلات خوب است اما برای سازماندهی توده ها نه . 

رضا کمانگر :

اشاره من به استراتژی ما در کردستان که به تصویب کنگره 6 کومله رسید یادداوری متد منصور حکمت در رابطه با سازمان نظامی حزب است. متد او در زمان حزب کمونیست کارگری هم همان است که در مصاحبه با انترناسیونال شاهد هستیم. اما نکته بسیار مهم شناخت منصور حکمت از شرایط و اوضاع سیاسی و نظامی

کردستان و حضور احزاب سنتی است که دولت های منطقه را عامل اصلی نظامیگری در کشورهای منطقه و ازجمله ایران میداند .

من در ادامه بحث به سازمان گارد آزادی در خارج از کردستان میپردازم اما قبل از آن سئوال این است تو میگوئید مخالف نیروی مسلح نیستید، مخالف پروژه گارد آزادی هستید .

احزاب سنتی در کردستان توجه و اتکای اصلیشان بر وزن نیروی نظامیشان استوار است. اگر نیروی مسلح داشته باشند یعنی قدرت دارند، اگر نیروی نظامی نداشته باشند در معادلات به حساب نمیایند. تصویر شما از نیروی نظامی که موافقش هستید چگونه است؟

حزب کمونیستی مورد نظر شما در کردستان چگونه است؟ وظایفش چی است؟ نیروی نظامی

پشت جبهه اش کجاست و...؟

محمود قزوینی :

تا زمانی که شما بحث را بر سر قطعنامه های گذشته که در شرائط مبارزه نظامی با جمهوری اسلامی نوشته شده است میبرید، کاملا بحث را از مسئله دور میکنید. یکی از اولین اطلاعیه های حزب کمونیست کارگری بعد از تشکیل آن اعلام ادامه مبارزه مسلحانه با جمهوری اسلامی و حفظ پتانسیل نظامی در مقابل جریانات بورژوازی در کردستان بوده است. اعلام آن در آن شرائط به رسمیت شناختن مبنای ضروری مبارزه نظامی بود که در کردستان وجود داشت. هر چقدر از آن دوره دور شدیم، از شرائط برای ابراز وجود مبارزه نظامی و مسلحانه نیز دور شدیم. مبارزه سیاسی و اقتصادی جای ابراز وجود مبارزه نظامی را گرفت. احزاب موجود در کردستان موقعیت ابراز وجود نظامی را از دست دادند. جمهوری اسلامی در دهه شست توانست با سرکوب وسیع این موقعیت را به مردم و احزاب فعال در کردستان تحمیل کند. علی رغم اعلام ادامه مبارزه نظامی و مسلحانه با رژیم در اولین اطلاعیه های حزب کمونست کارگری، حزب نمیتوانست این ضرورت را متحقق کند. هم موقعیت حزب این اجازه را به آن نمیداد و هم شرائط مبارزه به سرعت عوض شده بود. اگر به جایگاه آن اطلاعیه که جزء اولین اطلاعیه های حزب و برای اعلام خط مشی بوده است توجه کنیم، میبینیم که آن اطلاعیه جای زیادی در فعالیتهای حزب نیافت. مبارزه سیاسی و اقتصادی در کردستان ایران برجسته شد. حزب سیاسی نمیتواند از این شرائطها بپرد و به آن بی توجه باشد. اگر از متد منصور حکمت صحبت میکنیم باید آن را همه جانبه ببینیم. با فاکت اینکه در کردستان ایران حزب کمونیستی باید نیروی مسلح داشته باشد نمیتوان به سراغ بحثی رفت .

برای یک حزب کمونیستی مانند هر نیروی سیاسی دیگر شرائط مشخص سیاسی تعیین کننده است که چه میکند و به کدام سمت حرکت میکند. از خودش نمیتواند حرکت کند. حتی توده ای ترین احزاب نمیتوانند برمبنای اراده خود به این و یا آن سمت حرکت کنند و این و یا آن تاکتیک و یا شکل تشکل یابی را در دستور خود بگذارند. اگر ضرورت مسلح بودن احزاب در منطقه ای مانند کردستان را بپذیریم، شرائط و اوضع و احوال سیاسی و قدرت و نفوذ یک حزب کمونیستی، شکل و ابعاد نیروی مسلح را تعیین میکند .

بحث ضرورت داشتن نیروی مسلح برای یک حزب کمونیستی در کردستان ایران نه از خطر از هم پاشیدن جامعه که اتفاقا در این مورد احزاب اصلی سیاسی مسلح در کردستان یعنی دموکرات ( با احتمال زیاد) و کومه له ( حتما) جزء صفی خواهند بود که در مقابل چنین خطری ایستادگی خواهند کرد. بلکه از تبدیل سریع مبارزه مردم و احزاب با رژیم در اشکال نظامی، بدون طی کردن دوران مبارزه سیاسی در دوران اعتلای مبارزاتی است. مسلما مبارزه مردم با جمهوری اسلامی در نقاط دیگر ایران هم در نهایت اشکال نظامی به خود میگیرد. اما احزاب سیاسی امکان آمادگی نظامی را در شرائط کوتاه دوران اعتلاء مبارزاتی و یا دورانی که پیچ و مهره رژیم شل میشود و رژیم به طرف از هم پاشیدگی میرود مییابند. اما در کردستان ایران به دلیل تبدیل سریع شکل مبارزاتی که بدون طی مراحلی شکل نظامی میگیرد، احزاب باید از قبل آمادگی نظامی داشته باشند. احزابی که پتانسیل نظامی ندارند قدرت دخالت را در شرائط تغییر و تحولات سریع از دست میدهند. اما نفوذ اجتماعی احزاب در شرائط کنونی که مبارزه در سطح سیاسی و اقتصادی جریان دارد اساسا از طریق سازماندهی و رهبری این مبارزات میگذرد .

وجود ضرورت نیروی مسلح برای یک حزب کمونیستی موجب یک برداشت غلط هم شده است که گویا قدرت اسلحه احزاب را توده ای میکند. اینکه احزاب با نفوذ در کردستان ایران مسلحند، این برداشت غلط را به وجود آورده است که گویا اسلحه احزاب را توده ای میکند. اما اگر حزبی نفوذ توده ای نداشته باشد، نمیتواند با اسلحه و نمایش دادن اینکه ما اسلحه داریم نفوذ اجتماعی کسب کند. مثلا در حزب حکمتیست مشکل اساسی عدم پیشروی حزب کمونیست کارگری عراق را در بی میلی آن حزب به اسلحه و کسب پتانسیل نظامی میدانند. اما یک نگاه واقعی و مارکسیستی به مسئله اصلا اشکال را در اینجا نمیبند. سخنرانی منصور حکمت در باره کمونیسم کارگری در عراق در این مورد گویاست. حزب حاشیه ای اگر به اسلحه هم دست پیدا کند یک حزب مسلح حاشیه ای است. احزاب حاشیه ای مسلح بدترین نوع احزاب حاشیه ای و درمان ناپذیرترین نوع احزاب حاشیه ای هستند. حزب مسلح حاشیه ای کاملا به یک فرقه تبدیل میشود .

برای یک حزب کمونیستی سوال این است که در شرائطی که مبارزه سیاسی و اقتصادی وجه اصلی مبارزه مردم کردستان است، آیا حزب کمونیستی دست به تشکیل سازمان مسلح وسیع میزند؟ به نظر من نه. طرح گارد ازادی که مبنی بر تشکیل نیروی مسلح در محیط زیست مردم است، سازماندهی مسلح وسیع مردم را در شرائطی در دستور خود گذاشته است که در کردستان مبارزه سیاسی و اقتصادی وجه اصلی و اساسی و تنها وجه مبارزه مردم و نیروهای سیاسی است. فرض کنیم پنج سال و یا ده سال دیگر هم شرائط تغییر نکند، آنوقت مسلح شده ها با اسلحه شان چه باید بکنند. به نظر من تصویر غلط از مبارزه و شرائط مبارزه در ایران و کردستان گارد ازادی را در دستور حزب حکمتیست قرار داده است. ما در حوزه حفره های سیاسی ایجاد شده در دنیا مانند لبنان و فلسطین زندگی نمیکنیم. نمیشود خود را از جامعه و تاریخ و شرائط جدا کرد و دستورسیاسی برای خود تعیین کرد .

من مخالف سازماندهی مسلح مردم در شرائط کنونی هستم. این را غیر ممکن میدانم. وقتی مبارزه نظامی در جریان نیست، نمیتوان و نباید مردم را در سطح نظامی سازماندهی کرد. سازماندهی نظامی مردم در محیط زیستشان در شرائط کنونی حتی در کردستان ممکن نیست. سازماندهی مردم در محیط زیست و کار یک سازماندهی روتین کمونیستی است. سازماندهی مسلح نمیتواند جزء سازماندهی روتین باشد. شرائط و اوضاع و احوال، زمان شکل گیری و چگونگی، سازماندهی مسلح مردم را تعیین میکند. اگر صحبتی درکردستان است مسئله پتانسیل نظامی حزب کمونیستی است. فکر میکنم حزب کمونیستی باید در کردستان نیروی مسلح در ابعاد محدود داشته باشد. ابعاد آن را سیر مبارزه مردم و نفوذ حزب و امکانات آن تعیین میکند. این نیرو از سازماندهی مبارزه مردم در محیط زیست بیرون نمیاید. بلکه یک سازمان ویژه حزبی، مانند سازمان انتشارات یک حزب در شرائط مخفی است. چنین سازمانی همانطور که منصور حکمت گفته است امکان دخالت سیاسی در کردستان را افزایش میدهد . با تغییر شرائط حتما باید سازماندهی مسلح مردم در سطح وسیع و تشکیل نیروی نظامی با وظائف اساسا نظامی را در دستور خود قرار داد، اما امروز چنین کاری ممکن نیست. این نکته در همین پاراگرافی که شما از منصور حکمت آورده اید به خوبی بیان شده است " . در اين مرحله از يکسو اين نيرو ابزار گسترش دخالت و حضور سياسى ما در همين دوره است. در همان حال پايه‌هاى يک نيروى مسلح وسيع است که بايد در دوره‌هاى ديگرى به همين عنوان، يعنى به عنوان يک نيروى نظامى با وظايف اساسا نظامى، نقش بازى کند . "

او از ایجاد پایه های یک نیروی مسلح وسیع در شرائط ده سال پیش صحبت میکند و نه از خود سازماندهی نیروی مسلح وسیع توده ای. این را هم باید اضافه کنم که منصور حکمت در آن زمان پیشروی جنبش اعتراضی مردم و شرائطی که به سرنگونی جمهوری اسلامی ختم میشود را سریعتر از آن میدید که سیر وقایع اتفاق افتاد. با این همه او بطرف سازماندهی مسلح توده ها نرفت. در شرائط کنونی باید سازماندهی توده ای مردم که مطلقا سیاسی و اقتصادی است را از سازماندهی نیروی مسلح که یک سازمان ویژه حزبی است جدا کرد .

به نظر من سازماندهی مسلح مردم در محیط زیست و فشار برای تحقق این عمل یک حزب را کاملا در جامعه حاشیه ای میکند و به مبارزه مردم ضربه میزند. این را اکثر رفقای رهبری حزب حکمتیست هم متوجه شده اند. صحبت این بود که حتی اساسنامه گارد ازادی تغییر کند و از نیروی مسلح حزب به نیروی اعمال اراده مردم تغییر کند تا وجه مسلح آن برجسته نباشد. اگر حزب حکمتیست به طرف این اصلاحیه میرفت پروژه گارد آزادی دارای تناقض جدیتری میشد و میبایست آن را تماما کنار بگذارند. رهبری حزب حکمتیست آمادگی تصحیح هیچ اشتباهی را ندارد .

در باره تامین نیروی مسلح و پشت جبهه

همانطوری که گفتم ابعاد نیروی مسلح را شرائط و درجه نفوذ یک حزب کمونیستی تعیین میکند. اگر شما نیروی سیاسی ضعیفی باشید و بخواهید سازمان مسلح وسیع داشته باشید به مشکل تامین و پشت جبهه بر میخورید. اما اگر ابعاد نیروی مسلح شما بر مبنای توان حزبی و شرائط سیاسی تعیین شده باشد، چنین مشکلی وجود نخواهد داشت. نیروهای ناسیونالیست در هر شرائطی میتوانند سازمان اردوگاهی در کردستان عراق داشته باشند و کمکهای مادی احزاب ناسیونالیست در اختیارشان است. این امکان برای کمونیستها وجود ندارد .

متشکل کردن و رهبری مبارزه جاری مردم که مبارزه سیاسی و اقتصادی است، وظیفه اصلی و محوری کمونیستهاست. نیروی نظامی حزب کمونیستی در کردستان باید در خدمت این حرکت وبرای دخالت نظامی در تغییر و تحولاتی در آینده باشد که در کردستان به سرعت و بدون مقدمه سیاسی شکل نظامی به خود خواهد گرفت .

اگر تشکیل نیروی نظامی و یا وظائفش با هدف جاری یک حزب کمونستی، یعنی متشکل کردن مبارزه اجتماعی و اقتصادی مردم تناقض داشته باشد، باید از آن اجتناب کرد. نداشتن نیروی مسلح بهتراز داشتن نیروی مسلحی است که حزب سیاسی را از وظایف امروزش دور میکند. برای حزب حکمتیست چنین تناقضاتی هیچگاه وجود ندارد و اصلا آن را نمیبینند. برای یک مارکسیست " شهرها، جنبش طبقه کارگر، اعتلاى سياسى و قيام شهرى مفاهيم اصلى در استراتژى حزب کمونيست کارگرى هستند. نيروى مسلح حزب بايد در خدمت اين روند باشد" اما حزب حکمتیست با این مفاهیم کاری ندارد. مشخصات نیروی نظامی آن را نه وضعیت سیاسی تعیین میکند و نه وضعیت جنبش طبقه کارگر و... جنبش طبقه کارگر، اعتلای سیاسی و قیام در طرح گارد آزادی و مفاهیمی که وجه نظامی حزب حکمتیست را تعریف میکند جائی ندارد. تا جائی که به مسئله نظامی بر میگردد بحث وضعیت سیاسی، اعتلا و غیر اعتلا مفاهیمی بیگانه نزد آنهاست. مفاهیم اصلی نزد حزب حکمتیست همان مفاهیمی نیست که استراتژی یک حزب کمونیستی را تعیین میکند. مسلما نیروی مسلح این حزب هم از این مفاهیم تبعیت نمیکند و تابع آن نیست .

برای بسیاری از رفقا در حزب حکمتیست داشتن نیروی مسلح یک اصل خدشه ناپذیر است. برای من اینطور نیست. اگر حزبی صاحب نفوذ و اعتبار شود، سازماندهی یک نیروی مسلح محدود برایش دشوار نخواهد بود. اما سازماندهی مسلح وسیع در شرائطی که مبارزه نظامی در جریان نیست برای حزبی که دارای نفوذ و اعتباری قابل ملاحظه در جامعه نیست و یا دارای نفوذی بسیار محدود است، دشوار است و این کار نفوذ و اعتبار نمیاورد

هر چقدر بحث کنیم این واقعیت انکار ناپذیر است که سازماندهی مسلح مردم در محیط زیست تاکنون در کردستان نیز صورت نگرفت و گشتهای سیاسی و نظامی که گاها در تبلیغات حزب حکمتیست از آنها نام برده میشود جدا از اهمیت آنها، با سازماندهی مسلح مردم در محیط زیست یعنی طرح گارد آزادی خوانائی ندارد . در بقیه نقاط ایران هم حرفی از تشکیل گارد آزادی زده نمیشود. حتی در شکل غیر مسلح آن. هر چقدر حزب حکمتیست بر این طرح بیشتر پافشاری کند و بخواهند آن را اجرا کنند، بیشتر به یک فرقه منزوی تبدیل میشوند .

رضا کمانگر :

امیدوارم از اینکه از قطعنامه های گذشته و بطورمشخص از نظرات منصورحکمت و متد او در رابطه با مسئله نیروی مسلح حزب کمونیستی سئوال و صحبت کردم عصبانیت نکرده باشم، هدفم فرعی و یا دور کردن موضوع اصلی بحث نیست، برعکس هدفم روشن کردن جلوه های مختلف بحث در رابطه مسئله نیروی مسلح یک حزب کمونیست کارگری است. من ادعا نمی کنم در مسائل سازماندهی نیروی مسلح کمونیستی فوق العاده صاحب نظر هستم، اما احساس اینکه درکردستان یک زخمی، یک آتشفشانی در درون مردم وجود دارد و این زخم از طرف جمهوری اسلامی به مردم چه کارگر باشید و یا جوان و زن و مرد در یک کلام به جامعه ایران و این منطقه تحمیل شده است.ما باید سیاست درست و روشنی داشت باشیم. پتانسیل این آتشفشان را بشناسیم و سازمان مناسب آن را ایجاد کنیم. برای نمونه در چند سال گذشته بدلیل خط سیاسی حزب دمکرات و کومله که از طرف احزاب ناسیونالیست کردستان عراق به آنها دیکته شد و آنها را زمینگیر کرد، در کردستان ایران پژاک سربلند میکند. نفوذ پژاک حاصل رادیکالیسم و رزمندگی این جریان در مقابله با جمهوری اسلامی نیست، برعکس بدلیل عدم حضور و نقشه روشن کمونیزم از نوع ما است که این جریانات ارتجاعی مد روز میشوند. تجربه تاکنونی این را نشان میدهد نفرت عمیق مردم از جمهوری اسلامی یکی از اشکال مبارزات مردم مسئله استفاده از اسلحه در مقاومت با جمهوری اسلامی است. منصور حکمت تصویر روشنی در همان مصاحبه مورد بحث ما میدهد:

هر نیرویی بخوهد در آینده کردستان نقش بازی کند، باید به بعد نظامی فعالیت و به بطور جدی فکر کند. دولتهای مرکزی در چند کشور، و رژیم اسلامی بطور اخص، نظامیگری و اسلحه را وارد معادلات سیاسی کردستان کرده اند. هر ابراز وجود سیاسی مردم کردستان تاریخا به طرق نظامی سرکوب شده. دشمنان مردم در کردستان همیشه با تعلق به چند جریان مسلح اصلی تعریف شده اند. حزب کارگری، هر قدر هم که در آرزوی یک تعیین تکلیف سیاسی و غیر نظامی باشد، در این اوضاع باید توان دخالت نظامی در بالاترین سطح را داشته باشد ...

برداشت من از بحث شما در رابطه با نیروی مسلح حزب کمونیستی همان نیست که در متد منصور حکمت دنبال میکنیم، اوضاع سیاسی فرق کرده، شکل مبارزات اقتصادی و تشکلهای توده ای وسیع وارد معادلات مبارزات مردم در کردستان شده اند، هیچ کدام تنها امروز متولد نشده اند. در دهه 60 در اوج سرکوبگری رژیم و در اوج وجود نیرویی مسلح کومله ما در کردستان شاهد جنبش اول ماه مه های کردستان هستیم، شاهد عروج تشکلات کارگری مانند سندیکا های خبازان و غیره هستیم، اما ضرورت نیرویی مسلح یک معادله مهم محسوب شده است. میخواهم بگویم داشت ن نیرویی مسلح برای یک حزب کمونیستی فقط بدلیل تمایل به اسلحه نیست که باید فکر بکند، جمهوری اسلامی این وجه از مبارزات را به کردستان تحمیل کرده است .

در مورد گارد آزادی: تا جای که من اطلاع دارم حزب حکمتیست در شرایط کنونی عمل نظامی را در کردستان در دستور گارد آزادی ندارد و در بقیه مناطق ایران هم بحث از تسلیح گارد آزادی نیست .

ببینید، بنظر من در کردستان شباهت های با جنبش انتفاضه فلسطین در دهه 80 تحت نفوذ سازمان آزادیبخش فلسطین بود وجود دارد که در هر جا نیروهای اسرائلی پیدا میشدند با سنگ پرانی جوانان نقاب پوش فلسطینی مواجه میشدند. در کردستان هم نفرت و انزجار مردم به جمهوری اسلامی موج میزند اما هنوز یک شکل مطلوب مقاومت توده ای به سنت مبارزاتی مردم تبدیل نشده است. بنظر شما چرا گارد آزادی نمیتواند بدون اسلحه سازمانده این مقاومت باشد؟ چرا این الگو نمیتواند به خارج از کردستان سرایت کند؟ 

محمود قزوینی:

من در توضیحم در سوال قبلی گفتنم مبارزه نظامی و مسلحانه در کردستان در حال حاضر در جریان نیست. من حرفم این نبود که وقتی در دهه ٦٠ مبارزه نظامی وجود داشت، مبارزه سیاسی و اقتصادی وجود نداشت. اتفاقا آن زمان هم این بحث بوده است که نیروی مسلح یک سازمان کمونیستی باید در خدمت این مبارزه سیاسی توده ای باشد. بحث این است که امروز آن مبارزه نظامی و سازمان نظامی کمونیستی وجود ندارد و اوضاع سیاسی متفاوت است. مبارزه ای که امروز در کردستان جیان دارد اساسا سیاسی و اقتصادی است. این توضیح یک واقعیت در جلو چشمان ما است. اگر مبارزه نظامی در کردستان در جریان بود همه بحثهای امروز ما فرق میکرد. ضرورت نیروی مسلح امروز از وجود مبارزه نظامی در نمیاید. بلکه از فاکتورهای دیگری بیرون میاید که من قبلا در نوشته ام و در سوالات قبلی ام توضیح دادم.

من توضیح دادم که یک حزب کمونیستی باید در کردستان فکری به حال نیروی مسلح خود کند. از ابتدا هم گفتم که رد طرح گارد آزادی به معنای رد هرگونه نیروی مسلح نیست. من ته حرفم این است که در شرائط کنونی نمیتوان توده ها را در محیط زیست در شکل نظامی مسلح کرد. این کار نه تنها شدنی نیست بلکه دست و بال فعالین را در مبارزه و متحد و متشکل کردن مردم میبندد .

اینکه مردم را در سازمانها و کمیته هایی متشکل کنیم که میلیانت باشند و توی گوش شاهرودی و سران رژیم بزنند، وقتی به کردستان میاید، قلم پای نیروی امر به معروف و نهی از منکر را خورد کنند وقتی پایشان را به محله شان میگذارند و یا در خیابان مردم را اذیت و آزار میکنند. مزدوران را گوشمالی دهند و....چنین سازمانهایی را نه تنها در کردستان بلکه در سراسر ایران میتوان و باید تشکیل داد. بخصوص در کردستان این کمیته ها میتوانند بسیار توده ای و محبوب شوند و توده های مردم را وارد عمل خود کنند. مشکل گارد ازادی این است که این کارها که آسان توسط حوزه ها و کمیته ها و هسته های مختلف میتواند انجام شود را به نیروی مسلح میسپارد که هم تشکیل آن را دشوار میسازد و هم مردم را از آن دور میسازد. مردم برای انجام چنین وظائفی که حتی وظائف حوزه ها و کمیته های کمونیستی هم میتواند باشد، وارد سازمان مسلح نمیشوند، حتی اگر قرار باشد مسلح نباشند. مردم در شرائط معمولی که دارند کار و زندگی میکنند، دارای چنین روحیه ای نیستند. حتی وحشت زده میشوند اگر کسی با اسلحه وارد محیط زندگی و کارشان شوند.. نمیدانم چرا درک این مسئله ساده اینقدر دشوار است. اگر کمونیستها از قبل توده ها را در اشکال مختلف سازماندهی نکرده باشند نمیتوانند آنها را در شکل نظامی و مسلح سازماندهی کنند. مگر اینکه مبارزه نظامی از قبل وجود داشته باشد. فکر میکنم این جزء الفبای مبارزه سیاسی باشد. بیائیم مردم را در اشکال غیر نظامی مسلح کنیم، نفوذ کمونیسم و حزب کمونیستی وسیع شود، حتما میتوانیم در قلب یک توده وسیع که به صدها طریق به حزب کمونیستی وصلند، گروههای میلیتانت مسلح هم سازمان داد. اما امروز در سازماندهی توده ای وارد کردن اسلحه و نیروی مسلح یعنی از دست دادن همه چیز .

نیروی مسلح حزبی در این شرائط باید با وزن و نفوذ یک حزب کمونیستی و اوضاع سیاسی خوانائی داشته باشد. این نیروی مسلح نمیتواند از سازماندهی توده ای در محیط زیست شروع شود و " یکی از اشکال اصلی سازماندهی مردم باشد". نیروی مسلح حزبی، در حال حاضر نمیتواند نیروی مسلح توده ای در محیط زیست مردم باشد. گارد ازادی مانع شکل گیری واقعی نیروی مسلح حزب کمونیستی در شرائط کنونی است. ما قبلا در حزب کمونیست کارگری پایه های یک نیروی مسلح را سازمان دادیم. مسیر حرکتمان باید به همان طرف باشد .

تجربه تاکنونی گارد آزادی نیز این را میگوید که سازماندهی مسلح مردم در محیط زیست غیر ممکن است . اینکه چند نفر با سر و روی پوشیده وقتی مردم دست بچه هایشان گرفتند بروند سیرک تماشا کنند بروند و اسلحه شان را به مردم نشان دهند و اعلامیه پخش کنند و شعار دهند، فقط موجب وحشت مردم میشوند و از مردم فحش میشنوند. این کارها ربطی به سازماندهی مبارزه مردم در محیط زیست ندارد .

مقایسه کردستان و فلسطین از یک نقطه نظر درست است که نیروهای رژیم در کردستان نیروهایی هستند که هیچگونه پایگاهی ندارند و باصطلاح نیروی بیگانه اند. این به نیروهای سیاسی در کردستان امکان وسیعی برای مبارزه در اشکال میلیتانت میدهد و امکان اینکه توده های وسیع مردم به سرعت وارد مبارزه گسترده با رژیم شوند و اشکال مبارزه توده ای به سرعت شکل نظامی به خود بگیرد وجود دارد .

در باره اینکه مردم در بقیه نقاط ایران در گارد آزادی متشکل شوند، اما فعلا تسلیح نشوند، باید بگویم مردمی که دارند کار و تحصیل و زندگی میکنند وارد نیروی مسلح نمیشوند. گارد آزادی نیروی مسلح تعریف شده است و چهره مسلح به خود گرفته است. مردم در شرائط کنونی وارد نیروی مسلح نمیشوند، حتی اگر هسته های گارد آزادی مسلح نباشند. هسته نیروی مسلح تسلیح نشده موجب نمیشود که مردم و رژیم تصور کنند که این نیرو غیر مسلح است. در ذهن برخی ها مردم شیر ژیانند و حاضرند در هر شرائط هر خطری را بپذیرند. این نشانه دور بودن این ذهنیتها از روحیات و زندگی مردم است. مردم برای مبارزه جاری حتی در شکل میلیتانت آن وارد مناسبات مسلحانه در شرائط کنونی نمیشوند. همیشه میتوان چند جوان عاصی که حاضرند دست به هر کاری بزنند برای چنین کارهایی پیدا کرد، اما این کارها از مبارزه جاری مردم و از جمله جوانان دور است.

یک نکته را هم در آخر میخواهم توضیح دهم اینکه گفته میشود گارد آزادی برای این است که در آینده از شوراهای مردم حمایت کند وگرنه شورا پورا مالیده است .

برای یک کمونیست غیر قابل تصور است که در اینده که شوراها ساخته میشوند حزبش و شوراهای تحت نفوذش غیر مسلح باشند. رفقای ما در حزب حکمتیست یک تجربه از کردستان عراق را گرفته اند و آن را به همه جا تعمیم میدهند. شوراها و حتی نه فقط شوراها بلکه تشکلهای توده ای دیگر تحت نفوذ کمونیستها در شرائط انقلابی و یا در شرائط بحران سیاسی که قدرت حاکمه متزلزل و تضعیف شده و یا قدرتهای جدید هنوز تثبیت نشده اند، مسلح خواهند بود. این شوراها با شوراهای اقتصادی کارخانه متفاوتند. حتی شوراهای معطوف به کارخانه هم مسلح میشوند. در انقلابات دنیا همه جا این طور بوده است. در هر جا کمونیستها بتوانند توده ها را متشکل کنند آنها در شرائئطی هم باید هم مسلح کنند. از تجربه انقلاب ١٩٠٥ و ١٩١٧ روسیه تا تجربه انقلاب ١٩١٨ آلمان و تجربه همه دنیا این را به ما میگوید. حتی در ایران شوراهای ترکمن صحرا در سال ٥٩ که تحت نفوذ چریکهای فدائی بودند توسط آنها مسلح شدند و مسلحانه از خودشان در برابر رژیم دفاع کردند. متاسفانه به خاطر مشی فدائی در مقابل رزیم آن مبارزه عظیم به سرعت به سازش و سپس به سرکوب و خلع سلاح کشیده شد. اگر کمونیستها بتوانند در شرائطی شوراها و سازمانهای توده ای قدرتمند سیاسی تشکیل دهند، حتما باید آنها را مسلح سازند. شوراهایی که تحت نفوذ کمونیستها شکل بگیرند احتیاجی گارد ازادی برای امنیت ندارند. آنها نه تنها باید امنیت خود بلکه امنیت جامعه را در دستور خود بگذارند.

کمونیستهای عراقی اشتباهی عظیمی کردند که شوراهای تشکیل شده تحت نفوذشان را در سال ٩١ مسلح نکردند. تحلیگر کمونیست باید علت آن را بررسی کند و نه اینکه از آن قانون شوراهای غیر مسلح را بسازد و تئوری بیاورد که ما الان باید گارد آزادی درست کنیم تا شوراهای علیل آینده را محافظت کنیم.

اگر سوالی نباشد من بحثم را اینطور فورمولبندی میکنم

در بحث مربوط به سازماندهی نیروی مسلح من فکر میکنم حزب کمونیستی در کردستان ایران باید یک نیروی مسلح محدود و ویژه داشته باشد که قبلا در زمان منصور حکمت در حزب کمونیست کارگری به طرفش رفتیم. سازماندهی توده ای مردم در نیروی مسلح را در شرائط کنونی اشتباه میدانم که پروژه گارد آزادی برای آن تعریف شده است. چنین طرحی نه تنها ممکن نیست، بلکه به مبارزه مردم لطمه میزند. اجرای این پروژه در سراسر ایران حتی حرفش هم توسط هواداران سرسخت آن در حزب حکمتیست زده نمیشود. از این نظر بحث در باره آن بیفایده است.


رضا کمانگر:

خسته نباشید و تشکر از فرصت که در اختیار من گذاشتید.

محمود قزوینی:

با تشکر از شما رفیق عزیز که این فرصت را به من دادید.

10 نوامبر 2008

رضا کمانگر

www.r-kamangar.com

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 23:57  توسط تریبون مارکسیسم  | 

 

نگاهی به موقعیت چپ جنبش دانشجویی

 سیروان پرتونوری

 جنبش چپ دانشحویي ايران در صحنه نبرد با رژیم اسلامی تجارب مهمي كسب كرده كه بدون شك دست مايه نبردهاي همه جانبه تر و عميقتر آتي آن خواهد بود. هنوز يادآوري صحنه هاي مبارزاتی دانشجويان و مردم با مزدوران رژيم، در هيجده تير 1378 و خرداد 1382، به همگان شور و هيجان مي بخشد. در هر دو خيزش، دانشجويان با پايداري و جسارت خود شور و هیجان مبارزاتی خود را به رژیم نشان دادند. جنبش دانشجویي نه تنها نقش بسزایي  در به شكست كشاندن عوامفريبي هاي دار و دسته هاي دو خردادي ايفاء كرد بلكه خود را نيز از اسارت در چارچوبه هاي سياسي رسمي و قانوني كه دو خردادي هاي براي مهار و كنترل اين جنبش به آن تحمیل کرده بودند، رها کرد. دوم خردادي ها كه با تمام قوا (با استفاده از قدرت دولتي، تشكلات وابسته به حكومت مانند دفتر تحكيم وحدت و مطبوعات رسمي) سعي داشتند سياستهاي ضد مردمی و ارتجاعی خود را به جنبش دانشجویي حقنه كنند و آنرا در كانالهاي بي آزار و بي خاصيت نگه دارند، با شكست روبرو شدند.

با شکست حقه دوم خرداد، جمهوری اسلامی بیشتر از قبل به سركوب آشكار جنبش دانشجویي روي آورده است و به شكار فعالين انقلابي اين جنبش مي پردازد. برخي ها بازداشت مي شوند،  برخي ديگر ناپديد، برخي ها تهديد به اخراج مي شوند برخي ديگر در صف بيدادگاههاي رژيم در انتظار صدور حکمشان نگه داشته مي شوند تا دست از پا خطا نكنند. با اين وجود عليرغم افت و خيزها، جنبش دانشجویي به راه خود ادامه خواهد داد و تحت اوضاع سياسي جديد مسيرهاي نويني را تجربه خواهد كرد، به شرطی که فعالین سوسیالیست بطور منظم و از روی نقشه عمل درست معضلات و موانع پیشروی این جنبش را شناسایی کرده و و در بر طرف کردن ان گام بردارند.

جنبشی که با آگاهی بر موقعیت خویش و درس گرفتن از وقایع و تجاربی که پشت سر گذاشته و با در پیش گرفتن استراتژی اتحاد با جنبش کارگری می تواند به پیشروی خود ادامه دهد والبته در این راه گامهای نخستین راآغازکرده است . هرچند که هنوزدر پیوندی ارگانیک با این جنبش قرار نگرفته وفشارنیروهای رنگارنگ ورشکسته اصلاح طلب، نیروهای لیبرال،ملی مذهبی ،سوسیال دمکرات های وطنی وغیره...، این پیشروی را کند می کند.

 

يكي از معضلات كنوني جنبش دانشجويي در دوره اخیر بخصوص در دانشگاه تهران ضعف سازماني اين جنبش است. بويژه آنكه بسياري از محافل و هسته هاي دانشجویي قبل  از وقایع 13 آذر سال گذشته نتوانستند ادامه كاري خود را حفظ كنند و رژيم به سادگي توانست سازماندهندگان جنبش چپ دانشجویی را دستگير كند و به اين ترتيب از استمرار مبارزات دانشجویي و اتحاد جنبش دانشجویي با ساير جنبشهاي توده اي ممانعت به عمل آورد. باتوجه به مراقبت هاي امنيتي كه سازمان اطلاعات و امنيت و ساير نهادهاي موازي انجام مي دهند لزوم رابطه دقيق و مطمئن بين هسته ها و محافل دانشجویي با یکدیگر و با جنبش در سطح گسترده احساس مي شود بگونه اي كه رژيم به سهولت نتواند با عبور از سطوح گسترده و علني به استخوانبندي تشكلات دانشجویی هیچ ضربه ای وارد کند.

نفوذ گرایشات غیر سوسیالیستی در جنبش دانشجویی، تاثیرات بسزایی در عقب نشینی و از دست  پاره ای از دستاوردهای در زمینه تحمیل عملی دادن حدی از آزادی بیان در محیط دانشگاه، ایجاد نشریات دانشجویی و وبلاگ ها که مبلغ افکار مارکسیستی در میان دانشجویان بود و ... داشت. و عملا جنبش چپ دانشجویی قربانی در پیش گرفتن سیاستهای ابلهانه و ناکارمدی که در تناقض با منافع عمومی جنبش دانشجویی داشت، شد.

امروز یک مسئله مهم و حیاتی که  در درون جنبش چپ دانشجویی وجود دارد وجود  گرایشات متعدد  در بین صفوف دانشجویان چپ و سوسیالیست است، وجود گرایشات مختلف در جنبش چپ دانشجویی انعکاس گرایشات موجود در سطح اجتماعی است، و این مهم نباید هیچ تردید در پیوند و اتحاد عمل حول راهبردهای سوسیالیستی جهت پیشروی جنبش چپ دانشجویی شود. منافع عمومی و طبقاتی طبقه کارگر باید هدف کلی فعالیت مشترک جنبش چپ دانشجویی باشد.

 

آلترناتیو سوسیالیستی و پیوند با جنبش های اجتماعی برای برون رفت از وضع موجود

 

جنبش دانشجویي بمثابه يك جنبش سياسي آگاه بايد خواسته ها و منافع جنبش کارگری و سایر جنبش های دمکراتیک اجتماعی  را تبليغ كند و به حمايت از خواست و مطالبات عمومی آنها برخيزد. اين يك تعهد اخلاقي و از سر دلسوزي براي اقشار جامعه نيست، بلکه مسئله اينست كه يك دستگاه واحد ستم و سركوب در برابر اکثریت جامعه قرار گرفته و منافع عمومی اکثریت ان را لگد مال مي كند. همان دستي كه آزادي انديشه را خفه مي كند، شيره جان كارگران و زحمتکشان  را مي مكد، زنان را تحت ستم مضاعف قرار مي دهد، حق تعيين سرنوشت را از ملل ستمديده سلب مي كند، تحقق مطالبات دمکراتیک جنبش دانشجویی  در گرو پیشروی طبقه کارگر خواهد بود. پيوند جنبش دانشجوئي با  ساير جنبشهای رادیکال اجتماعی حول مبارزه طبقاتی طبقه کارگر بر اين زمينه عيني استوار است. بر اين پايه است كه جنبش دانشجویي بايد خود را در قبال مسائل عمومي جامعه مسئول بداند. اگر جنبش دانشجویي دارای سیاست و استراتژی روشني و سوسیالیستی باشد، كه پيوند با كارگران و توده هاي ستمدیده جامعه را به پيش گذارد و از خواسته هاي اساسي آنها پشتيباني كند و مبارزاتشان را ارج گذارد، اين توده ها چگونه مي توانند بين خود و اين جنبش ارتباط برقرار كنند؟ بطور مثال، همين چند ماه پيش، اعتراضات و اعتصابات كارگري مهمي در جامعه جريان داشت و جامعه باز هم شاهد چنين مبارزاتي خواهد بود. اين وظيفه يك جنبش دانشجویي انقلابي و پيشتاز است كه به پشتيباني از چنين مبارزاتي برخاسته و در شعارهاي خود نقش طبقه كارگر و نيازش به رهایي از ستم و استثمار را منعكس سازد. رژیم سرمایه  داری اسلامی  و مرتجعين به اهميت پيونديابي جنبش دانشجویي با جنبش توده هاي محروم جامعه بخوبي آگاهند. آنها مي دانند و به تجربه دريافته اند كه اتحاد اين دو با هم چه ظرفیت هایی را برای تحت فشار قرار دادن كل نظام سرمایه داری مهيا مي سازد. يك كلام، جنبش دانشجویي براي اينكه واقعا نقش یک جنبش پیشتاز و انقلابي ایفا کند و در جنبش های اجتماعی نقش موثر و قدرتمندي بازي كند،  بايد سمت و سوي طبقاتي روشني داشته باشد. اين يك اصول  كمونيستي بوده كه دانشجويان آگاه و مبارز به ميان توده هاي كارگر و زحمتکش بروند، با آنان در آميزند و دانش و توان خود را در خدمت ارتقاء آگاهي و مبارزه آنان قرار دهند؛ و از طرف ديگر، در جريان مبارزه و زندگي و كار با توده ها، از تلاش و مبارزه و تجربه غني آنان آموخته و بدين ترتيب به مبارزینی آبدیده تبديل شوند.

  اين جنبش در پروسه مبارزاتی خود پيشرواني را در بطن مبارزه پرورش مي دهد و به صحنه مي آورد كه بعنوان نيروي فعال و تازه نفس جذب تشكل هاي طبقاتي مختلف مي شوند. نگاهي به تاريخچه و تركيب اوليه احزاب و گروه هاي سياسي در ايران و ساير نقاط جهان نشان مي دهد كه بسياري رهبران و فعالان آنها محصول جنبش چپ دانشجویي بوده اند. در دورانهایي كه تلاطمات اجتماعي و بحران انقلابي جامعه را فرا مي گيرد، نه فقط پيشروان بلكه بخش قابل توجهي از توده هاي دانشجو به تشكيلات هاي مختلف مي پيوندند و فعال سياسي اين يا آن طبقه اجتماعي مي شوند. اين روندي است كه در دوران انقلاب 1357 و متعاقب آن شاهدش بوديم. طیفی از دانشجويان عضو يا هوادار اين يا آن حزب و سازمان بودند. در آن دوران، سطح وظايف و ميزان تاثير گذاري جنبش دانشجویي بر تحولات جامعه نيز به شكل كيفي ارتقاء يافته بود. آنچه جمهوري اسلامي را وادار كرد تا در بهار 1359 به دانشگاه هاي سراسر كشور، حمله كند و به كشتار دانشجويان بپردازد، نقش مهمي بود كه جنبش دانشجویي در دفاع از دستاوردهاي انقلاب و ضربه زدن به ارتجاع تازه به قدرت رسيده ایفا مي كرد. هراس هيئت حاكمه اسلامي از دانشگاه و پيشبرد طرح سركوب، گواه آن بود كه جنبش چپ دانشجویي وظايف خود را بدرستي درك كرده و به آن عمل مي كند. جنبش دانشجویي از مبارزات و خواسته هاي طبقه كارگر و زحمتکشان ، بيكاران و حاشيه نشينان، ملل ستمديده و زنان دفاع مي كرد. جنبش دانشجویي با تمام قوا به افشاي جنايات جمهوري اسلامي در كردستان،  تركمن صحرا،  خوزستان و... برخاسته و نشان مي داد كه چگونه رژيم جمهوري اسلامي از منافع طبقات سرمايه دار دفاع مي كند. فعالين جنبش دانشجویي راهي اين مناطق مي شدند و به نبردهاي انقلابي توده های مردم  مي پيوستند، چادرهاي كمك رساني به جنبش انقلابی كردستان در دانشگاه ها برپا بود و مردم آزاده و آگاه به آنها مراجعه مي كردند. دانشگاه مركز گردهمایی زنان مبارز بود؛ مراسم روز جهاني زن (هشت مارس) در دانشگاه ها برگزار مي شد. دانشگاه ها مركز بحثهاي سياسي در مورد مسائل مهم جامعه بود. كارگران از كارخانه هاي اطراف به اين گردهمایي ها مي پيوستند. دانشگاه مركز تبلیغ و ترویج ادبيات كمونيستي و انقلابي بود. حتي امروز سران جمهوري اسلامي و تشكل هاي دانشجویي وابسته رژيم با وحشت و نگراني از آن دوره ياد مي كنند. جمهوري اسلامي، دانشگاه را يك "منطقه آزاد شده" و پشت جبهه انقلابي مي ديد كه درست در مراكز قدرت ارتجاع اسلامي در شهرهاي بزرگ، خار چشمش شده بود. به همين خاطر، به دانشگاه حمله كردند و هزاران دختر و پسر دانشجو را به خاك و خون كشيدند يا به زندانها افكندند؛ دست به تصفيه گسترده دانشجويان و استادان كمونيست و انقلابي و ترقيخواه زدند؛ و چند سال دانشگاه ها را به تعطيل كشاندند.

حال كه جنبش دانشجویي بطور عاجل با مسئله چگونگي ادامه راه و تعيين سياست و روش و جهت گيري روبروست، بيش از هميشه ضروري است كه معيارهاي صحيح و روشني را جلو بگذاريم. اگر قرار است اين جنبش بار ديگر نقش و رسالت تاريخي خويش را بدوش گيرد، بايد از تجارب گذشته جنبش دانشجویي بياموزد و دستاوردهايش را بشناسد و بکار گیرد. معيارهاي "نويني" كه امروز جنبش دانشجویي بايد در دست بگيرد، همان معيارهایي است كه در دوران شكوفایي اين جنبش در دوران انقلاب 57 و ماقبل ان مسلط شده بود.

جنبش چپ دانشجویی امروز وارد فاز دیگری از مبارزات خود بر عیله نظم موجود شده است که باید وقایع و رویدادهای سال گذشته و پراتیک گرایشات غیر سوسیالیستی تجربه ای برای مبارزات آتی  خود برای رسیدن به خواست و مطالباتش باشد، از سوي ديگر با بازنگري همه جانبه در آن و ايجاد رويكردي زميني و واقعي مي تواند نقطه عطفي در برآمد گرايش سوسياليستي جنبش چپ دانشجويي باشد. امروز و با باز گشایی دانشگاهها بیش از هر وقت دیگری نبايد اجازه دهيم جنبش چپ و سوسیالیستی دانشجويي يكبار ديگر دست خوش گرایشات فرقه اي و سکتاریست قرار گيرد. نبايد اجازه دهيم جنبشي كه مي تواند در خدمت پيشرفت مبارزه طبقاتي جامعه باشد، در راستاي اهداف فرصت طلبانه مورد سواستفاده  قرار گيرد.جنبش دانشجویی با پیوند طبقاتی خود با دیگر جنبش های اجتماعی از جمله جنبش کارگری، زنان و جنبش انقلابی کردستان می تواند یکی از جنبش های پیشروی باشد که بر دیگر جنبش های اجتماعی تاثیر گذار باشد و برای نیل رسیدن به اهداف سوسیالیستی خود گام بردارد.

(جنبش چپ دانشجویی به مانند سایرجنبشهای اجتماعی علیرغم سرکوب گسترده نظام سرمایه داری جمهوری اسلامی به پیشروی خود ادامه می دهد. درچنین فضایی، تلفیق کارمخفی وعلنی و پیوند خوردن هر چه بیشتر با جنبش های طبقاتی در بیرون از دانشگاه این پیشروی را بیشتر تضمین می نماید و ادامه کاری این فعالین چپ  را ممکن تر می سازد.)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 0:47  توسط تریبون مارکسیسم  | 

 

اخیر امین قضایی یکی از چهره های فکری دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب در وبلاگ شخصی خود " گورو " مطلبی نوشته است با عنوان : مغلطه آنها ، برنامه ما که شامل نخستین توضیح دارای نوعی منطق ( هر چند در قالب یک مطلب نهایتا یک صفحه ای ) از سوی داب تهران پس از گذشت نزدیک به یکسال از وقایع آذر ماه سال گذشته می باشد . رفیق عابر سرخ در کامنتهای این پست در وبلاگ قضایی ملاحظاتی را مطرح کرده است که ما آنها را در کنار هم در اینجا ذکر می کنیم :

مغلطه های ناشی از بی برنامگی

 عابر سرخ

با تشکر از توضیحات دیر هنگام اما در هر حال لازم پیرامون وقایع دانشجویی 16 آذر سال پیش. و با این امید که فعالین این جنبش بتوانند پیرامون موضوعات خود، بدون " ترس" از انواع اتهام زنی و نسبت های غیر سیاسی به نقد و تحلیل از اوضاع جنبش و عملکرد خود نسبت به آن بپردازند.
در همین رابطه ملاحظاتی به توضیحات امین قضایی پیرامون وقایع 13 آذر دارم که در اینجا به آنها اشاره میکنم.
امین میگوید:
« برخی با تعجب و معلوم نیست بر چه اساسی ، برگزاری تجمع اعتراضی روز 13 آذر به مناسب روز دانشجو را ماجراجویی ( آوانتوریسم) دانسته و آنرا دلیل اصلی سرکوب زمستان 86 می پندارند. عده ای دیگر تجمع مستقل را دلیل سرکوب می شمارند.
در حالیکه همگان برگزاری روز دانشجو را حق اساسی دانشجویان می دانند و اعتراض و بیان سیاسی در اینروز توسط دانشجویان را طبیعی می شمارند ، اما گویا مثلا رفقای چپ ما ، این حق را برای همه محرز می دانند جز ما و اگر ما به این کار دست بزنیم ماجراجویی و افراط کاری محسوب می شود!»

به نظر من امین قضایی در اینجا مغلطه میکند. او از حق "تجمع مستقل" دفاع کرده تا عملکرد سکتاریستی و واقعاً آوانتوریستی پنهان بماند. در این توضیحات متناقض روشن نیست "تجمع مستقل" مستقل از چه چیزی است و بدتر اینکه توضیحی در مورد دستاورد این "استقلال" داده نمیشود.
واقعیت این است که گرایش دانشجویی « آزادی خواه و برابری طلب» نه قطب و آلترناتیو جنبش دانشجویی بود که بتواند توده وسیعی از دانشجویان را به زیر پرچم " آزادیخواهی و برابری طلبی" خود بکشاند و نه میتوانست با اجرای مراسم "مستقل" به چنین قطبی تبدیل شود. در نتیجه با جدا کردن بخش کوچکی از فعالین دانشجویی به زیر شعار های کاملاً عمومی و غیر مستقل و عمیقاً بی ربط، مانند "آزادی و برابری و نه به جنگ" و جدایی مکانیکی این عده از بدنه دانشجویی، شرایط ضربه پذیری را آسان کرده و به این ترتیب با موج سرکوب، فعالین سایر گرایشات دانشجویی نیز تحت تعقیب و زیر ضرب قرار گرفت.
یا گرایش "آزادی خواه و برابری طلب" نقداً قطب و آلترناتیو جنبش دانشجویی بود که دراینصورت حتماً می بایست همه شرکت کنندگان در مراسم دفتر تحکیم را در مراسم 13 آذر به دور شعار های خود جمع کند ( که چنین نشد) و یا قرار بود بعد از برگزاری "مستقل" موفق یا غیر موفق این مراسم به چنین قطبی تبدیل شود که این همان آوانتوریسم مورد بحث است.

اما استقلال مورد نظر امین قضایی در چیست. آیا گرایش آزادیخواه و برابری طلب حرف و نظر و یا واضحتر، شعاری داشت که سایر بخش های دانشجویی با آن مخالف بوده اند و در نتیجه این گرایش را ناچارکرد تا مراسم "مستقل" برگزار کند؟ این شعار ها چه بود که نمیتوانست در برگیرنده بیشترین و یا حتی تمامی بخش های سیاسی و گرایشات دانشجویی باشد. کدامیک از بخش های دانشجویی طرفدار جنگ بودند که گرایش "آزادی خواه و برابری طلب" برای متمایز شدن از آنها، با شعار "نه به جنگ" ناچار می شد " مستقل" از آنها مراسم برگزار کند!؟ ( صرفنظر از طرح این سوال که چرا پس از گذشت نزدیک به یک سال جنگی صورت نگرفت تا مرتبط بودن شعار نه به جنگ را ثابت کند). کدامیک از بخش های دانشجویی طرفدار اسارت و نا برابری بودند که این گرایش را وادار کند تا برای نشان دادن تمایز خط و اصول خود مراسم "مستقل" برگزار کند؟ اصولاً روز دانشجو آیا موضوعی مستقل از انواع گرایشات دانشجویی دارد که نیازمند اجرای برنامه مستقل باشد؟ در نتیجه امین قضایی ناچار است چنین متناقض بیان کند :
« در حالیکه همگان برگزاری روز دانشجو را حق اساسی دانشجویان می دانند و اعتراض و بیان سیاسی در اینروز توسط دانشجویان را طبیعی می شمارند»

فرمولی که قبل از هر چیز بیانگر عمومی بودن روز دانشجو است و برگزاری مستقل مراسم این روز که " حق اساسی دانشجویان" است نمی توان در گوشه ای، ایزوله و منزوی، به بهانه "استقلال" مراسمی صورت گیرد و سکتاریسم و آوانتوریسم نیز توصیف نشود.
در واقع همه "استقلال" گرایش مورد بحث در بیان شعار مخدوش کننده استقلال طبقاتی نهفته است. شعار " آزادی و برابری" دارای ماهیت مستقل طبقاتی نیست، همه گرایشات دمکراتیک و غیر سوسیالیستی نیز با این شعار توافق دارند و در نتیجه برگزاری مراسمی جداگانه با محوریت این شعار به بهانه "استقلال" اگر مغلطه نباشد قطعاً همان آوانتوریسم (انقلابیگری خرده بورژوایی) است.
به نظر من، در آنروز، برگزاری مراسمی جدا از بدنه عمومی دانشجویی، حتی با شعار "زنده باد سوسیالیسم" که میتوانست استقلال گرایش سوسیالیستی دانشجویی را نیز به معنی واقعی نشان دهد یک حرکت آوانتوریستی محسوب می شد. مگر آنکه گرایش سوسیالیستی دانشجویان توانسته باشد به آلترناتیو جنبش دانشجویی تبدیل شده باشد که در این صورت نیازمند اتحاد عمل با سایر گرایشات نباشد و با حمایت عمومی دانشجویان برای فعالین خود مصونیت ایجاد کند. اما ما شاهد اجرای "مستقل" مراسم بودیم؛ هرچند پس از یورش موضوع دفاع از دستگیر شدگان نمی بایست مستقلاً صورت گیرد و نیازمند اتحاد وسیعی از فعالان داخل و خارج بود. تو گویی "آزادی" دانشجو زندانی نیازمند فعالیت مستقل، پراکنده و جداگانه نیست و نباید باشد اما روز دانشجو برای بیان "آزادی" میتواند مستقلاً انجام شود!

امین قضایی درک وارونه ای پیرامون فعالیت های مخفی و علنی ارائه میدهد، وی میگوید:
« اما در مورد سبک کار جریان دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب ، باید بگویم که ما به صورت علنی فعالیت می کنیم ، این سبک کار با توجه به ماهیت جنبش دانشجویی و هدف ما مبنی بر نمایندگی افق سوسیالیسی در جنبش های اجتماعی ، ضروری بود و هیچ نوع سبک کار جایگزین دیگری برای آن متصور نیستیم. وقتی بدنه ی دانشجویی ، کارگری و زنان هنوز به بلوغ سیاسی نرسیده و حتی مطالبات خود را مدون نکرده است ،غیرممکن است که بتوان به صورت مخفی فعالیت کرد. فعالیت مخفی به دوره ای از مبارزات تعلق دارد که اکثریت جامعه حداقل از نظر ذهنی ، آماده ی قیام بوده و انتخاب سیاسی خود را نیز کرده باشند ،»

در اینجا ضمن وجود تناقض بین توضیحات امین در مورد تعقیب و سرکوب و نیاز به فعالیت علنی و ضمن عدم درس گیری انقلابی از یورش و سرکوب در 13 آذر سال پیش که نتیجه چنین درکی از سبک کار و فعالیت بود، موضوعی که وارونه طرح می شود آمادگی ذهنی اکثریت جامعه برای قیام و انتخاب سیاسی آنها به عنوان پیش فرض های کار مخفی است! این درک وارونه نزد سندیکالیسم چپ ( در ایران، گرایش لغو کنندگان کار مزدی) نیز مشاهده میشود. توضیح آنها هرچند کاری به کار قیام و انتخاب سیاسی ( تسخیر قدرت) ندارد اما چون جنبش را علنی می بیند ضروری میداند فعالیت فعالان این جنبش نیز علنی باشد!
نقطه اختلاف دیدگاه امین قضایی با این گرایش در مرحله رشد جنینی جنبش های کارگری و دانشجویی و زنان از نظر امین است که لابد به این دلیل شعار دوران رشد جنینی این جنبش ها که ماهیتی بورژوا دمکراتیک دارد ( شعار آزادی برابری) را عمده میکند؛ و انتهای تکامل و رشد جنبش از نظر ماکسیمالیست هایی است که شعار "لغو کار مزدی" که خود محصول جنبش است و نه ایجاد کننده آن را در دوره رشد جنینی عمده می کنند. اما نقطه اشتراک هر دو گرایش مذکور در فعالیت علنی فعالان است. نقطه اشتراک فعالیت علنی چه در شرایط رشد جنینی جنبش ها که مستلزم شعار های عمومی و سوسیال دمکراتیک نظیر "آزادی و برابری"؛ و شعار های ناقص و ماکسیمالیستی نظیر "لغو کار مزدی" ( و تازه نه لغو «سیستم» کار مزدی) که بیانگر یک فرماسیون جدید حاصل از نابودی تمامی شواهد نظامات کهن است میباشد.

شرایط رشد جنینی جنبش های یاد شده از نظر امین قضایی، وی را وادار میکند تا فعالیت های علنی( صرفنظر از همه تجربیات تا کنونی از این نوع فعالیت) را تائید و تبلیغ کند حال آنکه اولاً در چنین شرایطی سرکوب به مراتب رایج تر و سهل تر صورت میگیرد و ثانیاً برگزاری مراسمی نظیر مراسم روز دانشجو به صورت "مستقل" و تنها توسط فعالین این جنبش جنینی، به طور جداگانه، نه تنها یک تناقض در پراتیک به حساب میاید بلکه موجب رشد جنبش جنینی به یک جنبش رشد یافته و بالنده نیز نخواهد شد. هرچند چنین طرز تلقی نزد فعالان یک جنبش واقعاً نتیجه جنبش های رشد نایافته است اما یقیناً رشد جنبش ها به طور کلی با فعالیت وسازماندهی فعالین این جنبش ها به طور اخص کاملاً متفاوت است.
بله، یک جنبش چه در حد جنینی و یا متکامل و رشد یافته کاملاً علنی است اما سازماندهی این جنبش ها توسط پیشروان و فعالان این جنبش ها لزوماً علنی و آشکار نخواهد بود. از آنجا که سرکوب یک جنبش ابتدا از سرکوب فعالین آن آغاز میشود در نتیجه سازماندهی یک جنبش توسط فعالین نمیتواند علنی صورت بگیرد زیرا به سادگی سرکوب اعتصاب شرکت واحد و اجرای مراسم روز دانشجو در 13 آذر سال پیش سرکوب خواهد شد. وقتی سرکوب فعالین " تا حد غیر قابل تحملی تشدید گشته" ضربه به کل جنبش تا حد زیادی افزایش میابد. هرچند یک جنبش علنی است اما برای منتقل نشدن ضربه به کل جنبش علنی، ضروری است که سازماندهی آن توسط فعالین و پیشروان آن مخفی صورت گیرد.

مقصود از کاهش مطالبات و " انگاره " سازی به جای قالب های اصلی انقلابی، به جهت کاهش فشار و ایجاد امکان فعالیت علنی، قبل از عمده کردن هدف انقلابی، عمده کردن خود فعالیت علنی است. تو گویی صرف نیاز به فعالیت علنی همه آنچیزی است که به دلیل محرومیت از آن در سالهای طولانی پیش تا کنون به صورت آمال و آرمان درآمده است. اما این فقط در ظاهر موضوع مشاهده میشود. کاهش مطالبه و تنزل شعار های انقلابی نظیر « زنده باد سوسیالیسم» و جایگزینی آنها با شعارهای سوسیال دمکراتیک نظیر "آزادی برابری"، نیازمند مقدمات اولیه ای است که از طریق تبلیغ نیاز به فعالیت علنی فراهم میشود. چه کسی میداند؛ شاید در این جامعه قبل از هر فعالیت رسماً و قانوناً علنی فعالان سیاسی، تودها در قیام عمومی خود به خیابان ها بیایند. اما برای ترسیم و خط و مرز در بیان چگونگی سبک کار مخفی یا علنی لازم و ضروری است تا بلافاصله معلوم و پاسخ داده شود که فعالیت علنی برای پیش برد کدام اهداف؟ در جامعه ای که برای شعار های غیر طبقاتی و کلی نظیر " آزادی برابری" باید فعالیت علنی کرد و باز سرکوب شد چرا نباید با سازماندهی مخفی شعار « زنده باد سوسیالیسم» را به شعار علنی عمده جامعه تبدیل کرد. ترسیم مرز روشن برای این موضوع ضمناً ترسیم خط و فاصله بین رفرم و انقلاب نیز خواهد بود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 11:1  توسط تریبون مارکسیسم  | 

 

مقاله ی میلیتانت شماره 16

سعيد آراز

 

 

 

ضربه 13 آذر 86 و تحليل آن می‌تواند يکی از اتفاقات و نکات مهم و راهبردی در آينده جنبش چپ ايران باشد. بررسی اين ضربه، فارغ از جنجال‌ها و سوء استفاده‌های سياسی جريانات چپ منطقه‌ای و خارج از کشور که بيش از هر چيز با هدف سهم‌خواهی از جنبش چپ دانشجويي به راه افتاده است (می‌توان به حزب کمونيست ايران و به خصوص بهرام رحمانی اشاره کرد)، نه تنها بسياری از ضعف‌های ساختاری جنبش چپ را در مقطع فعلی آشکار خواهد کرد بلکه می‌تواند محک و سنجه‌ای باشد برای تحليل تاکتيک‌های رژيم، نحوه عملکرد جنبش چپ و فعالين آن در شاخه‌های مختلف (کنونی و آتی)، راهکارهای شکست‌خورده، چشم‌انداز آينده و ...

ما برای تحليل ضربه 13 آذر قبل از هر چيز بايستی متوجه باشيم که اين ضربه را نه از منظر ضربه‌ای که به بخشی از جنبش چپ دانشجويي («داب»- دانشجويان آزادی‌خواه و برابری‌طلب- و «چپ کارگری») وارد آمد بلکه از منظر ضربه‌ و شکست راهکارها و روش‌هايي بررسی نماييم که هر چند سابقا در تحليل تئوريک برخی از گروه‌ها و تک‌چهره‌های جنبش چپ، بی‌نتيجه بودن خود را نشان داده بودند اما همچنان به حيات خويش ادامه دادند.

اينک وظيفه ما اين است تا با بررسی تمام جوانب و پيامدهای اين ضربه، آغاز پايان و مرگ قطعی اين روش‌ها را يکبار برای هميشه رقم زده و بکوشيم با درس‌گيری از ضربه مذکور، چشم‌اندازها و وظايف آينده را بازترسيم کنيم.

سبک کار

پيشينه تاريخی (بستر شکل‌گيری)؛ عقب‌افتادگی سرمايه‌داری ايرانی از لحاظ اقتصادی و وابستگی آن به سيستم جهانی سرمايه، بلوک‌های امپرياليستی، شرکت‌های فرامليتی و ... باعث شکل‌گيری نوع متفاوتی از سرمايه‌داری در اين کشور شده است. اين وابستگی نه تنها از يک سو در سازوکار اقتصادی- اجتماعی کليت کشور اختلال ايجاد کرده است بلکه از سوی ديگر بسياری از نتايج و پيامدهايش به کلی متفاوت از سرمايه‌داری‌های کلاسيک بوده است. عقب‌افتادگی اقتصادی و وابستگی به امپرياليسم جهانی موجب گشته است تا علاوه بر اينکه بورژوازی ايران نتوانسته بسياری از نقش‌های تاريخی خويش را ايفا نمايد، به طور طبيعی در ساخت طبقات ديگر به خصوص طبقه کارگر و سازوکار عملکرد اجتماعی اين طبقه نيز تاثيرگذار باشد.

اين وابستگی ضمن اينکه عاملی بوده است تا سرمايه‌داری ايرانی در تحقق بسياری از دستاوردهای اقتصادی و پيشرفت‌های تکنولوژيکی و به تبع آن بهبود شرايط اقتصادی جامعه ناکام بماند، موجب گشته:

الف) اين بورژوازی نتواند نقش تاريخی خود را ايفا نمايد و تحقق سرمايه‌داری از طريق تزريق از بالا ميسر گردد.

ب) ضعف تاريخی اين بورژوازی به طور طبيعی در ساخت سياسی جامعه اثرگذار بوده و سرمايه‌داری ايرانی بر خلاف هم‌سلفان تاريخی‌اش در کشورهای پيشرفته نه از مسير دموکراتيزاسيون اجباری فضای جامعه (که شرط حياتی و لازمه اوج‌گيری بورژوازی و انقلابات آن در سرمايه‌داری کلاسيک می‌باشد) که از طريق هر چه استبدادی‌تر کردن شرايط سياسی ارتزاق نموده و ادامه حيات دهد.

ج) ساخت استبدادی جامعه و نياز بورژوازی به دولتی قدرتمند که توانايي سرکوب جنبش‌های اجتماعی را در راستای تامين امنيت سرمايه، داشته باشد، سازمان‌يابی درونی و بيرونی طبقه کارگر را دچار اختلال نمايد و ...

و درست به تبع چنين اختلالاتی بوده است که سازمان‌ها، گروه‌ها، اتحاديه‌ها و احزاب چپ ايران نيز همواره و اکثرا يا دچار بحران دائمی و انشعابات متعدد بوده‌اند، يا در تحليل نهايي در کنار طبقه حاکم قرار گرفته‌اند و يا اساسا موفقيتی نداشته و به صورت يک سکت مضر باقی مانده‌اند. چنين عوامل داخلی‌ای (که در ادمه مختصرا و گذرا از برخی ديگر از آن‌ها نيز ياد می‌شود) در کنار برخی عوامل خارجی به خصوص انحراف، اضمحلال تدريجی و نهايتا فروپاشی اتحاد جماهير شوروی و به تبع آن احزاب پرو مسکو، ناکامی‌های تاکنونی را رقم زده است.

عدم توفيق سازمان‌ها و احزاب چپ در برقراری ارتباط و سازمان دادن طبقه کارگر و سپس دوری آن‌ها از کشور و عدم توانايي در برقراری ارتباط با فضای سياسی داخل به صورت چرخه‌ای بسته در کنار انحرافات برنامه‌ای- تشکيلاتی عمل کرده و جنگ برنامه‌ها و اهداف که همگی توسط مشتی روشنفکر خانه‌نشين در اتاق‌های دربسته و در عالم تخيل و به دور از هر گونه اکت (Act) در درون طبقه، شکل گرفته‌اند را رقم زده است. اين عدم توفيق در ارتباط ارگانيک با طبقه در برخی موارد سازما‌ن‌ها و احزاب را به اين نتيجه رساند که عدم استقبال طبقه کارگر و پيشروان اين جنبش به دليل کمبودهای برنامه‌ای ايشان بوده است (و لذا تغيير در برنامه‌ها را توجيح‌پذير نمود) و برخی ديگر را به سوی فعاليت در ديگر جنبش‌های اجتماعی و قطع ارتباط کاملشان (خواه آگاهانه و خواه ناآگاهانه) با طبقه کارگر سوق داد. عدم توانايي بورژوازی داخلی در تحقق آزادی‌های دموکراتيک (بورژوايي) نيز مزيد بر علت شده و فضای بهتر و گسترده‌تری برای اين تغيير سمت‌گيری فراهم آورد.

از سوی ديگر رشد جنبش‌های اجتماعی‌ای همچون جنبش دانشجويي که ريشه‌های خود را بيش از آنکه از مناسبات اقتصادی گرفته باشند، در مناسبات سياسی ريشه داشتند و خواهان تحقق آرمان‌های دموکراتيک در جامعه بودند، باعث شد تا محل سرمايه‌گذاری مناسبی برای سازمان‌ها و احزاب فراهم آيد.

اما پيش از اين تغيير سمت‌گيری آنان نياز به تئوری‌هايي داشتند تا بتواند چنين تغيير مسيری را نه تنها در افکار عمومی که در نزد هوادارانشان هم توجيح نمايد. در اين راستا همچنين می‌بايست فضای جامعه به گونه‌ای تحليل گردد تا بتواند انرژی موجود در جنبش‌های اجتماعی را در خود جمع کرده و آن را به سوی سازمان يا حزب مربوطه هدايت نمايد. اين فضا از آنجا که تنها طبقه اجتماعی‌ای که به صورت پيگير، مستمر و پيوسته در تعارض با مناسبات اقتصادی- سياسی جامعه قرار می‌گيرد و اجبارا تا انتها بايستی پيگير خواسته‌های خويش و به اصطلاح «تا انتها انقلابی» باشد، طبقه کارگر است، نمی‌توانست فضايي باشد که حرکت آرام، حساب‌شده و پيوسته ارگانيگ مطلوب طبقه کارگر را طلب نمايد. لذا فضای جامعه بايستی همواره ملتهب و آماده تحقق خواسته‌های فوری جنبش‌های اجتماعی می‌بود. ترسيم چنين فضايي از جامعه نه تنها کارکرد دو سويه‌ای داشت (از يک طرف قشرهای بيرونی را به حزب می‌توانست جذب کند و از طرف ديگر افکار پريشان اعضای داخلی را به خود مشغول کرده و انرژی‌ای به آنان می‌داد) بلکه می‌توانست با تاثير عوامل بيرونی تقويت نيز گردد (به شرطی که اين عوامل بيرونی مساعدت می‌نمودند).

عوامل بيرونی را نيز با استفاده از رونمای برخورد و حرکت سران نظام حاکم در داخل و خارج، به راحتی می‌توانستند به دست آورند. تنش موجود ميان حکومت ايران و نظام‌های امپرياليستی به راحتی با يک برداشت سطحی چنين فضايي را در اختيار قرار می‌داد.

از ديگر مختصات جامعه سرمايه‌داری ايران بدون شک بايستی به شکست جبری فضای ظاهرا باز سياسی در دوران به اصطلاح «اصلاحات سياسی» اشاره کرد. اين دوران نه تنها توانست به عنوان سوپاپ اطمينانی در يک مقطع تاريخی عمل نمايد و نيروی فزآينده نارضايتی فراگير را دمپ (تعديل- Damp) نمايد بلکه توانست شيوه‌هايي از مبارزه را در درون جنبش‌های اجتماعی تلقين و تبليغ نمايد که عمده‌ترين آن عبارت بود از ايجاد اين تصور که فعاليت علنی و قانونی در درون جامعه‌ای با ساخت اقتصادی ايران نه تنها ممکن و متصور است بلکه گاها می‌تواند موثر نيز باشد. شکست اين دوران نيز کارکردی دو سويه داشت. از يک سو به درستی بر ضرورت تغيير انقلابی انگشت تاکيد می‌گذاشت و از سوی ديگر نااميدی‌هايي را رقم زد که می‌توانست با ايجاد شوری کاذب و دميدن در بوق انقلابی‌گری، کارکردی مثبت برای احزاب پيش گفته داشته باشد. 

بدين ترتيب دو شاخه اصلی جنبش چپ دانشجويي («داب» و «چپ کارگری») و ضربه 13 آذر 86 از چنين بستر تاريخی- اجتماعی برخاستند که يا ريشه در واقعيات جامعه داشت و يا ساخته و پرداخته جريانات مختلف سياسی بود.

مولفه‌ها و مختصات کليدی دو جريان؛ دو شاخه به ظاهر متضاد جنبش چپ دانشجويي در حقيقت از آن رو اهميت بيشتری از واقعيت خود می‌يابند که اول، معرف و نمونه‌ای از کليت جريان چپ مسلط در جامعه بودند؛ دوم، در ابتدای فعاليت خود موفق به برقراری ارتباطی مناسب با فعالين جنبش‌های ديگر اجتماعی به خصوص با فعالين کارگری شدند (که بنا به دلايل متعددی از جمله سکتاريسم، بی‌برنامگی، محافظه‌کاری، روند غيردموکراتيک و ... حاکم در ميان اکثريت فعالين فسيل شده جنبش کارگری که خود را سلاطين فعاليت کمونيستی نيز می‌دانستند و همچنين سياست‌های دو جريان دانشجويي که در ادامه به آن‌ها خواهيم پرداخت، اين ارتباط نيز پاره شده)؛ سوم، معرف مدل‌های متفاوتی از فعاليت اجتماعی بودند؛ و چهارم، نحوه ضربه خوردن آن‌ها و پيامدهايش اهميت داشته است. پس لازم است پيش از ادامه بحث برخی از مولفه‌های کليدی حاکم در فعاليت اين دو جريان را مورد شناسايي قرار دهيم.

الف) جريان مادر (چپ راديکال): «چپ راديکال» برای اولين بار و به گفته چهره‌های تئوريکش در تقابل و با هدف مبارزه ايدئولوژيک و عملی با دو جريان دانشجويي ليبرال و چپ رفرميست يا همان سوسيال دموکرات‌های امروزی شکل گرفت. و با مديريت و در دست گرفتن 16 آذر 85 که برای اولين بار پس از سال‌ها منجر به برافراشتن پرچم سرخ در دانشگاه‌ها گرديد، حضور موثر چپ را در دانشگاه اعلام داشت.

رشد بادکنکی حاصل از ارتباطات دوستانه، نارضايتی مشترک از وضعيت جامعه و دانشگاه، سرخوردگی بسياری از دانشجويان از جريان تحکيم وحدت، اشتراکات نهفته در سنت خلاصی فرهنگی (که خود از پيامدهای جامعه سرمايه‌داری و نبود محل و مجرای فعاليت ضدسرمايه‌داری و سازمان‌يافته می‌باشد و ...) و ... باعث گرديد تا طيف رنگارنگی از دانشجويان بدون تقريبا هيچ‌گونه اشتراکات و موازين توافق شده فعاليت در «چپ راديکال» گرد هم جمع شوند. تنها اشتراک توافق شده اين افراد شايد در جمله گنگ و نامفهوم «مبارزه با چپ سنتی» تبلور می‌يافت. طبيعتا عدم حصول توافقات برنامه‌ای، اصولی و عملکردی در ميان اين دانشجويان پس از موفقيت 16 آذر 85 چندان نمی‌توانست دوامی داشته باشد. بدين ترتيب گروهی از اين دانشجويان با اعلام جدايي و انشعاب و نقدهايي به جريان ديگر باعث شکل‌گيری دو جريان «دانشجويان آزادی‌خواه و برابری‌طلب» (از اين به بعد «داب») و «چپ کارگری» شدند.

ب) «داب»: «داب» در حقيقت وارث حقيقی و ادامه‌دهنده راستين سنت‌ها و روش‌های حاکم بر جريان مادر بود. اين جريان که قسمت اعظم و بزرگتر افراد فعال در «چپ راديکال» را در بر می‌گرفت، در جهت مبارزه با عامل اصلی جدايي و جلوگيری از تکرار آن کوشيد تا عوامل پيوستگی را تقويت کند. ارتباطات دوستانه مبتنی بر روابط عاطفی و علاقه وافر به آکسيونيسم به ارث رسيده از 16 آذر 85 و قبل از آن به عنوان رموز اصلی ماندگاری تقويت شد.

برای از بين نرفتن نيروی زنده عملی موجود در ميان دانشجويان نياز به اميد را از طريق اتخاذ تاکتيک‌هايي چون احتمال قريب‌الوقوع بودن جنگ، شرايط انقلابی و ... که می‌توانست همچنان مجرای فعاليت را باز بگذارد، تقويت کرد.

برای ايجاد وابستگی بيشتر، چهره‌های اصلی جريان بايستی اشتراکات بيشتری می‌آفريدند. اين اشتراکات از طريق عضويت در يک سازمان خاص و تعلق سازمانی بيش از پيش تقويت می‌گشت. بهترين سازمان‌ها، سازمانهايي بودند که هدف اصلی خود را از طبقه کارگر به جنبش‌های اجتماعی تغيير داده بودند.

مکتب تئوريک در نزد ايشان می‌بايستی توجيح کننده و هوادار نقش پر رنگ‌تر جنبش‌های اجتماعی و قدرت اين جنبش‌ها در تقابل با جنبشی که توانايي چندانی در فعاليت در آن نداشتند، باشد. لذا مبارزه بايستی به يک مبارزه علی‌العموم در جهت تحقق آزادی‌های دموکراتيک تبديل می‌شد اما رونما همچنان بايستی رنگ سرخ می‌داشت. زيربنای تئوريک بايستی امکان پيروزی با چنين فعاليت‌هايي را در قالب يک سازمان و با رشد فراگير گسترده‌تر فراهم می‌آورد.

حفظ بيشتر يکپارچگی را به شيوه معبودشان (و از درون سنت‌های عقب‌مانده جامعه پدرسالار ايرانی) در بت‌سازی و آن هم بتی که تعرض به آن ممکن نباشد، يافتند. لذا نقش رهبری می‌بايستی غيرقابل انکار باشد.

در جهت تحقق بند 5 نمی‌توانستند ساختاری دموکراتيک را به رسميت بشناسند چرا که ساختار دموکراتيک زمينه امکان تعرض به مواضع رهبر را فراهم می‌آورد و از اين طريق قداست او خدشه‌دار می‌شود.

هم به طور طبيعی در ساختار غيردموکراتيک و هم به صورت آگاهانه امکان رشد بيش از يک اندازه معين نمی‌توانست برای تمام افراد گروه فراهم آيد، زيرا تهديد کننده نقش و جايگاه رهبران می‌بود.

در راستای تحقق منافع سازمان خويش و فراهم آوردن رشد بيشتر بادکنکی می‌بايست همواره در چشم باشند، تبليغات يا معرف‌های هويدا داشته باشند و در يک کلام حد نهايي علنی‌کاری را تا حد امکان به کار بندند.

در جهت مبارزه با هر گونه مخالفتی و در جهت در نطفه خفه کردن آن بايد مستقيما از شيوه‌های خشن سازمانی (اخراج) يا بايکوت استفاده شود. اين بايکوت هم اغلب نه از طريق تئوری که از طريق باندبازی، دور زدن يکديگر و ... می‌توانست محقق گردد. و ...

با کار بست چنين فرمول‌هاي غير مارکسيستی‌ای، «داب» زمينه‌ای را فراهم آورد تا پيشرفت مبارزات، کند و نهايتا متوقف گردد؛ رشد بسياری از کسانی که می‌توانستند با مطالعه بيشتر و فعاليت آگاهانه‌به چهره‌هايي تاثيرگذار در جنبش چپ تبديل شوند، متوقف گردد يا حداقل برای دوره طولانی‌ای سد شود؛ نيرو و زمان انبوهی از جنبش به هدر رود و ...

نهايتا با ضربه 13 آذر 86 علاوه بر روشن شدن بسياری از مسائل پشت‌پرده (البته به تصور خودشان)، مشخص گرديد که تمام تمهيدات «داب» و سازمان مربوطه‌شان ممکن است در برابر اعضايش مفيد فايده واقع شود اما نه تنها نمی‌تواند هيچ رشدی در جريان چپ داشته باشد، بلکه از ضربه پليس نيز در امان نخواهد بود.

ضربه 13 آذر و پيامد آن خط بطلانی بود بر علنی‌کاری صرف، امکان تحقق پيروزی بدون حضور قدرتمند و کليدی طبقه کارگر، اصل قرار دادن جنبش‌های اجتماعی، سيستم‌های غيردموکراتيک تشکيلاتی، امکان بقای مناسبات و همکاری‌های غير برنامه‌ای و گروه‌هايي که نه بر حول شعارهای مشترک و در راستای يک هدف معين سازمان می‌يابند که مناسباتی سودمحور يا دوستانه يا ... را در دستور کار قرار می‌دهند، تئوری‌های پوچ و رنگارنگ خرده‌بورژوايي همچون «حزب و جامعه»، «حزب شخصيت‌ها» و ...   

ج) «چپ کارگری»: اين جريان که در ابتدا با نقدی از شيوه‌های غيردموکراتيک و غيرکارگری حاکم شده توسط اکثريت جبهه «چپ راديکال» کار خود را آغاز کرد و کوشيد تا بر پايه برخی توافقات اصولی و برنامه‌ای خود را سازمان دهد، بسيار زودتر از هم‌سلفان خويش و قبل از ضربه 13 آذر عملا از هم پاشيده بود.

اين گروه در نقد شيوه غيردموکراتيک فعاليت «داب»، خود دچار يک اشتباه و کاستی ديگر شد که درست در نقطه مقابل اشتباهات «داب» قرار داشت. اين گروه با اتکا به تز دموکراسی درونی عملا امکان هر گونه تشکل‌يابی و سازمان‌مند شدن را از خود سلب کرد و دموکراسی درونی را عملا مترداف با هرج و مرج درونی معنا کرد. اين جريان به همين دليل هيچگاه نتوانست ساختاری هماهنگ و يک‌سو در جهت يک فعاليت مشخص بيابد لذا از مسير ديگری به تک چهره‌هايش شناخته شد و متکی گرديد. به عبارت ساده‌تر در اين جريان، هر کس ساز خودش را می‌زد و گاه به راحتی می‌توانستيم تناقض‌های فراوانی در بروندادهای اين گروه بيابيم.

گروه در تلاش برای گسترش خويش و ربودن گوی سبقت از هم‌سلفانش همان روش باز عضوگيری مرسوم در بسياری از گروه‌های ديگر را به کار بست. همين امر موجب گشت تا بر پراکندگی‌ها و افتراقی که سعی شده بود تا در ابتدا و با توافقات برنامه‌ای حل گردد، به تدريج از بين برود. اين امر هنگامی به موفقيت سريع دست‌يافت که مناسبات از حالت برنامه‌ای به مناسبات دوستانه تغيير حالت می‌داد.

عدم وجود يک سازمان نسبتا هدفمند در ميان اين افراد، زمينه را برای نبردهای شخصی و تلاش در جهت بزرگ کردن خويش و چهره اصلی نشان دادن خويش فراهم آورد. اين تلاش به علت نداشتن يک نظام مشخص از طريق تمرکز اطلاعات و تداخل وظايف بسيار زود توانست موفق گردد.

همچنين برخی از عناصر اتفاقا معلوم‌الحال گروه کوشيدند با ارتباط‌گيری‌های غيراصولی و غير امنيتی، حامی‌ای برای خود بيابند و گروه را به بازيچه دست اين و آن تبديل کنند.

اين گروه به دلايل فوق بسيار زود دچار مشکل شد و با يکی، دو انشعاب عملا از هم پاشيد. باقی مانده گروه تحت رهبری يک چهره خاص که قدرت‌طلبی و شيوه‌های عملکردی «دفتر تحکيم وحدت حوزه و دانشگاه» را با خود به جريان چپ آورده بود، در تدارک آکسيون 13 آذر (جالب اينکه اين گروه نيز می‌خواست آکسيون جداگانه برگزار کند که نتوانست و مجبور شد به «داب» بپيوندد)،  دچار ضربه شد و پس از روشن شدن بسياری از مسائلی که در زندان گذشته بود، از بين رفت.

ضربه 13 آذر 86 اين بار خط بطلانی بود بر امکان موفقيت فعاليت غير سازمانی و نظام‌مند، بزرگ شدن به بهای فدا کردن اصول و ...

پس از ضربه

فارغ از ماجراهای رخ داده در زندان از جمله برخوردهای دانشجويان با بازجويي‌ها، ميزان آمادگی در مقابله با سوالات غيرقابل پيش‌بينی بازجو‌ها، عدم توانايي پاسخگويي تئوريک و آگاهانه دانشجويان به عملکرد خويش (يا به عبارت بهتر اينکه بسياری حتی خودشان هم نمی‌دانستند چرا درگير اين بازی شده‌اند)، فدا کردن ديگران به قيمت رهايي خود حتی با دروغ‌گفتن در مورد رفقای سابق و ... و نهايتا و مهم‌تر از همه ميزگرد کذايي که ظاهرا برخی برگزار کرده‌اند، که همگی جای بحث مفصل داشته و نشان از عدم تجربه کافی (به خودی خود ايراد ندارد. آن جايي ايراد پيدا می‌کند که يا ساده لوحانه انتظار ضربه را نداشته باشيم يا تلاشی برای آموختن و پاسخگويي نکرده باشيم) و ... است، جمع‌بندی از پيامدهای ضربه مذکور می‌تواند نه تنها بهای گزاف هر اشتباهی را روشن نمايد بلکه با روشن کردن وضعيت فعلی، نوری به آينده بياندازد.

تبعات ضربه بر جنبش چپ؛ ضربه 13 آذر که با آشکار شدن برخی مسائل پشت‌پرده، سنگينی بيشتری نيز يافت، نه صرفا ضربه‌ای به «داب» که ضربه به کليت جنبش دانشجويي بود. پس از وقايع رخ داده در دانشگاه اميرکبير و جو پليسی‌ای که بر آن حاکم شده بود و همچنين فشار خفقان حاکم بر دانشگاه علامه عملا حجم اعتراضات بيش از پيش در دانشگاه تهران متمرکز شده بود و از سه دانشگاه اصلی که همواره صحنه اعتراضات دانشجويي بودند، تنها دانشگاه تهران باقی مانده بود. از نظر ما بخشی از ضربه 13 آذر 86 برای به اختناق کشيدن همين دانشگاه طراحی شده بود (اتفاقات بعدی صحت اين موضوع را بيشتر به اثبات می‌رساند). فعاليت‌های احمقانه و کودکانه «داب» و سازمان مربوطه، زمينه را برای چنين امری به خوبی فراهم کرده بود. پس از ضربه و انتساب «رهبر» (از عوامل سابق و رده بالای وزارت اطلاعات که به گزارش برخی منابع، يکی از مسئولان رسيدگی به پرونده سازمان‌ها و افراد چپ در گذشته بوده است) به رياست دانشگاه تهران عملا فضايي به شدت امنيتی و خفقان‌آور بر دانشگاه حاکم شد. از نشانه‌های اين امر می‌توان به تعطيلی تقريبا تمام نشريات دانشجويي طيف چپ (يا از طريق اداره نشريات و يا با تهديد و ارعاب)، نصب گيت‌های (Gates) امنيتی، کنترل اتوماتيک ساعت ورود و خروج دانشجويان و ... اشاره کرد. در ضمن بايستی اشاره کرد که اگر تلاش و درک خودجوش دانشجويان در مقطع ضربه نمی‌بود که در گوشه گوشه دانشگاه‌های ايران با اعلام موجوديت گروه‌های خود و حمايت‌هايشان اجازه ندادند که صدای چپ در دانشگاه‌ها خفه شود و رژيم کاملا به هدف خود نزديک شود، امروز شاهد تعطيلی تمام فعاليت‌ها در تمام دانشگاه‌های فعال کشور بوديم.

همچنين بايستی يادآور شد که بعد و گستردگی تبعات ضربه از دانشگاه‌های کشور نيز فراتر رفته و به جنبش‌های اجتماعی ديگر از جمله جنبش کارگری سرايت کرد. با حضوری کم‌رنگ در جنبش کارگری به راحتی می‌‌‌شد موج ترس و وحشت را در ميان فعالين آن مشاهده کرد و اين موضوع به صورت مستقيم بر روی تظاهرا اول ماه می تاثيرگذار بود. اين تاثيرگذاری دو جنبه داشته است: از يکسو ارتباطات فعالين کارگری و دانشجويي عامل اصلی احتياط و ترس فعالين کارگری شده بود و از سوی ديگر اين يک امر طبيعی است که هر پيشروی و يورشی نتيجه منطقی يک عقب‌نشينی و موضع تدافعی است.

به صورت خلاصه ضربه 13 آذر کليت جنبش چپ را در موضعی بيشتر تدافعی نسبت به گذشته قرار داد و امکان بسياری از فعاليت‌ها را تا مدتی چند ماهه سلب کرد.

مهم‌ترين نکته و درس حاصل از اين ضربه در اين بخش، بدون شک چنين است: هر اشتباه، کاستی و کج‌روی‌ای می‌تواند تبعات بسيار سنگينی داشته باشد و جنبش را تا مدتها (حتی سال‌ها) به عقب بازگرداند.

تبعات ضربه بر دو جريان؛ پس از ضربه 13 آذر بررسی وضعيت حاکم در ميان دو طيف دانشجويي از آن جهت اهميت می‌يابد که می‌توان از آن به عنوان بازشناسی امکانات دانشجويان برای بازگشت به فعاليت و چگونگی اين بازگشت و فعاليت، ياد کرد. بسياری از اين دانشجويان نيروهای ارزشمندی هستند که می‌توانند با درس‌گيری از تجربه گذشته، بازنگری در آرای گذشته، تغيير آگاهانه نوع فعاليت‌شان، بازنگری و بازخوانی پشتوانه‌های تئوريک تاکنونی‌شان و ... در آينده اين جنبش نقش‌هايي بسيار پررنگ بر عهده گيرند.

در اين زمينه از منظر ما هر شخصی می‌تواند در مقطعی از زندگی سياسی‌اش دچار اشتباه شده و با بازنگری صادقانه آن دوران و البته نقد بی‌غرض و آگاهانه گذشته خويش، در پی اصلاح اشتباهات خويش برآيد. پس از تحقق اين امر و هنگامی که شخص مورد نظر به راستی تغييراتی ايجاد کرده باشد، هيچ نهاد، گروه، دانشجو و ... آزادانديش، مارکسيست و ... نمی‌تواند با آغوش باز پذيرای اين دانشجويان يا هر فعال ديگری نباشد. برای اين دانشجويان همواره فضای فعاليت وجود خواهد داشت اگر ... در غير اين صورت يک جنبش چپ راستين موظف است، با نقد بی‌رحمانه مارکسيستی از عملکرد اينان، برای هميشه طردشان نمايد.

پس از ضربه 13 آذر، «چپ کارگری» همان طور که در بالا نيز اشاره شد، عملا از بين رفت و حتی ديگر خبری از فعاليت تک‌چهره‌های باقی‌مانده در آن نيز نشده است. اما «داب» پس از ضربه و با سرعت باورنکردنی‌ای کوشيد تا نظام خود را بازيابد و از پراکندگی نيروهايش جلوگيری نمايد. هر چند اين تلاش مذبوحانه بود و نقدهای متفاوت از سوی جريانات مختلف، اين جريان را دچار بحران عميق‌تری از گذشته کرد و اجازه نداد تا با سرهم‌بندی و لاپوشانی وقايع (به سبک هميشگی‌شان) از رسوايي بيشتر جلوگيری نمايند. عکس‌العمل‌های هيستريک و احمقانه برخی از آنان نيز مزيد بر علت شد تا عملا دامنه بحران گسترده‌تر شود.

نتيجه ضربه و بحران پس از آن را می‌توان در بدنه «داب» در يک تقسيم‌بندی پنهان مشاهده کرد:

بخشی از اين دانشجويان با چهره‌های شاخص خويش می‌کوشند تا با تمهيدات خاص از جمله استفاده از همان روابط دوستانه و عاطفی سابق، مهمانی‌های خودمانی، ايجاد فعاليت‌هايي که باعث شود تا سايرين احساس کنند که در هر حال کاری برای انجام دارند و دچار بی‌عملی نشده و گروه هنوز برای آنان برنامه و جذابيت دارد و ... مانع از تشتت  سردرگمی بيشتر شوند. اين گروه متاسفانه چندان علاقه‌ای به بازنگری منطقی گذشته خويش و بررسی چرايي ضربه فرود آمده را ندارد (يا اگر چنين عزمی می‌کند آن را به جاسوس داخلی، جاسوسان خارجی و سازمان‌های ديگر ربط می‌دهد) چرا که در اين صورت بايستی نه تنها پاسخگوی اعمال احمقانه خويش باشد بلکه بايستی موضع به ارث رسيده رهبری را نيز تخليه نمايد. نقد بی‌محابای اين گروه بايستی همچنان به صورت پيگير ادامه داشته باشد. اين گروه هم برای کليت جنبش و هم برای خود دانشجويان آزادی‌خواه و برابری‌طلب خطرناک هستند.

دسته دوم افرادی را در بر می‌گيرد که يا تسليم ارعاب پليس شده‌اند و يا به دلايل متعدد از جمله مسائل خانوادگی، سرخوردگی و فشار سنگين مسائل گذشته در داخل زندان و ... فعاليت سياسی را رها کرده‌اند (حال يا برای هميشه يا در مقطع فعلی). اين گروه هنوز چندان تکليف خود را روشن نکرده است.

دسته سوم متشکل از چهره‌هايي پراکنده است که هيچ‌گونه نظام داخلی‌ای ندارند. اين گروه از يکسو دچار ترديدهايي شده است اما از سوی ديگر همچنان درگير همان احساسات عاطفی گذشته، حس نوستالژيک، معذوريت‌های اخلاقی کاذب و ... نيز می‌باشد. اين افراد در اين ميانه همچنان گيج و مبهوت باقی مانده‌اند. به نظر می‌رسد تنها راه رهايي اينان در برخورد منطقی با واقعيات صلب و سخت باشد؛ به نظر می‌رسد اين افراد بايستی در مبارزه‌ای درونی به خود بقبولانند که ضربه‌ای فرود آمده و اين ضربه به يکباره و از آسمان نرسيده است بلکه نتيجه منطقی عملکرد درونی گروه بوده است؛ بايستی بپذيرند که روابط عاطفی اساسا ربطی به مسائل سياسی ندارد؛ آن‌ها در سر دو راهی انتخاب فعاليت آگاهانه و صحيح سياسی يا درجا زدن قرار گرفته‌اند. نقد صحيح از گروه و يادآوری مرتب موضوع به آن‎ها می‌‌تواند کمک نمايد.

گروه چهارم که شايد نتوان بر آن‌ها نام گروه نهاد و بيشتر از تک‌چهره‌های گاها شاخص «داب» نيز تشکيل شده است، به صورت اساسی دچار شک و ترديدهايي با دامنه گسترده‌تر از فعاليت «داب» شده‌اند. اين افراد بعضا حتی پيش از فرود ضربه با بسياری از مسائلی که در «داب» می‌گذشت، مشکل داشته و حتی به آستانه انتقادات اساسی نيز رسيده بودند. اين افراد در حال حاضر نه تنها به درستی در حال بازنگری گذشته خويش هستند بلکه می‌توانند تاثير عميق‌تری نيز در درون خود «داب» داشته باشند البته در اين راه همچنان مشکلاتی نيز دارند. به عنوان مثال به نظر می‌رسد اين افراد عملا توسط بدنه و رهبران!!! بايکوت شده باشند.

نتايج و چشم‌اندازها

بررسی و واشکافی و سعی در درس‌گيری از تجارب گذشته (150 سال تجربه بين‌المللی که ظاهرا ما اصرار عجيبی به نديدنش داريم) و اين تجربه‌های اخير نه تنها می‌تواند درس‌های خوبی برای ما داشته باشد بلکه بسياری از راهکارهای آينده را نيز به خودی‌خود (و گاه بی‌نياز از هر تحليل پيچيده‌ای و قابل درک با يک تفکر عادی) در بر خواهد داشت.

قدرت و برخورد دو سويه رژيم؛ تجربه‌های اخير و به خصوص ضربه 13 آذر با توجه به مسائلی که در آن مشخص گرديد، توجه ما را به نحوه برخورد رژيم با اين قضايا جلب می‌کند. سابقا چنين فعاليت‌هايي بدون هيچ گفتگو مجازاتی برابر اعدام يا نهايتا حبس‌های بسيار طويل‌المدت داشت. بر خلاف بزرگ‌نمايي بسياری، وثيقه‌ها اصلا سنگين نبودند. چرا که جرم گروگان‌گيری نيز اصلا سبک نبوده است. بريدن وثيقه 300ميليونی برای جرمی که مجازاتش اعدام است و طبيعتا فراهم کردن امکان گريز از کشور برای شخص مذکور نمی‌تواند چندان اتفاقی يا از روی حماقت جمهوری اسلامی باشد. در ساير موارد نيز شاهديم که امروز جرمی را که سابقا مجازات اعدام داشت با زندان‌های چند ساله و وثيقه پاسخ می‌دهند. اين يک واقعيت است که جمهوری اسلامی با توجه به تغييرات در ساخت حکومتی‌اش و هدف پيوستنش به بازارهای جهانی و همچنين تحت تاثير افکار عمومی جهانی (هر چقدر هم به آن بی‌توجه باشد، باز هم نمی‌تواند آن را ناديده بگيرد) و فشار همفکران ما در سراسر جهان و ... نمی‌تواند مانند گذشته شدت عمل فراوانی به خرج دهد. توجه داشته باشيم که توحش اخير جمهوری اسلامی در اعدام‌ها نيز تنها با چسباندن انگ مبارزه مسلحانه، ترور و ... هموار گرديده است.

اگر در سال 67 در حدود 12000 تن از مبارزين راه آزادی به نابودی کشانده شدند و هيچ صدايي هنوز از مجامع جهانی برنخاسته است، امروز شاهديم که با دستگيری تعدادی دانشجو، همه دنيا حساسيت نشان می‌دهد و حمايت‌های گسترده داخلی و جهانی فشار مضاعفی بر جمهوری اسلامی وارد می‌نمايد.

امروز سرمايه‌داری ايرانی، هر چند بخشی از آن می‌کوشد تا خود را به سيستم جهانی سرمايه تحميل نمايد، اما تحت هر شرايطی می‌خواهد تا برای بقای بيشتر به سازمان‌ها و نهادهای اقتصادی- اجتماعی جهانی بپيوندد. در اين راستا آن‌ها مجبورند حتی به شکل صوری برخی از مسائل را اجرا نمايند (هر چند در تحليل نهايي جامعه جهانی سرمايه حامی تمام بخش‌های بزرگ و کوچک خود است). اين مسائل وضعيتی را فراهم آورده است تا جمهوری اسلامی بکوشد با يک تاکتيک دوسويه اهداف خويش را عملی سازد. از يک سو آن‌ها می‌کوشند ناتوانی امروز خويش را به جای اعدام و کشتار، با خسته کردن و ارعاب مخالفين تعقيب نمايند. اين تاکتيک تاکنون نتايج مثبتی نيز برای آن‌ها فراهم آورده و در بسياری مواقع فعالين را دچار خرده‌کاری، کارهای بی‌خطر و ... نموده است. از سوی ديگر تاکتيک حاضر از آن‌جا که خشونت کمتری در آن وجود دارد، می‌تواند توجيح‌گر افکار عمومی جهانی باشد و طبيعتا سيستم سرمايه جهانی نيز همين را از جمهوری اسلامی می‌خواهد.

به نظر می‌رسد، فعالين چپ می‌توانند از اين فرصت بيشترين استفاده‌ها را البته با رعايت مسائل امنيتی ببرند.

پشتوانه جهانی؛ حمايت‌های گسترده جهانی در مسئله اخير که تقريبا توانست يکی از گسترده‌ترين ابعاد خبری را در سطح جهان در مورد مسائل اين چنينی در ايران فراهم آورد، ثابت کرده است که جنبش چپ ايران می‌تواند به عنوان بخشی از جنبش جهانی چپ روی کمک و حمايت‌های متحدين بين‌المللی‌اش حساب نمايد. اين متحدين و رفقای خارج در موردهای اخير تمام تلاش خود را به کار بسته‌اند تا با استفاده از امکاناتشان در مجامع ملی و بين‌المللی افکار عمومی را متوجه ظلمی که بر ما می‌رود، نمايند. بی‌شک آن‌ها نيز همانند ما توهمی نسبت به سيستم عملکردی جمهوری اسلامی ندارند اما همان طور که در بالا گفتيم اين حمايت‌ها و افکار عمومی جهان تاثير خود را باقی خواهد گذارد.

به نظر می‌رسد ما بايستی پيوستگی بيشتری با رفقای خود در خارج داشته باشيم و مطابق سنت‌‌های انترناسيوناليستی چپ با کارگران و سوسياليست‌های ساير ملل به مبارزه جهانی عليه سرمايه‌داری‌های داخلی و سرمايه جهانی برخيزيم. 

مسائل تشکيلاتی؛ تجربه ضربه 13 آذر و همچنين تجارب متعدد کارگری در زمينه  تشکيل اتحاديه‌ها، کميته‌ها و ... نشان داده است که مسئله چگونگی تشکيلات در بعدهای مختلف آن از جمله دموکراسی درونی، مسائل امنيتی، نظم و انضباط لازم و ... از مهمترين مسائل جنبش چپ در سرتاسر جهان و از جمله در شرايط خفقان‌آور ايران است. يک تشکيلات غيردموکراتيک و از بالا به پايين مطابق الگوی «داب» و سازمان مربوطه و يا يک تشکيلات بی‌انضباط و بی‌مقرارات و گل‌و‌گشاد مطابق الگوی «چپ کارگری» و گروه‌هايي از اين دست، هر دو، از سموم مهلک در فرآيند فعاليت در چنين فضاهايي هستند.

به نظر می‌رسد بايستی مطابق با تجربه‌های جهانی بدون هيچ افراط و تفريطی نسبت به بازنگری مسئله تشکيلاتی در جنبش چپ اقدام گردد.  به نظر می‌رسد رجوع مجدد به «چه بايد کرد؟» يا کتب مشابه لازم و ضروری است.

توافقات برنامه‌ای؛ از لازمه‌های هر فعاليت سياسی‌ای بدون شک تفاهم و توافق اعضا و گروه‌ای درگير بر سر اهداف، اصول و برنامه‌های مورد توافق است. اين چنين اتحادهايي بدون شک از آن‌جا که بر آرمان‌ها و نظرات اعضا استوار است، کمتر تحت تاثير جذر و مدها قرار می‌گيرد و دوام بيشتری خواهد داشت تا توافقاتی که بر اساس مناسبات عاطفی، دوستانه و ... استوار می‌گردد و هيچ گونه پايه و اساس عينی و صلب و سختی ندارد. عدم توجه و اهميت به اين مسئله به دلايل مختلف، از ديگر سموم مهلک فعاليت کمونيستی است. اهميت اين مسئله آن‌قدر هست که مارکس، لنين و ... بارها روی آن تاکيد کرده و لنين حتی حزب بلشويک را تهديد به انشعاب نموده است.

«پيش از آنکه متحد شويد و برای آنکه متحد شويد ابتدا اصول خويش را مشخص سازيد».

فعاليت مخفی و علنی؛ در شرايط اختناق و در شرايطی که نظام در حالت تهاجمی خود قرار دارد، پرداختن به فعاليت علنی صرف، ديوانگی محض است؛ از لازمه‌های فعاليت کمونيستی در هر جامعه‌ای (با هر درجه‌ای از دموکراسی) توجه به تلفيق کار علنی و مخفی است. اين تلفيق همواره بايستی وجود داشته باشد و رها کردن يکی و پرداختن به ديگری، ساده‌لوحی محض است. رها کردن کار علنی، نتيجه‌ای جز در جا زدن و سکتاريسم نخواهد داشت و رها کردن کار مخفی ما را مستقيما در معرض حمله پليس قرار خواهد داد و کليت يک فعاليت را تهديد می‌کند. اين تلفيق از آن‌جا که کمونيست‌ها برای سرنگونی نظام  سرمايه‌داری مبارزه می‌کنند جتی در دموکرات‌ترين کشورهای جهان نيز لازم و ضروری است چه برسد به شرايط ايران.

يکی از رموز موفقيت فعاليت کمونيستی، تلفيق کار علنی و مخفی است. درصد اين مخفی‌کاری يا علنی‌کاری تابعی است از ميزان دموکراسی حاکم بر جامعه و گستردگی فعاليت‌های يک جريان سياسی.

فعاليت در جنبش‌‌های اجتماعی؛ بازنگری تجربه‌های اخير بر لزوم بازنگری و بررسی مجدد دلايل فعاليت کمونيست‌ها در جنبش‌های اجتماعی انگشت تاکيد گذارده است. فعاليت کمونيست‌ها در جنبش‌های اجتماعی از سه جنبه قابل بررسی است.

اول، در جامعه‌ای با ساخت اقتصادی- سياسی ايران که بورژوازی قادر به تحقق هيچ يک از خواست‌های دموکراتيک جامعه نيست و اين وظيفه بر دوش طبقه کارگر قرار گرفته است، حضور فعالين طبقه کارگر و کمونيست‌ها در ساير جنبش‌های اجتماعی در جهت سازمان دادن خواسته‌های دموکراتيک و جلوگيری از ابتر کردن اين خواست‌ها توسط خرده‌بورژوازی ناپيگير (مانند کمپين يک‌ميليون امضا) لازم و ضروری است. کمونيست‌ها بايستی بکوشند تا اين جنبش‌ها را با محوريت طبقه کارگر سازمان دهند و خواسته‌های آنان را که تنها در جامعه پس از انقلاب کارگری امکان تحقق دارد با توجه به اهداف سوسياليسم، نمايندگی نمايند.

دوم، فعاليت صرف در جنبش‌های اجتماعی از آن‌جا که اين جنبش‌ها بنا به ذات طبقاتی خويش همواره يا بخش کوچکی از اجتماع را در بر می‌گيرند و يا همواره پس از تحقق حتی نصفه‌نيمه‌خواست‌هايشان، به عقب می‌نگرند، به طور علمی و طبيعی هيچ نتيجه بزرگی در راستای اهداف سوسياليسم و انقلاب کارگری به بار نخواهد آورد.

سوم، فعاليت کمونيست‌ها در جنبش‌های اجتماعی از سوی ديگر با هدف بسيار خاص و مهم ديگری صورت می‌پذيرد. کمونيست‌ها می‌کوشند تا با جذب مستعد‌ترين، آگاه‌ترين و انقلابی‌ترين قشرها يا چهره‌های اين جنبش‌ها آنان را به درجه‌ای ارتقا دهند تا به عنوان يک فعال حرفه‌ای انقلابی عمل نمايند. کمونيست‌ها همواره موظفند تا افرادی همانند خود را باز توليد نمايند. جنبش‌های اجتماعی‌ای همچون جنبش دانشجويي، چنين زمينه‌ای را به خوبی می‌تواند فراهم کند.

بی‌توجهی به هر يک از اين موارد و فرض گرفتن يکی و حذف ديگری، ما را به سرنوشت احزاب سکتاريست خارج از کشور (کمونيست کارگری، احزاب سه‌گانه منشعب از آن و ...) گرفتار خواهد آورد.

 در پايان يادآور می‌شويم که نقد تجربه‌های گذشته همواره چراغ راه آينده خواهد بود. ما بايستی در هر مرحله با بازنگری گذشته از نکات مثبت درس گرفته و آن‌ها را با توجه به شرايط، روزآمد نماييم و ناقوس مرگ اشتباهات را نيز به صدا درآوريم.

 پس پيش به سوی فراهم کردن زمينه تحقق عالی‌ترين نوع سازماندهی کمونيستی با کاربست تئوری‌های پايه‌ای

تبليغ، ترويج، سازماندهی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 10:50  توسط تریبون مارکسیسم  | 

 

جنبش دانشجویی، افق و چشم انداز

حامد سعیدی

 

 

کوتاه در باب عروج جنبش چپ دانشجویی

جنبش دانشجویی که در نیم قرن اخیر یکی از جنبشهای  پیشتازو رادیکال اجتماعی بوده است اکنون و بعد از طی کردن فراز و نشیبهای فراوانی  وارد دوره مهمی از مبارزات اجتماعی در فضای سیاسی ایران شده است. گرایش چپ و سوسیالیستی جنبش دانشجویی در این مقطع از مبارزه سیاسی، خود از یک طرف نتیجه برآمد مبارزات طبقاتی و پیشروی جنبش کارگری و از طرف دیگر نتیجه بن بست استراتژیک دفتر تحکیم وحدت و جریانات رفراندوم طلب سکولار بوده است. در دوران حاکمیت رژیم شاه، دانشگاه‌های ایران همیشه مرکز فعالیت های فکری و سیاسی چپ بوده است و اکثر رهبران و چهره‌های شناخته شده تاریخ چپ ایران از دل دانشگاه بیرون آمده‌اند. از طرفی دیگر به موازات حضور فعالین چپ در دانشگاه، همواره گرایشات  دیگری از جمله انجمن‌های اسلامی، لیبرالها و غیره که هر کدام برای کنترل و تحمیق جنبش دانشجویی، و تضعیف گرایش چپ در دانشگاه تلاش کرده اند در درون دانشگاه فعالیت داشته اند. لیبرالها‌ در تقابل با مارکسیسم همیشه در تلاش بوده‌اند که خود را به عنوان بهترین آلترناتیو به جامعه معرفی کنند، اما ناکارایی استراتژی و سیاسیت هایشان در مقاطع تاریخی مختلف، این شانس را از آنها گرفته است. از طرفی دیگر تاسیس نخستین انجمن اسلامی دانشجویان در دانشگاه تهران نیز پیش از هر هدفی، رویکردی فرهنگی در ستیز با مارکسیسم داشت.  رژیم  اسلامی سرمایه، بعد از سرکوب خونین انقلاب 57 و با تصفیه دانشگاهها از فعالین چپ و سوسیالیست (انقلاب فرهنگی)، سعی در ریشه کن کردن فعالین سوسیالیست از جامعه و دانشگاه را داشت. اگرچه این سرکوب شدید، جنبش چپ دانشجویی را برای یک دوره با رکود روبرو ساخت، اما رشد مبارزات طبقاتی و کارگری که ریشه در تضاد طبقاتی نظام سرمایه‌داری دارد فضای سرکوب و اختناق را تا حدودی شکست و امکان رشد دوباره جنبش چپ و سوسیالیستی را در دانشگاهها نیز فراهم آورد. در دهه 70 شرایط و فضای سیاسی جامعه، جنبش دانشجویان را در موقعیتی قرار داد تا از شکل فعلی خود خارج شده و با شرایط جدید خود را وفق دهند. بدین سان دفتر تحکیم وحدت به عنوان ستاد مرکزی انجمن‌های اسلامی دانشجویان، شکل سلول‌های تن فرسوده‌ای به نام اصلاح طلبی را به خود گرفتند تا برای مدتی کوتاه بار به آزمون گذاشتن پروژه های اصلاحات بر دوش دانشگاه قرار گیرد.

بن‌بست سیاسی جریان ارتجاعی دوم خرداد و نیز ناکارائی اپوزیسیون راست، سبب شد که جنبش دانشجویی با جبهه دوم خرداد فاصله گیرد و بخشی از بقایای آن به محوری برای مشی  لیبرالیسم بدل گشت که تشتت فکری و بی خاصیتیش تا حالا هم ادامه دارد. با شروع تحرکات جنبش کارگری، جنبش دانشجویی با لیبرالیسم به مقابله نظری پرداخت و بدین ترتیب حرکت چپ و سوسیالیستی بار دیگر در دانشگاههای ایران در دهه 80 با اتکا به مبارزات پیگیر و خستگی ناپذیر فعالین خود و با راهبردهای سوسیالیستی، جنبش دانشجویی را از باتلاق و هژمونی لیرالیسم بیرون کشید و دستاوردهای ارزشمندی را به دست آوردند. حرکت دانشجویان چپ با موضع گیری در مقابل استراتژی لیبرالی و با اثبات بیربط بودن آن با خواست و مطالبات طبقات زیر دست جامعه و نیز جنبش‌های پیشرو اجتماعی، برای متحقق ساختن اهداف خود و هموار کردن مسیر برای تغییر جامعه با نیروی طبقه کارگر، استراتژی خود را  اتحاد با جنبش کارگری تعریف کرد. گرایش سوسیالیستی در درون جنبش دانشجویی در مسیری قرار گرفته بود که سبک کار و روش های مبارزاتی خود برای بسیج توده دانشجویان را با این استراتژی تطبیق دهد. اما با دستگیری بیش از 40 تن از فعالین جنبش چپ دانشجویی در آستانه 13 آذر 86، ضربه مهلکی بر پیکر جبنش چپ دانشجویی وارد آمد که دستاوردهای دمکراتیکی از جمله انتشار نشریات دانشجویی، ایجاد کمپین کمک مالی به خانواده کارگران زندانی، حضور در محافل و عضویت در کمیته‌ها و نهادهای کارگری، برگزاری اعتراضات، اعتصابات، میتینگ‌های دانشجویی و ... که در چند سال اخیر با مبارزات و تلاش‌های پیگیر فعالین سوسیالیست به دست آمده بود، تضعیف شدند. این مهم جنبش دانشجویی را وارد فاز دیگری از مبارزات خود برای پیمودن مسیر پر از سنگلاخ و پیشبرد اهداف و استراتژی سوسیالیستی در عرصه مبارزاتی کرده است و بطور قطع باید راهکارهای جدیدی نیز پیش روی فعالین دانشجویان چپ قرار گیرد، که پیشروی جنبش توده‌ای و سوسیالیستی تضمین کننده آن خواهد بود.

                                      

پیشروی سوسیالیسم در گرو چیست؟

سوسیالیسم نه تنها به مثابه یک آرمان و افق رهایی بخش اجتماعی، بلکه سوسیالیسم یک جنبش طبقاتی و توده‌ای است که طبقه کارگر ستون فقرات آن را شکل میدهد. پیشروی جنبش دانشجویی و سایر جنبش های دمکراتیک اجتماعی در گرو اتحاد استراتژیک آنها با جنبش کارگری خواهد بود. طبعا برای به دست دادن یک راهبرد سیاسی جهت پیشبرد مبارازت سوسیالیستی، درک و شناخت شرایط و مشکلاتی که طبقه کارگر در امر سازمانیابی، تشکلات و مبارزات خود با آن روبرو است کاملا ضروری و تشخیص درست و شناخت واقعی (از دیدگاه مارکسیسم) از شرایط حاضر، میتواند به امر متشکل کردن طبقه کارگر و پیشروی سوسیالیسم یاری رساند.

 پیشروی برای کسب دستاوردهای دمکراتیک از دست رفته جنبش دانشجویی نیز در گرو شکستن فضای خفقان و سرکوب است و این مهم در درجه اول در گرو بسیج بدنه جنبش دانشجویی حول خواستهای دمکراتیک است. اتکا به بدنه جنبش دانشجویی و تلاش برای هر چه توده ای تر کردن این جنبش، بخشی از یک استراتژی سوسیالیستی است. اما در سطح جامعه تنها با اتکا به نیروی واقعی و عینی طبقه کارگر، و حضور سازمانیافته و متشکل آن در صحنه سیاسی  و در اتحاد با دیگر جنبش های دمکراتیک اجتماعی است که می توان رژیم هار جمهوری اسلامی را به عقب راند.

برای پرداختن به وظایف مهم فعالین چپ و سوسیالیست جنبش دانشجویی، لازم است که ابتدا موقعیت کنونی جنبش کارگری را با اختصار بیان کرد.

نخست اشاره کنم که رشد مبارزات روزمره کارگری، افق و چشم انداز جدیدی را برای کل جامعه باز کرده است. صدها اعتراض و اعتصابات کارگری برای کسب مطالبات صنفی و طبقاتی، مبارزه و فعالیت در جهت تشکل یابی طبقه کارگر، علنی شدن و به میدان امدن بخشی از فعالین و رهبران کارگری، شکل گیری چندین کمیته کارگری و ایجاد سندیکای شرکت واحد واخیرا هم تشکل کارگران نیشکر هفت تپه و برپا کردن مراسمهای اول ماه مه در خیابانها، دستاوردهای مهمی را برای جنبش کارگری داشته است و توازن قوای اجتماعی را در تقابل با رژیم حاکم تا حدودی تغییر داده و رژیم برای مقابله با آن اقدام به  سرکوب اعتراضات و به بند کشیدن فعالین و رهبران کارگری کرده است. با اینهمه رشد و پیشروی فعلی جنبش کارگری مختصات خود را دارد و باید به ان پرداخت.

نظام سرمایه داری ایران در روند رو به پیش خود با خصوصی سازیها در سطح سراسری و بحرانهای پی در پی، و در کنار آن اختناق شدید سیاسی منجر به موانع مهمی در جهت پیشروی جنبش کارگری شده است. طبقه کارگر در اسفبارترین شرایط معیشتی دوران مبارزاتی خود قرار دارد،همچنین طبقه کارگر هنوز هم از نبود تشکل توده ای که اکثریت توده طبقه کارگر در ان متشکل شده باشند رنج میبرد، عدم همبستگی و  هماهنگی در اعتراضات کارگری، مبارزات کارگری حول دستمزدهای معوقه و یا تعطیلی کارخانه، قراردادهای سفید، اختناق سیاسی که منجر به سرکوب و تعقیب فعالین کارگری شده است (که یکی از دلایل اصلی موانع سر راه تشکل یابی طبقه کارگر است)، همچنین عدم درک واحد فعالین کارگری از فعالیت در امر سازماندهی و  تشکل یابی طبقه کارگر، همه اینها جنبش کارگری را در موقعیت دفاعی قرار داده است. این موقعیت باعث شده است که نظام سرمایداری دستش برای سرکوب، اخراج و استثمار بیشتر طبقه کارگر باز بماند و این مهم وظایف سنگین ودشواری بر دوش فعالین سوسیالیست ایجاد کرده است. پیشروی طبقه کارگر تنها با به میدان آمدن بخش وسیعی از کارگران و متشکل شدن در تشکلهای توده ای و طبقاتی در امر کسب خواست و مطالبات صنفی و طبقاتی کارگران است و تشکل توده ای در جامعه اختناق زده ایران درگرو کسب آزادیهای دمکراتیک برای متشکل کردن توده طبقه کارگر است و این امر منجر به باز شدن فضای سیاسی ایران برای کل جامعه، که سایر جنبشهای اجتماعی در پیشبرد مبارزات خود از ان بهرمند خواهند شد.

طبقه کارگر بنا به جایگاهی که در نظام سرمایه‌داری در امر پروسه تولید دارد، توان کسب آزادیهای دمکراتیک را میتوان با توان و قدرت خود بر نظام حاکم تحمیل کند. فعالین جنبش دانشجویی که با طرح استراتژی " اتحاد جنبش دانشجویی با جنبش کارگری " پا به میدان گذاشته اند باید به تبلیغ و ترویج و رواج دادن افکار و باورهای های سوسیالیستی در سطح جامعه و در افتادن به دیگاهها و تئوری های بورژوا لیبرالیستی و ناسیونالیستی که بازتاب و انعکاس آنها در درون جنبش کارگری و جنبش زنان عملا مانع پیشروی این جنبشها می شود به تقویت جنبش کارگری و دیگر جنبش های اجتماعی یاری رسانند.

 فعالیت در جهت ، نقد همه جانبه و بی تخفیف گرایشات غیر سوسیالیستی در سطح اجتماعی از مبرم‌ترین وظایف فعالین سوسیالیست جنبش دانشجویی است. به میدان آمدن و اتحاد جنبشهای دمکراتیک و آزادیخواه اجتماعی (جنبش دانشجویی، جنبش رهایی زنان و جنبش انقلابی کردستان حول جنبش کارگری) می تواند استبداد و اختناق پلیسی رژیم حاکم را به عقب براند. از این جهت است که برای پیشروی جنبش سوسیالیستی بایستی بر این اصل مهم  " اتحاد جنبشهای مترقی و آزادیخواه با طبقه کارگر"  تاکید و برای تبدیل کردن آن به یک افق و استراتژی همه جانبه گام برداشت.

 

جنبش دانشجویی و مبارزات زنان

اکنون دانشگاههای ایران که بیش از 60 درصد آنان را زنان تشکیل میدهند، از موقعیت بهتری برای مبارزه در جهت رهایی زنان از قید آپارتاید جنسی برخوردار هستند. زنان ایران که تحت سرکوب همه جانبه نظام سرمایه‌داری اسلامی و مردسالارانه قرار گرفته‌اند،  قوانین زن ستیز ارتجاعی آنان را تا سطح انسانهای درجه چندم جامعه تنزل داده است، زنان رنج و آزارسرکوب روزانه، تحقیر و بیحرمتی را با پوست و خون لمس میکنند. همه اینها در شرایطی است که مبارزات زنان تا به حال نتوانسته خود را به جنبش فراگیر اجتماعی که بتواند توده زنان کارگر و زحمتکش را در تشکلهای مستقل و توده ای متشکل نماید، تبدیل کند. فعالین چپ و سوسیالیست جنبش دانشجویی که بر این امر واقف هستند که تنها با میدان آمدن توده زنان کارگر و زحمتکش و تبدیل کردن آن به جنبشی پیگیر در سطح اجتماعی و اتحاد با طبقه کارگر به جنبش ضد سرمایه‌داری است که موقعیت کنونی آنان را تغییر خواهد داد. چون که ریشه این نابرابریها نظام سرمایه‌داری و ارتجاعی است که با استثمار زنان و با به کارگیری قوانین ضد انسانی مذهبی، زنان را با وحشانه ترین شیوهای قرون وسطائی به یوغ خود کشیده و آنان را به نیرویی در جهت کسب و انباشت سود بیشتر با دستمزدهای پایین به کار میگیرد.

 برای عبور از این وضعیت اسارت‌بار، بایستی راهکاری سنجیده و اصولی را به کار گرفت که بتوان عوامل سر راه پیشروی جنبش زنان را برداشت. جنبش  زنان در ایران که دارای گرایشات مختلف مانند لیبرالی و اسلامی و سوسیالیستی هستند که هر کدام با راهبردی متفاوت حرکت خواهند کرد. گرایشات لیبرالی که درقالب "کمپین یک میلیون امضاء" خود را نمایان کرده است سعی در به بیراهه بردن مبارزات واقعی زنان، تهی کردن آنان از ظرفیت های انقلابی و سازش با نظام جهل و سرمایه و  ارتجاع اسلامی هستند، که نه تنها نمیتوان زنان را از زیر یوغ این ستمکشی‌ها بیرون کشید بلکه ستمی مضاعف به قدمت عمر نظام سرمایه‌داری بر زنان ماندگار خواهد ماند. تنها راهبردی که پیشروی جبنش رهایی زن را تضمین می کند استراتژی سوسیالیستی است که با مقابله بی وقفه علیه لیبرالیسم و ارتجاع و نهادها وابسته به آنان و ارتقاء آگاهی زنان در جهت کسب منافع واقعی زنان، متشکل کردن و به میدان اوردن و سازمانیابی توده زنان کارگر و زحمتکش در تشکلهای مستقل و توده ای که در جهت کسب احقاق حقوق اجتماعی و سیاسی و... مباشد. مبارزه برای کسب خواستهای رفاهی، اجتماعی و سیاسی و فرهنگی و شرکت فعالین سوسیالیست برای کسب این مطالبات است که توان پیشروی را کسب خواهد کرد. اما! تغییر و ریشه کن کردن ستمکشی زنان در گرو مبارزه همه جانبه طبقاتی علیه نظام سرمایه‌داری و در پیش گرفتن استراتژی سوسیالیستی است که زنان را از فرودستی و فلاکت باری معیشتی که درآن قرار دارند نجات خواهد داد. این مهم فعالین سوسیالیست را در جهت اتحاد مبارزه زنان با سایر جنبشهای رادیکال و توده‌ای حول جنبش کارگری را به یک ضرورت اجتناب ناپذیر تبدیل کرده است. فعالین سوسیالیست جنبش دانشجویی دراین امر تنها با تلاشی بی دریغ درجهت ارتقاء اگاهی و متشکل و سازمانیابی توده زنان است که میتوانند جنبش زنان را از یوغ جریانات لیبرالی و اسلامی بیرون کشید و به مثابه یک جنبش ضد سرمایه‌داری درجهت پیشروی سوسیالیسم تبدیل کرد.

 

جنبش دانشجویی و راهبردهای کنونی

یک راهبرد سیاسی در جهت پیشروی و توده‌ای شدن جنبش سوسیالیستی دانشجویی تنها با شناخت دقیق از شرایطی است که جبنش دانشجویی درآن قرار گرفته است. جنبش چپ دانشجویی که تندپیجهای زیادی را، تا رسیدن به وضعیت کنونی طی کرده، با استفاده از تجارب و دستاوردهای تاکنونی، میتواند عقب نشینی(مشخصا در تهران) که بدنبال دستگیری ها و  وقایع 13 آذر 86 بر آنها تحمیل شد را جبران کنند. اعلام موجودیت دانشجویان سوسیالیست در شهرستانها و اعتراضات گسترده و توده‌ای (در دانشگاههای شیراز، تبریز، کرج و زنجان) نشان از ریشه دار بودن این حرکت در دل جامعه و دانشگاهها است. جنبش دانشجویی مرعوب خفقان شدید و فضای پلیسی در دانشگاها نشده و بار دیگر پا به میدان مبارزه گذاشته است.

واقعیت این است که قدرت هر جنبشی در تشکل و توده ای بودن آن است. در این مقطع از مبارزه سیاسی، دانشجویان چپ و سوسیالیست تنها با توده گیر کردن مبارزات پیگیر خود می‌توانند توده وسیع دانشجویان را متشکل و سازمان دهند. روحیه تشکل پذیری رمز موفقیت و گام مثبتی در پیشبرد امر مبارزاتی است. تاکید بر مبارزه صنفی نه به مثابه سیاست زدایی (آنچه که لیبرالها و سوسیال دمکراتها میخواهند) بلکه با حضور فعال در مبارزات صنفی دانشجویان میتوان در جهت بهبود وضعیت دانشجویان و سازمان‌یابی و تشکل یابی توده دانشجو در تشکلهای مستقل از حاکمیت بورژوازی و نهادهای وابسته به آن تلاش کرد. توده‌ای و اجتماعی بودن هر جنبشی ضامن پیشروی و حفظ دستاوردهای کسب شده و مقابله با سرکوبهای حاکمیت خواهد بود. هر آینه رژیم قصد یورش و سرکوب جنبش های اجتماعی را داشته باشد میتوان با قدرت توده ای و متشکل بودن آن، در تقابل با رژیم ایستاد و بر خواست و مطالبات خود تاکید کرد. تامین پیشبرد مبارزات توده ای دانشجویی در گرو تفوق یک افق سوسیالیستی و گستراندن آن در سطح اجتماعی است که تنها محصول پراتیک فعالین و انقلابیون سوسیالیست در رهبری جنبش توده ای میباشد.

لازم است اشاره کرد که با وجود گرایشات مختلف در جنبش چپ دانشجویی، اما تاکید بر اتحاد این گرایشات یک امر لازم و اجتناب ناپذیر در شرایط اختناق سیاسی است. جنبش چپ دانشجویی بنا به موقعیتی که در آن قرار گرفته است بایستی درچند عرصه مختلف در تقابل با گرایشات راست مقابله کند و این امر اتحاد نیروهای چپ را میطلبد. از طرفی مقابله مدام در برابر یورش رژیم حاکم، مبارزه علیه گرایشات لیبرالی (سوسیال دمکرات)، ناسیونالیستی، مذهبی و مبارزه در جهت تبلیغ و ترویج سوسیالیسم و به پیش بردن جنبش سوسیالیستی، همه اینها نیازمند اتحاد عمل حول یک استراتژی و راهبردهای همه جانبه سوسیالیستی است. اما حفظ یکپارچگی اتحاد نیروهای چپ دانشجویی در گرو روشن تر کردن خط فاصلها و تاکید بر موازین کار مشترک شکل خواهد گرفت و نباید هیچ تردیدی در فعالین سوسیالیست در نقد همه جانبه گرایشات غیر سوسیالیستی در جنبش چپ دانشجویی ایجاد کند. گرایشات اوانتوریستی و ماجراجویانه‌ای که قصد به بیراهه بردن جنبش دانشجویی در جهت مقاصد خود را دارد و نیز در تناقص بامنافع عمومی جنبش دانشجویی است را باید کنار زد چرا که این امر به استحکام و قدرت پیشروی جنبش چپ دانشجویی منجر خواهد شد.

در عرصه مبارزه سیاسی عملا نیروهای موجود جامعه به دو قطب اصلی (سوسیالیسم و بورژوازی) در تقابل با هم قرار گرفته اند. در همه جنبشهای اجتماعی این دو گرایش در مبارزه ای رو در رو و تنگاتنگ به پیش میروند. لیبرالیسم که گرایش غالب بورژوازی است در جنبش کارگری خود را در شکل رفرمیسم، در جبنش زنان کمیپین یک ملیون امضاء و فمنیسم اسلامی، و درجنبش دانشجویی لیبرالیسم و ناسیوالیسم (شامل سوسیال دمکراسی) خود را نمایان کرده است. فعالین سوسیالیست جنبش دانشجویی بنا به جایگاهی که در آن قرار گرفته اند و از موقعیت بهتر و از پتانسیل و آگاهی طبقاتی بالاتر بر خوردار هستند و به مثابه پیشروان جنبش سوسیالیستی بایستی در همه عرصه های مبارزه نظری ، سیاسی و عملی در سطح اجتماعی به شکلی وسیع به نقد همه جانبه لیبرالیسم بپردازند. لیبرالیسم بنا به موقعیتی که در سطح جهانی از جمله  ایران برخوردار است میتواند نیروی اصلی در برابر جنبش سوسیالیستی قرار بگیرد. پیشروی جنبش سوسیالیستی به شکل وسیع و مشخصا در جنبش دانشجویی تنها از مسیر نقد و افشای ماهیت طبقاتی و سیاسی لیبرالیسم میگذرد چرا که فضای سیاسی ایران در چند سال اخیر متاثر از گرایش لیبرالی قرار گرفته است. اگرچه اصلاح طلبان حکومتی خود را نماینده لیبرالیسم میدانستند اما به دلیل بن بست فکری و سیاسی و دور شدن از قدرت را نباید به مثابه شکست لیبرالیسم تصور کرد. غافل شدن در مقابله بی وقفه با لیبرالیسم میتواند به قیمت پس روی جنبش سوسیالیستی منجر شود. مبارزه خود بخودی جنبشهای اجتماعی را اگر مبارزین و فعالین سوسیالیست رهبری و به دست نگیرند به زائیده لیبرالیسم تبدیل خواهد شد و عملا این جنبشها عقیم جریانات راست و بورژوازی خواهند شد.

 

زنده باد سوسیالیسم

7 / 10 / 1387

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 19:29  توسط تریبون مارکسیسم  |